از خودم متنفر می شم وقتی احساس ضعف می کنم. می دونم واسه چی دلم اینقدر
گرفته بود. به خاطر اینکه مهسا و اعظم به عشقشون رسیدن.
دیروزم دوستم مریم عکس دخترشو که تازه رفته کلاس اول برام فرستاد.
دوستم فاطمه هم که بچه ی دومشو بارداره. همسنیم یعنی.
خب من واقعا اذیت می شم که می بینم اونا همه سر و سامون دارن. خونه زندگی دارن.
تو این لحظه ها هیچی نمی تونه حالمو خوب کنه. از همه چیز بدم میاد.
از اول هفته بین ارشدهای اونجا و اینجام درگیرم. ارشدهام توی شرکت قبلی این چند روزه
همه ش جلسه گرفتن برام که نباید بری شرکت رقیب و فلان.
ارشدهای این سمت هم می گفتن جلسه ی اون شرکت رو نرو. یه وضعی بود.
خلاصه این وضعیت هم اضافه شده بود به اون حال آشفته.
یعنی حساب کن اینقدر حالم مزخرف بود که امروز پریدم به جاوید. طفلی اونم هیچی نگفت.
ولی خب بسه دیگه. خسته شدم از حال بد.
نشستم مث احمقا همه مدل آهنگی ریختم تو مدیا پلیر.
حتی غمگین.
آخرش کار خودشو کرد.
آخرش اشکام سرازیر شد.
قسمت نشد تا در کنار هم بمانیم
قسمت نشد تا در هوای هم بمیریم
تا سرنوشت ما جدایی رو رقم زد
ای یار عاشق از جدایی ناگزیریم
فرصت نشد غمگین ترین آواز خود را
در خلوت معصوم چشمانت بخوانم
صد سوز پنهان مانده در سازم که یک شب
با گریه در چشمان گریانت بخوانم
آیینه ام چین خورده از رنج جدایی
از تو سرودن یعنی فصل آشنایی
تو رفته ای تا صد بهار ارغوانی
بعد از تو دشت و خانه را در بر بگیرد
بعد از تو ای عاشق ترین هر کوچه خواهد
همچون صدف از نام تو گوهر بگیرد
دیشب عقد دوتا از دوستام بود. اعظم و مهسا. بدجنس نیستم ولی حالم گرفته شد.
بقیه دارن زندگی می کنن، من فقط دارم حواس خودمو پرت می کنم.
که یادم بره زندگی نکردم. که یادم بره زندگی نمی کنم.
حالم مزخرفه. اصلا حالم داره به هم می خوره از همه چیز.
خب چقدر حواس خودمو پرت کنم. چقد زور بزنم بلکه یکی رو بذارم تو زندگیم بیاد.
خب من چه غلطی بکنم؟
پ.ن:
نصیحت نمی خوام.
آدم ها فکر می کنند بعد از رفتنشان
باید مانند صندوق پستی زنگ زده و باران خورده
درست در نقطه ای که رهایت کرده اند
تا ابد منتظر پیغامشان بمانی
اما نه ...
همیشه این طور نیست
آدم ها دل دارند
پا دارند
بند دلشان که پاره شود
بند کفش هایشان را محکم می کنند
و می روند
دوست داشتن فصل دارد
دوست داشتن زمان دارد
کدام باغی را دیده ای زمستان که می شود لباسی از شکوفه بپوشد؟
کدام مسافری را دیده ای که چمدان به دست سال ها در ایستگاهی متروکه،
چشم به ریل ها بدوزد؟
تو دیر به سراغم آمدی
تو دیر برآورده شدی آرزوی کوچک من
مثل بر آورده شدن آرزوی کودکی ام در بزرگسالی
دوست داشتنت دیگر به کارم نمی آید
دیگر اندازه ام نمی شود
گفته بودم نه؟
دوست داشتن فصل دارد!
دوست داشتن زمان دارد!
کاش هیچ وقت هیچ آرزویی دیر برآورده نشه.
کاش آرزویی حسرت نمونه.
دیروز روز خیلی بدی بود. رفتیم مراسم خاکسپاری هادی.
خیلی جلو خودمو گرفتم که گریه نکنم. ولی وقتی دیدمش توی تابوت رو دوش مردم،
دیگه طاقت نیاوردم. زدم زیر گریه.
خواهر هادی، مامان فرشیده. منو که دید، گرفتم بغل و سیر گریه کرد.
می گفت تو و هادی به فاصله ی یه هفته از هم به دنیا اومدین.
هادی یه هفته زودتر از من به دنیا اومد. خیلی تو بغل خاله گریه کردم.
ولی فکر کنم اون گریه ها سبکم کرد. چون امروز پر انرژی بودم.
روز عجیبی داشتم. صبح یه جلسه داشتیم که خیلی خوب بود.
قبل از شروع جلسه با جاوید و یکی دیگه از همکارامون اونقدر حرف زدیم و خندیدیم که نگو.
بعد رفتم خونه. یه بحث پیش اومد. خیلی حالم گرفته شد. شدید.
پیام دادم به جاوید. گفتم ارشد! گفت بله. گفتم حالم خوب نیست. پرسید چی شده.
نگفتم دقیق چی شده. ولی فهمید یه مساله خانوادگیه.
ساعت شش جلسه داشت. می دونستم. گفت تو هم بیا. گفتم نمیام.
مهیار تماس گرفت گفت جاوید گفته برو دنبال خانم ... واسه جلسه.
زنگ زدم جاوید گفتم گریه کردم قیافه م داغونه نمیام. حالا پنج و نیم بود.
شش هم که جلسه شروع می شد. خندید گفت نیم ساعت وقت داری درستش کنی 
هیچی پا شدم تند تند آرایش کردم و با مهیار رفتم جلسه.
جلسه خیلی خودمونی برگزار شد و توی جلسه کلی خندیدیم. حالم بهتر شد.
جاوید تولد پسر خواهرش بود و باید زودتر می رفت. خداحافظی کرد و رفت.
بعد دوباره اومد بالا و گفت خانم ... با مهیار برگردی مساله ای نداره؟
خنده م گرفت. از نظر تکنیکی خودش و مهیار برای من یه حکم رو دارن 
هر دو هیچ نسبتی با من ندارن. حالا چه مهیار برسونتم چه خودش 
واقعا حالم بهتر شده بود. تا شب که خبر فوت یهویی یکی از فامیل رو شنیدم 
همبازی دوران بچگیم بود. همسن بودیم.
ولی اون ازدواج کرده بود و یه دختر کوچیک داشت. دختری که به باباش وابسته بود.
خیلی دلم سوخت. خیلی ناراحت شدم. خیلی شوکه شدم.
روحت شاد هادی. بی رنج و غصه بخواب دوست دوران کودکی 
هزار نفر هم اگه دورت باشن،
بازم یه وقتایی حس می کنی شدید تنهایی.
بازم یه وقتایی به قلبت فشار میاد.
حتی اگه صبح با همکارات کلی خندیده باشی که اشک از چشمات اومده باشه،
بازم می تونه ظهر اشک تنهایی از چشمات بیاد.
جلسه ی امروز بازم جاوید اومد دنبالم. قبل از شروع جلسه، یه سری فرم بود که باید
پر می کردیم. هیچ کدوممون فرم همرامون نبود. جاوید دوازده تا داشت.
سه تاشو داد به یه ارشد، سه تا دیگه شم داد به آقای مهیار ارشد مستقیم من،
سه تا دیگه شم از بین اون همه خانم و آقا که فرم نداشتن، داد به من. سه تا رو هم
برای خودش نگه داشت. یه خانم کنارم نشسته بود بهش بر خورد.
ولی حس می کنم داره حسودی می کنه. پشت چشم نازک کرد گفت ما هم نداشتیم.
هیشکی نداشت. نباید به همه می داد؟ من یکی از فرم هامو بهش دادم.
گذاشتش تو کیفش بعد به آقای مهیار گفت من فرم ندارم. از آقای جاوید بگیر برام.
مهیار به جاوید گفت خانم رژه فرم نداره. جاوید گفت همینا بود ندارم دیگه.
من فرمامو پر کردم. به مهیار گفتم فرم خام ندارم حالا. دادمش این خانم.
مهیار رفت به جاوید گفت خانم ... فرم خام می خواد.
جاوید هم یکی از فرم های خودشو بهم داد 
یعنی خانمه می خواست بمیره. دلم خنک شد ولی.
بعد از جلسه جاوید و بقیه رفتن، من و مهیار و پنج نفر دیگه از جمله همون خانم موندیم
برای آموزش تکمیلی. جاوید باهام تماس گرفت. خانمه کله شو کشید تو گوشیم.
دید اسم جاوید رو صفحه س. یه صحبت کوتاه کردم و وقتی قطع کردم گوشی رو،
خانمه پرسید کی بود؟ 



خب فهمیدم دیده کی بوده. حالا نمی دونم فکر می کرد می خوام پنهانش کنم؟
گفتم آقای جاوید بود. دهنشو یه جوری کرد و هیچی نگفت.
اصن یه وضعی 
دارم از خستگی بیهوش می شم. از روز جمعه یه سره یا کلاسم یا جلسه.
تا آخر هفته هم وضع به همین صورته. باز خوبه کلاس ویترای چهارشنبه تموم می شه.
جمعه جاوید پیام داد ساعت 3 جلسه داریم با ارشدمون. دوس دارم بیای!
دیدم می تونه واسه تصمیم گیری خیلی کمکم کنه شرکت تو این جلسه.
گفتم باشه کجا بیام. آدرس داد گفتم بلد نیستم. گفت اگه ایرادی نداره میام دنبالت 
هیچی دیگه ما هم تعارف نکردیم گفتیم بیا.
اومد و ما هم با کمال پر رویی رفتیم جلو نشستیم 
ولی صحبت با اون آقای ارشد مطمئنم کرد که باید باهاشون همکاری کنم و استارت زدم.
عاقبتمان ختم به خیر باد 
جلسه ای که با جاوید داشتم، خیلی چیزا رو برام روشن کرد.
بعد از بحث ارشدها و جدا شدنشون، جلسات زیادی برگزار شد و توضیحات زیادی داده شد.
ولی هیچ کدومشون قانعم نکرد. حرف های جاوید چیزی بود که برام قانع کننده بود.
حرفاش، فکرهای ماه های اخیر خودم بود که به زبون نیاورده بودم و الان داشتم از زبون
اون می شنیدم. مطمئن شدم که دیگه مایل به همکاری با شرکت فعلیم نیستم.
اما در مورد پیوستن به شرکتی که جاوید اونجاست هم تردید دارم.
بعد از گذشت چند روز از ملاقات اون روزم با جاوید، امروز صبح بهم پیام داد.
پرسید حرفاش کمکم کرد که تصمیم بگیرم؟ گفتم تا حدودی.
گفت هر جلسه ای که بخوام حاضره برام برگزار کنه. نمی گه ولی تابلوئه می خواد برم اونجا.
حتی گفت فردا همو ببینیم که قبول نکردم و گذاشتم برای هفته ی آینده.
راستی، امروز تولد مریمه. با تم خز پارتی 
یک خزی بشم امشب

امروز فایترم مرد
واقعا قلبم شکست 
حس می کنم همه ش تقصیر منه مرد. نتونستم ازش مراقبت کنم.
امروز وقتی می دیدمش اعصابم خورد می شد.
نه زبونی داشت که بگه چشه، نه می تونست کاری کنه. کوچولوی بیچاره ی من 
راحت بخواب فایتر کوچولو. دوست دارم 
دلم برات تنگ می شه 
فردا یه جلسه ی خصوصی و دو نفره خارج از شرکت با جاوید دارم.
جاوید هم رفت شرکت رقیب. باید حتما باهاش صحبت کنم. باید بدونم چرا رفتن.
بعد از بحثی که بین هیئت مدیره پیش اومد و اعضا دو دوسته شدن، من فقط حرف
اونایی رو شنیدم که موندن. چون از اونایی که رفته بودن هیچکس رو نمی شماختم.
ولی حالا که دیدم جاوید هم رفته، امروز باهاش تماس گرفتم و خواستم برام توضیح بده.
گفت خانم ... حتما باید حضوری ببینمتون. چون باید مفصل صحبت کنیم.
حالا فردا همو می بینیم. اگه حرفاش قانعم کنه، شاید این آخر کار من تو شرکت باشه.
ماهی کوچولوم پریروز از آکواریومش پرید بیرون. نمی دونم چقد بیرون بود ولی وقتی
دیدمش نیمه خشک بود. گریه م گرفته بود. فک کردم مرده.
انداختمش تو آب دیدم جون گرفت. ولی تمام دیروز و امروز بی حال بود.
یعنی یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین.
کار روی شیشه عالیه 
نقاشی، رنگ کردنش، همه چیزش با اینکه راحت نیست ولی محشره 
هنر فوق العاده ایه.
طاقتم سر اومد تا روی شمع و سفال کار کنم 
بحث امشبم با آقای احسان باعث شد یاد یه چیزی بیفتم.
خوابگاه اصفهان که بودم، یه هم اتاقی داشتم به اسم ستاره. بعد یه بار در مورد همین
مسائل بحثمون شد. حرف هم از اینجا شروع شد که دیدن من نماز نمی خونم.
به ستاره گفتم تو زندگیم همیشه واسه خواسته هام تلاش کردم.
اگه می رسیدم که خب زحمتشو کشیده بودم و اگه با همه ی تلاش هام نمی شد،
اون موقع دست به دامن دعا و نذر و نیاز می شدم و جالب اینجاست که هیچ وقت هم
از نذر و نیاز به جایی نرسیدم. یعنی وقتی خودم نمی تونستم، دیگه نمی شد.
به خاطر همینم گذشتم از همه ی اعتقاداتم.
ستاره گفت حتما هر جا نمی شد به صلاحت نبود. گفتم یعنی هیچ کدوم از خواسته هام
به صلاحم نبود؟ گفت نه.
بدم اومد. خیلی بهم برخورد. چطور یه آدم می تونه اینقدر احمق باشه.
من اگه حق انتخاب دارم، خب می خوام به چیزایی که دوست دارم برسم.
تاوانشم حاضرم بدم. بارها و بارها تو زندگیم ثابت کردم پای خواسته م می مونم تا تهش.
پس هیچ کس حق نداره به اسم مصلحت، برام انتخاب کنه.
حتی از دعاهای بلاتکلیف هم بدم میاد. ایشاالله هر چی بهترینه همون بشه.
حالا شاید من بهترینو نخوام. خواسته ی خودم برام عزیز تر از بهترینه.
دارم فکر می کنم این روزا هیچی قانعم نمی کنه. همه چیز برام زیر سوال رفته.
راستی در این مورد نمی خوام بحث کنم. مرسی 