با دختر خاله م حرف می زدم اونم مثل من گاهی رمان و بیشتر شعر می نویسه.

با این یکی دختر خاله م همیشه صمیمی بودم.

شاید به خاطر اینکه وجه مشترکی توی سرزمین تخیل با هم داریم.

البته با خواهر کوچیکه م سه تایی اینجوری هستیم.

داشت می گفت یادته شب عقدت یه جا موقع رقصیدن یه دفعه

برگشتی دیدی جاوید جلوته باهاش رقصیدی گفتم آره.

گفت همین تیکه رو می خوام توی این داستانم بیارم.

گفتم باشه بی صبرانه منتظرم تموم شه بخونمش.

همیشه موقع استارت یه رمان، چه کوتاه باشه چه بلند، با خواهرم

و دختر خاله م، سه تایی باهم می نشستیم مشورت می کردیم

واسه انتخاب اسم و فامیل شخصیتا بر اساس شخصیتی که

توی داستان داشتن.

چه حس خوبی بود.

حالا من جدا افتادم ازشون و دیگه نمی تونیم سه تایی بشینیم

کنار هم و صحبت کنیم.

باید تلفنی حرف بزنیم که اصلا صفای قبل رو نداره.

الان که نشستم اینو بنویسم، یاد شب عقدم افتادم و همین تیکه ای

که الهام در موردش صحبت کرد 😂

من و شکیب که تمام مدت وسط می رقصیدیم 😂

بعد یه جا همکارامون اومدن دوره مون کردن.

شکیب رو سپهر کشید سمت خودش، منم ناغافل چرخیدم

روم افتاد سمت جاوید.

دیگه باهم رقصیدیم.

قبلش دیده بودم الهام روی میز نزدیک به محوطه ی رقص نشسته.

رومو برگردوندم با خنده نگاش کردم دیدم اونم با خنده داره

ما رو نگاه می کنه.

رقصیدن شب عقد با کسی که نمی دونم اکس حساب می شه

یا نه مثل اینکه براش جالب بود و الان می خواد توی داستانش

این صحنه رو بگنجونه.



تاريخ : دوشنبه دوم شهریور ۱۴۰۵ | 13:49 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.