جلسه ی امروز بازم جاوید اومد دنبالم. قبل از شروع جلسه، یه سری فرم بود که باید

پر می کردیم. هیچ کدوممون فرم همرامون نبود. جاوید دوازده تا داشت.

سه تاشو داد به یه ارشد، سه تا دیگه شم داد به آقای مهیار ارشد مستقیم من،

سه تا دیگه شم از بین اون همه خانم و آقا که فرم نداشتن، داد به من. سه تا رو هم

برای خودش نگه داشت. یه خانم کنارم نشسته بود بهش بر خورد.

ولی حس می کنم داره حسودی می کنه. پشت چشم نازک کرد گفت ما هم نداشتیم.

هیشکی نداشت. نباید به همه می داد؟ من یکی از فرم هامو بهش دادم.

گذاشتش تو کیفش بعد به آقای مهیار گفت من فرم ندارم. از آقای جاوید بگیر برام.

مهیار به جاوید گفت خانم رژه فرم نداره. جاوید گفت همینا بود ندارم دیگه.

من فرمامو پر کردم. به مهیار گفتم فرم خام ندارم حالا. دادمش این خانم.

مهیار رفت به جاوید گفت خانم ... فرم خام می خواد.

جاوید هم یکی از فرم های خودشو بهم داد

یعنی خانمه می خواست بمیره. دلم خنک شد ولی.

بعد از جلسه جاوید و بقیه رفتن، من و مهیار و پنج نفر دیگه از جمله همون خانم موندیم

برای آموزش تکمیلی. جاوید باهام تماس گرفت. خانمه کله شو کشید تو گوشیم.

دید اسم جاوید رو صفحه س. یه صحبت کوتاه کردم و وقتی قطع کردم گوشی رو،

خانمه پرسید کی بود؟

خب فهمیدم دیده کی بوده. حالا نمی دونم فکر می کرد می خوام پنهانش کنم؟

گفتم آقای جاوید بود. دهنشو یه جوری کرد و هیچی نگفت.

اصن یه وضعی



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ | 2:3 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.