اسم هاپویی که توی حیاط خونه ی مادرشوهرم هست رو گذاشتم مایلو.
مایلو بزرگتر شده و خیلی شیطونی می کنه.
عشقش اینه که یکی باهاش بازی کنه.
مهدی پسر دایی شوهرم یه هفته تهرانه، یه هفته اصفهان.
بعد اون یه هفته ای رو که اصفهانه، با خانمش خونه ی
مادرشوهرم می مونن.
بدم نیست لااقل یکی هست باهاش این ور اون ور بریم.
بخصوص خانمش که دختر خوبیه و دوست شدیم با هم.
حالا اون یه هفته که اینا اینجان، مهدی خیلی به مایلو می رسه.
براش غذا می پزه و می برتش گردش و حسابی هواشو داره.
دیروز صبح زود رفتن تهران.
شب من رفتم گربه هامو غذا بدم، واسه مایلو هم غذا گذاشتم.
دیدم بچه مثل قحطی زده ها افتاد به جون غذا.
به نظر می رسید از صبح هیچی نخورده.
به شکیب گفتم زنگ بزنه به این خانمه که آوردتش بپرسه مگه
غذا نداده به این بچه؟
زنگ زد و پرسید. حالا جواب طرف چی بود 🙄
گفته من سر کارم وقت ندارم بهش غذا بدم 😐
شکیب هم عصبانی شد گفت یا نمی آوردیش یا مسئولیتتو
در قبالش درست انجام بده.
هنوز در تعجبم از بیشعوری آدما.
آخه بی وجدان یعنی تو سرکار می ری خودتم غذا کوفت نمی کنی؟
بعدشم غذا خشک و کنسرو هست خب اونا رو بگیر بده بچه.
چقدر گدا صفتن بعضیا.