دارم از خستگی بیهوش می شم. از روز جمعه یه سره یا کلاسم یا جلسه.

تا آخر هفته هم وضع به همین صورته. باز خوبه کلاس ویترای چهارشنبه تموم می شه.

جمعه جاوید پیام داد ساعت 3 جلسه داریم با ارشدمون. دوس دارم بیای!

دیدم می تونه واسه تصمیم گیری خیلی کمکم کنه شرکت تو این جلسه.

گفتم باشه کجا بیام. آدرس داد گفتم بلد نیستم. گفت اگه ایرادی نداره میام دنبالت

هیچی دیگه ما هم تعارف نکردیم گفتیم بیا.

اومد و ما هم با کمال پر رویی رفتیم جلو نشستیم

ولی صحبت با اون آقای ارشد مطمئنم کرد که باید باهاشون همکاری کنم و استارت زدم.

عاقبتمان ختم به خیر باد



تاريخ : دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۶ | 1:38 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.