امروز جوگیر شدیم ناهار رو رفتیم هتل عباسی.
تا حالا نرفته بودم توشو ببینم. خیلی قشنگ بود.
بماند که آدمو غارت می کنن از بس گرون می گیرن.
***
از سال 86 که سیم کارت همراه اولمو خریدم و
دو سال بعدشم سیم کارت ایرانسلمو،
هنوز که هنوزه همون دو تا خط رو دارم و اصلا عوضشون نکردم.
حالا بعد از این همه سال اصفهان بودن، تصمیم گرفتم یه
سیم کارت 913 هم بگیرم.
البته چون اون یکی گوشیم بدون سیم کارت مونده بود.
بعد یادمه دختر داییم چند سال پیش همین که رفت تهران،
فوری پرید یه سیم کارت 912 گرفت و سیم قبلی رو انداخت دور.
من سیم کارت قدیمی 916 خودمو که نشون از خوزستانی بودنم
داره با هیچی عوض نمی کنم.
***
می خوام برم بچه هامو از خونه ی ارغوان بیارم.
از خوزستان که برگشتم، خواستم برم دنبالشون ولی ارغوان گفت
بذار بیشتر بمونن.
دیگه موندن تا حالا که می خواد بره شیراز.
دلم واسه جوجه هام تنگ شده.
جاشونو تمیز کردم برم بیارمشون 🥰
***
این چند روزه خواهرشوهرم با عهد و عیالش از تهران اینجا بودن.
حالا طبق معمول ما ناهار رو می ریم خونه ی مادرشوهرم
وقتی اونا میان.
ولی کاش نمی رفتیم.
آخه کی پنج عصر و هفت و نیم شب ناهار می خوره 😮
هیچ وقت دلم نخواست تهران زندگی کنم.
انگار آدم زندگیش توی اون حجم شلوغی هدر می ره.
خودشون ولی عاشق تهرانن.
شهرشونه خب.
***
از وقتی فهمیدم برند Maybelline از تست حیوانی واسه
تولید محصولاتش استفاده می کنه، خیلی ازش بدم اومد
و دیگه محصولاتشو نمی خرم.
همونایی که داشتمم ریختم دور.
خاک به سرای بیشعور 😡
آخرای تیر ماه بود.
یه روز ارغوان تماس گرفت و گفت همسایه ی یکی از دوستاش
چند تا بچه گربه ی شیرخواره رو گوشه ی خیابون پیدا کرده.
می گفت پرس و جو کرده از مغازه های اطراف بهش گفته بودن
یه خانم محجبه توی همین کارتن آورده گوشه ی خیابون رهاشون
کرده و رفته.
می گفتن چند ساعته همینجوری موندن.
ارغوان گفت اون آقا که پیداشون کرده باید بره سر کار و نیاز
دارن برای دو سه ساعت یه جا بمونن تا براشون سرپرست
پیدا بشه و واگذارشون کنن.
گفت تو می تونی تا عصر نگهشون داری؟
گفتم آره بگو بیارتشون.
دیگه اون آقا اومد و یه کارتن بهم تحویل داد.
دیدم پنج تا بچه گربه ی پلنگی خاکستری هر کدوم اندازه ی
یه موش دارن تو هم وول می خورن.
پنج تاشون با هم اندازه ی یه وجب می شدن.
بردم گذاشتمشون تو بالکن و یه ذره با قطره چکون بهشون
شیر دادم.
آقایی که پیداشون کرده بود مثل اینکه توی یکی از پیج های حمایتی
آگهی گذاشته بود واسه واگذاری.
یه خانم بعد از ظهر همون روز تماس گرفت و اومد
یکی از کوچولوها رو برد.
من موندم و چهارتای دیگه که کسی سراغشونو نگرفت.
شیشه شیر و شیر خشک مخصوص گرفتم براشون.
بردمشون دامپزشکی چکاپ شدن و دکتر یادم داد چطوری
شیر بهشون بدم و دلشونو بعدش ماساژ بدم.
گفت اونقدر کوچیکن که نمی تونن خودشون جیش و پی پی کنن
باید دستی جیش و پی پی شونو بگیرم.
دیگه من جای مادرشونو پر کردم براشون.
ساعت تنظیم کردم سه ساعتی یه بار بلند می شدم براشون شیر خشک
آماده می کردم و می دادم می خوردن بعدشم دلشونو ماساژ
می دادم و با پنبه و دستمال مرطوب مخصوص بچه گربه
جیش و پی پی شونو می گرفتم براشون.
کم کم تونستن از کارتنشون بیان بیرون.
کم کم تونستن یه ذره روی دست و پاهای کوچولوشون بایستن
و دیگه سینه خیز نلولن تو همدیگه.
براشون خاک مخصوص گربه گذاشتم و اولین بار که یکی شون
یاد گرفت طبق غریزه ش بره تو خاک دستشویی کنه، از خوشحالی
نمی دونستم چیکار کنم.
کم کم بزرگتر شدن و بزرگتر شدن.
بچه گربه ها زود بزرگ می شن.
ارغوان گفت ببرمشون سمت خونه ی خودشون و مادرشوهرم
کم کم با محیط بیرون آشنا بشن تا بتونیم رهاشون کنیم.
چند بار بردمشون.
ولی بلد نبودن بیرون زندگی کنن.
رفتن بالای درخت ولی دیگه نتونستن بیان پایین تا از آقای همسایه
کمک گرفتیم آوردشون پایین.
از گربه های دیگه می ترسیدن و ازشون کتک می خوردن.
چون با آدم بزرگ شده بودن، از آدما نمی ترسیدن و می رفتن
تو دست و پای مردم.
یکی از همسایه ها هم یه بار به ارغوان گفته بود تعداد گربه ها
زیاد شده باید ببریم یه جا رهاشون کنیم.
این چیزا رو که دیدم و شنیدم، دلم نیومد ولشون کنم.
چطور باید رهاشون می کردم وقتی دیدم نمی تونن از پس خودشون
بر بیان و یه عوضی مثل همین همسایه به راحتی می تونه بگیره
ببره یه جا گم و گورشون کنه.
بار اولشم نبود قبلا هم این کارو کرده بود.
گذاشتم بمونن تو بالکن.
یه بالکن هفت متری دارم که با پنجره ی دو جداره محصور شده.
گفتم اگه از بین این همه آدم توی اصفهان، خدا منو انتخاب کرد
واسه نگهداری از این مخلوقات ضعیف و بیگناهش، من کی باشم
که بخوام همین چند متری رو هم که می تونم در اختیارشون بذارم،
ازشون دریغ کنم.
توی این مدت فقط دو بار رفتم خوزستان که همون دو بار
سپردمشون به ارغوان ازشون نگهداری کنه تا برگردم.
الانم تازه ار خوزستان برگشتم و بچه ها هنوز پیش ارغوانن.
امشب داشتم باهاش صحبت می کردم.
گفتم یکی دو روز دیگه نگهشون دار تا من کارامو بکنم بعد میام
دنبالشون.
گفت شوهرش اجازه نداده واشه شون خاک دستشویی بخره
و اینا درمونده ن که کجا دستشویی شونو بکنن.
اینقدر حالم بد شد که نگو.
من هفت متر بالکن دارم ولی توی همین یه وجب جا، همه ی اسباب
و وسایل راحتی و بازی براشون گذاشتم و مرتب هم تمیزش
می کنم براشون تا راحت باشن.
بعد اینا یه حیاط بزرگ دارن و اینجوری رفتار می کنن.
گاهی تعجب می کنم از رفتار آدما.
هر کسی توی همون دایره ی محدود حکمرانی خودش،
یعنی جایی که می تونه به افرادی مسلط باشه،
هیچ فرصتی رو برای ابراز قدرت نمایی و برآورده کردن خواسته های
خودش از دست نمی ده حتی اگه به قیمت آزار اطرافیانش باشه.
بعد همینا می شینن و بدگویی می کنن از اونایی که تو موضع
قدرتی بالاتر از خودشون، دارن همین بلاها رو سر خودشون میارن.
دلم واسه ارغوان می سوزه که گیر یه همچین بیشعوری افتاده.
کسی که حتی به زن خودش پول نمی ده مگه اینکه بدونه
چقدر می خواد و واسه چه کاری می خواد.
بعد همون مبلغ رو براش می زنه. نه حتی یک ریال بیشتر.