سال های عمر آدم بدون اینکه متوجه باشه، به سرعت برق و باد

سپری می شن و از روزهای گذشته، جز یاد و خاطره چیزی نمی مونه.

صبح داشتم با دوستم فاطمه صحبت می کردم.

فاطمه قدیمی ترین دوستم نیست، اما همیشه صمیمی ترین بود.

از سوم دبستان با هم توی یه کلاس بودیم.

همسایه بودیم و همبازی.

ولی از دوم راهنمایی رسما دوست شدیم و صمیمی.

صبح فاطمه زنگ زده بود که بگه مادر طاهره رحمت خدا رفت.

طاهره قدیمی ترین دوستمه. از دوم دبستان تا حالا.

یه دوست دیگه هم از دوران مدرسه دارم به اسم مریم.

به واسطه ی من، طاهره و فاطمه و مریم هم با هم دوست شدن

و هنوز که هنوزه وقتی می رم خوزستان، قرار می ذاریم و همو می بینیم.

با طاهره ولی خونوادگی دوست بودیم. هنوزم هستیم.

گاهی می رفتم خونه ی طاهره اینا.

کلی با مامانش و خواهراش می نشستیم و صحبت می کردیم.

حتی بعدها که طاهره عقد کرد، یه وقتایی که می رفتم خونه شون،

شوهره می اومد دنبالش و با هم می رفتن بیرون.

من کاری به اون نداشتم.

می موندم پیش مامانش و خواهراش و کلی با هم حرف می زدیم.

مامان طاهره چند سالی می شد سکته کرده بود و سر جا افتاده بود.

زهره خواهر کوچیکه ی مجرد طاهره بهش رسیدگی می کرد.

حالا داشتم فکر می کردم با رفتن مامان طاهره، اون خونه ی بزرگ رو

با اون حال و هوای صمیمی، حتما واسه فروش می ذارن.

تموم اون خاطره ها و روزای شاد و حتی غمگینی که اون خونه

به خودش دیده، تموم می شه و به خاطره ها می پیونده.

غمگین ترین قسمت ماجرا هم همینه.



تاريخ : جمعه بیستم شهریور ۱۴۰۵ | 20:12 | نویسنده : مژگان |

بگو آخه دیوونه ای می ری واسه همچین آدمی کامنت می ذاری؟

طرف از خود بیگانگی داره تو وجودش بیداد می کنه.

به ماها می گه غرب زده چون جشن می گیریم و می رقصیم و

سگ یا گربه داریم.

بعد خودش عرب پرسته و از نظر خودش به کمال انسانی رسیده 😂

جمع کن بابا بساط عقب موندگی تو.

همین شماها مملکت رو به قهقرا بردین.



تاريخ : دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ | 12:2 | نویسنده : مژگان |

با دختر خاله م حرف می زدم اونم مثل من گاهی رمان و بیشتر شعر می نویسه.

با این یکی دختر خاله م همیشه صمیمی بودم.

شاید به خاطر اینکه وجه مشترکی توی سرزمین تخیل با هم داریم.

البته با خواهر کوچیکه م سه تایی اینجوری هستیم.

داشت می گفت یادته شب عقدت یه جا موقع رقصیدن یه دفعه

برگشتی دیدی جاوید جلوته باهاش رقصیدی گفتم آره.

گفت همین تیکه رو می خوام توی این داستانم بیارم.

گفتم باشه بی صبرانه منتظرم تموم شه بخونمش.

همیشه موقع استارت یه رمان، چه کوتاه باشه چه بلند، با خواهرم

و دختر خاله م، سه تایی باهم می نشستیم مشورت می کردیم

واسه انتخاب اسم و فامیل شخصیتا بر اساس شخصیتی که

توی داستان داشتن.

چه حس خوبی بود.

حالا من جدا افتادم ازشون و دیگه نمی تونیم سه تایی بشینیم

کنار هم و صحبت کنیم.

باید تلفنی حرف بزنیم که اصلا صفای قبل رو نداره.

الان که نشستم اینو بنویسم، یاد شب عقدم افتادم و همین تیکه ای

که الهام در موردش صحبت کرد 😂

من و شکیب که تمام مدت وسط می رقصیدیم 😂

بعد یه جا همکارامون اومدن دوره مون کردن.

شکیب رو سپهر کشید سمت خودش، منم ناغافل چرخیدم

روم افتاد سمت جاوید.

دیگه باهم رقصیدیم.

قبلش دیده بودم الهام روی میز نزدیک به محوطه ی رقص نشسته.

رومو برگردوندم با خنده نگاش کردم دیدم اونم با خنده داره

ما رو نگاه می کنه.

رقصیدن شب عقد با کسی که نمی دونم اکس حساب می شه

یا نه مثل اینکه براش جالب بود و الان می خواد توی داستانش

این صحنه رو بگنجونه.



تاريخ : دوشنبه دوم شهریور ۱۴۰۵ | 13:49 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.