روز عجیبی داشتم. صبح یه جلسه داشتیم که خیلی خوب بود.

قبل از شروع جلسه با جاوید و یکی دیگه از همکارامون اونقدر حرف زدیم و خندیدیم که نگو.

بعد رفتم خونه. یه بحث پیش اومد. خیلی حالم گرفته شد. شدید.

پیام دادم به جاوید. گفتم ارشد! گفت بله. گفتم حالم خوب نیست. پرسید چی شده.

نگفتم دقیق چی شده. ولی فهمید یه مساله خانوادگیه.

ساعت شش جلسه داشت. می دونستم. گفت تو هم بیا. گفتم نمیام.

مهیار تماس گرفت گفت جاوید گفته برو دنبال خانم ... واسه جلسه.

زنگ زدم جاوید گفتم گریه کردم قیافه م داغونه نمیام. حالا پنج و نیم بود.

شش هم که جلسه شروع می شد. خندید گفت نیم ساعت وقت داری درستش کنی

هیچی پا شدم تند تند آرایش کردم و با مهیار رفتم جلسه.

جلسه خیلی خودمونی برگزار شد و توی جلسه کلی خندیدیم. حالم بهتر شد.

جاوید تولد پسر خواهرش بود و باید زودتر می رفت. خداحافظی کرد و رفت.

بعد دوباره اومد بالا و گفت خانم ... با مهیار برگردی مساله ای نداره؟

خنده م گرفت. از نظر تکنیکی خودش و مهیار برای من یه حکم رو دارن

هر دو هیچ نسبتی با من ندارن. حالا چه مهیار برسونتم چه خودش

واقعا حالم بهتر شده بود. تا شب که خبر فوت یهویی یکی از فامیل رو شنیدم

همبازی دوران بچگیم بود. همسن بودیم.

ولی اون ازدواج کرده بود و یه دختر کوچیک داشت. دختری که به باباش وابسته بود.

خیلی دلم سوخت. خیلی ناراحت شدم. خیلی شوکه شدم.

روحت شاد هادی. بی رنج و غصه بخواب دوست دوران کودکی



تاريخ : شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۶ | 3:40 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.