بگو آخه دیوونه ای می ری واسه همچین آدمی کامنت می ذاری؟
طرف از خود بیگانگی داره تو وجودش بیداد می کنه.
به ماها می گه غرب زده چون جشن می گیریم و می رقصیم و
سگ یا گربه داریم.
بعد خودش عرب پرسته و از نظر خودش به کمال انسانی رسیده 😂
جمع کن بابا بساط عقب موندگی تو.
همین شماها مملکت رو به قهقرا بردین.
با دختر خاله م حرف می زدم اونم مثل من گاهی رمان و بیشتر شعر می نویسه.
با این یکی دختر خاله م همیشه صمیمی بودم.
شاید به خاطر اینکه وجه مشترکی توی سرزمین تخیل با هم داریم.
البته با خواهر کوچیکه م سه تایی اینجوری هستیم.
داشت می گفت یادته شب عقدت یه جا موقع رقصیدن یه دفعه
برگشتی دیدی جاوید جلوته باهاش رقصیدی گفتم آره.
گفت همین تیکه رو می خوام توی این داستانم بیارم.
گفتم باشه بی صبرانه منتظرم تموم شه بخونمش.
همیشه موقع استارت یه رمان، چه کوتاه باشه چه بلند، با خواهرم
و دختر خاله م، سه تایی باهم می نشستیم مشورت می کردیم
واسه انتخاب اسم و فامیل شخصیتا بر اساس شخصیتی که
توی داستان داشتن.
چه حس خوبی بود.
حالا من جدا افتادم ازشون و دیگه نمی تونیم سه تایی بشینیم
کنار هم و صحبت کنیم.
باید تلفنی حرف بزنیم که اصلا صفای قبل رو نداره.
الان که نشستم اینو بنویسم، یاد شب عقدم افتادم و همین تیکه ای
که الهام در موردش صحبت کرد 😂
من و شکیب که تمام مدت وسط می رقصیدیم 😂
بعد یه جا همکارامون اومدن دوره مون کردن.
شکیب رو سپهر کشید سمت خودش، منم ناغافل چرخیدم
روم افتاد سمت جاوید.
دیگه باهم رقصیدیم.
قبلش دیده بودم الهام روی میز نزدیک به محوطه ی رقص نشسته.
رومو برگردوندم با خنده نگاش کردم دیدم اونم با خنده داره
ما رو نگاه می کنه.
رقصیدن شب عقد با کسی که نمی دونم اکس حساب می شه
یا نه مثل اینکه براش جالب بود و الان می خواد توی داستانش
این صحنه رو بگنجونه.
اسم هاپویی که توی حیاط خونه ی مادرشوهرم هست رو گذاشتم مایلو.
مایلو بزرگتر شده و خیلی شیطونی می کنه.
عشقش اینه که یکی باهاش بازی کنه.
مهدی پسر دایی شوهرم یه هفته تهرانه، یه هفته اصفهان.
بعد اون یه هفته ای رو که اصفهانه، با خانمش خونه ی
مادرشوهرم می مونن.
بدم نیست لااقل یکی هست باهاش این ور اون ور بریم.
بخصوص خانمش که دختر خوبیه و دوست شدیم با هم.
حالا اون یه هفته که اینا اینجان، مهدی خیلی به مایلو می رسه.
براش غذا می پزه و می برتش گردش و حسابی هواشو داره.
دیروز صبح زود رفتن تهران.
شب من رفتم گربه هامو غذا بدم، واسه مایلو هم غذا گذاشتم.
دیدم بچه مثل قحطی زده ها افتاد به جون غذا.
به نظر می رسید از صبح هیچی نخورده.
به شکیب گفتم زنگ بزنه به این خانمه که آوردتش بپرسه مگه
غذا نداده به این بچه؟
زنگ زد و پرسید. حالا جواب طرف چی بود 🙄
گفته من سر کارم وقت ندارم بهش غذا بدم 😐
شکیب هم عصبانی شد گفت یا نمی آوردیش یا مسئولیتتو
در قبالش درست انجام بده.
هنوز در تعجبم از بیشعوری آدما.
آخه بی وجدان یعنی تو سرکار می ری خودتم غذا کوفت نمی کنی؟
بعدشم غذا خشک و کنسرو هست خب اونا رو بگیر بده بچه.
چقدر گدا صفتن بعضیا.
خیلی لذت بخشه شبا کنار پنجره نشستن و بیرون رو تماشا کردن.
بخصوص شبایی که ماه کامله و توی آسمون شب نورافشانی می کنه.
سکوتی که همه جا حکمفرماست، واقعا به روح و ذهنم آرامش میده.
تنها پارازیت این لذت و آرامش، چسبای روی شیشه هاست.
نمی دونم درشون بیارم یا بذارم بمونن.
بگذریم.
گاهی کنار پنجره که می شینم، یه شمع روشن می کنم.
نور لرزون شمع باعث می شه همه چیز زیباتر به نظر برسه.
امشب هم از اون شباس که با این که خیلی خوابم میاد،
ولی دلم نمیاد از کنار پنجره کنار برم و بگیرم بخوابم.
این سکوت خیلی خوبه.
چیزیه که گاهی توی همهمه ی روز خیلی لازمش دارم.
آدم گاهی چیزایی می بینه که هیچ جوره قابل درک نیستن.
یه خانم خیلی پولدار توی ساختمون خونه ی مادرشوهرم
زندگی می کنه.
می گم خیلی پولدار چون وقتی وارد خونه ش می شی، انگار وارد
یه قسمت از قصر شدی.
از در و دیوار بگیر تا کل وسایل، لوکس بودن ازشون می باره.
حالا همین خانم چند روز پیش یه توله سگ بومی بی مادر پیدا کرده
برده گذاشته تو حیاط ساختمون.
تا اینجاش اوکیه چون هیچ کدوم از همسایه ها ایراد نگرفتن.
ولی دقیقا همون روز به من گفت می خوام برم سفر و می شه
تو حواست بهش باشه تا برگردم؟ گفتم باشه.
چند روز نبودش من و شکیب غذا می بردیم واسه بچه.
حالا دیروز صبح شکیب اومد شیر بذاره واسه ش دید خانمه اومده.
دیگه شیره رو داد به خانمه.
من عصری پوره ی مرغ و هویج و کدو درست کردم براش
رفتم سمت خونه ی مادرشوهرم بدم به بچه.
تا رفتم شب بود دیگه.
می بینم خانمه تو حیاط نشسته داره با بچه بازی می کنه.
منو که دید گفت چیزی نیاوردی براش؟ از صبح هیچی نخورده.
نگو صبح فقط همون شیر رو داده به بچه.
رفتم دیدم یه تیکه نون گذاشته تو ظرف آبش تا خیس بخوره
بتونه بخورتش.
یعنی دود از کله م بلند شد.
آخه زن ناحسابی تو جای مالت نیست.
خونه ت قصره شاسی بلند زیر پاته هی فرت و فرت وسیله ی خونه
و ماشین عوض می کنی.
چپ و راست از رستوران غذا میارن در خونه ت.
بوی سیگارت از صدتا عطر خوشبوتره اونم واسه منی که از سیگار متنفرم.
بعد یه تیکه نون انداختی تو آب نرم شه این بچه بخوره؟
خودتم که آوردیش شاید اصلا مادرش رفته بوده دنبال غذا
تو ندیدی ورداشتی بچه رو آوردی بعد اینجوری مسئولیت ورمی داری؟
تازه قربون صدقه شم می رفت.
یعنی یادم که میاد اعصابم به هم می ریزه.
نمی دونم امروز چرا یاد آهنگ سبب از شادمهر افتادم.
بعد هی تو ذهنم مرور می شد و قیافه م اینطوری 😐 بود
از متن ترانه ش:
سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمی زنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم 😐
این یعنی اوج ترانه سرایی برای یه آهنگ بود که اجرا هم شد 😐
بعد ملت میان از آهنگ مهمون شادمهر ایراد می گیرن!
چقدر دوس داشتم پرتغال بشه قهرمان جام جهانی.
فقط هم به خاطر رونالدو.
ولی حیف.
***
امروز سالروز عقدمونه.
شانزدهم خرداد هم سالروز ازدواجمون بود.
هیچ برنامه ریزی خاصی نکردم واسه امروز.
دلم می خواد همسر جان سورپرایزم کنه 😂
***
امروز تولد چهارتا گربه هامم هست.
روزی که پیدا شدن و به من تحویل داده شدن، بردمشون
دامپزشکی واسه چکاپ.
دکتر گفتش که حدود دو هفته از تولدشون می گذره.
دیگه حساب کردم دو هفته قبل چه روزی می شه که به امروز رسید.
آرزو می کنم جوجه هام همیشه سلامت و شاد باشن و
مشغول بازی و شیطنت در کنار خودم ❤️
***
داشتم فک می کردم خیلی وقته فیلم هندی ندیدم.
فیلم هندیای هاردمو نگاه کردم دیدم به جز PK،
همه فیلمای شاهرخ خانه 😂
از بین فیلمای شاهرخ خان فیلم Dilwale رو خیلی دوست دارم.
در حدی که آهنگ Janam Janam رو واسه کلیپ فضای باز
عروسیم انتخاب کردم و یه تیکه از رقص آهنگ رو هم
تمرین کردیم و دوتایی همراه با ساقدوشامون رقصیدیم.
***
این طبقه بالایی دو سه هفته س اومدن.
چقدر آدمای پر سر و صدا و بی ملاحظه ای هم هستن.
ساعت 3 نصف شب مبل جا به جا می کنن.
یا تو پله ها بچه هاشون با داد و بیداد بدو بدو می کنن.
نمی دونم آسانسور پس واسه چیه.
چرا مهمونای مادرشوهر تمومی ندارن.
خسته م خب.
***
شکیب واسه خودش می ره باشگاه به من می گه تو هم برو.
حالشو ندارم انگار.
همون تایمی که اون می ره، منم واسه خودم زومبا می ذارم
و باهاش تمرین می کنم.
خیلی حس خوبی داره زومبا.
مرسی Beto که این رقص باحال رو اختراع کردی.
***
پسر دایی شکیب دندونپزشکه.
شعورش ولی در سطح تحصیلاتش نیست.
چشش همه ش دنبال دختراس حالا شیش هفت سالم هست
ازدواج کرده.
دیشب بهش گفتم دختر مردم دلش خوشه با یه دکتر وصلت کرده.
پر رو می گفت مگه دکترا دل ندارن!
***
این روزا همه ش بی حوصله م.
هر کاری هم می کنم این حالت کسلی ازم دور نمی شه.
خوابم هم که نگم چقدر افتضاحه.
دلم می خواد یه هفته ی تمام بخوابم و هیچ کاری نکنم.
***
از وقتی گوشی S26 ultra اومده هی وسوسه شدم گوشیمو
باهاش عوض کنم ولی دلم نمیاد.
توی ایران اندروید امکانات بیشتری در دسترس کاربر قرار می ده.
تازه گوشی دوم هم نیاز نداری.
***
کوین ترودو عشقه.
هر وقت فایلاشو گوش می دم واقعا حسمو تغییر می ده.
برم یه کم کوین گوش بدم ❤️
برادر شوهرم که قبلا گفته بودم دار و ندار خانواده ی پدری شو
چند سال بعد از فوت باباشون بالا می کشه و همه رو بر باد می ده
و با کلی بدهی می گرخه می ره خارج از کشور،
حالا بعد از هزار سال بالاخره زن و بچه هاشو می بره پیش خودش.
از روزی هم که اینا رفتن، دیگه یه ریال واریز نکرده واسه پرستار مامانشون.
قرار شده بود ما کم و کسر ماهانه ی مامانشونو بگیریم، داداشه و
خواهر تهرانی شون هم پول پرستار رو بدن که تقسیمش کرده
بودن بین خودشون.
حالا اين بیشعوره هم مثل خواهر بزرگه ی بیشعورترشون
خودشو کنار کشیده و پول پرستار هم افتاده گردن ما.
چند وقت پیش به شکیب گفتم این داداشت خونه ش خالیه یا
داده مستاجر؟
گفت نمی دونم ولی زنگش زد پرسید.
اونم گفت خونه رو داده خواهر زنش توش نشسته مفت و مجانی.
حالا جالبه که خونه ی پدر زنش دو طبقه س یه طبقه ش خالیه.
به شکیب گفته بودم اگه خونه خالیه، مامان رو بذاریم تو خونه.
چون خونه ی اونا حیاط داره و اینم دلش حیاط می خواد.
بعد خونه ی خودشم بدیم اجاره حداقل کمک خرجش باشه.
آخه خیلی هزینه ی اضافه باید بدیم در طول ماه.
دیگه یه ریالم پس انداز نداشتیم از وقتی پول پرستار هم
افتاده گردنمون.
ولی داداشه نه تنها به روی خودش نیاورد، تازه رفته دنبال شوهر منم
حرف زده به فامیل که مدتیه زنگم نمی زنه و بی محلم می کنه.
مادر شوهرمم چیده به شوهرم که داداشته این چه رفتاریه.
اونم گفته من داداش ندارم می تونه بره به جهنم!
چهارشنبه ی گذشته یکی از دوستای شکیب تماس گرفت دعوتمون
کرد پنجشنبه شب با مامانش و داداش و زن داداشش و یه دوست
مشترک دیگه شون و خانمش همگی با هم به دعوت اونا شام
بریم یه جا لب آب بشینیم.
پنجشنبه شب با شکیب رفتیم محل قرار که به خونه ی اونا
نزدیک تر بود.
وقتی رسیدن، دیدیم فقط داداشه و زن داداشه اومدن.
اونم خشک و خالی بدون حتی یه زیرانداز.
هر چی پرسیدیم پ فلانی کو بهمانی کو گفتن نتونست بیاد.
شوکه شدیم اصلا.
شکیب گفت حداقل بریم خونه ی ما یه زیرانداز بیاریم.
دیگه انگار شرمنده شده باشن گفتن نه خونه ی ما نزدیک تره
بریم بیاریم.
با هم رفتیم در خونه شون حدود یه ربع رفتن تو بعد با زیرانداز
و یه فلاسک چای و سه دونه کیک برگشتن.
ماشینشونم دیگه نیاوردن با ماشین ما رفتیم.
حالا قبل از رفتن سر قرار من به شکیب گفته بودم زشته دست خالی
بریم این همه تدارک دیدن بیا یه کم هله هوله بگیریم.
یه عالمه چیپس و پفک و پاستیل و آلوچه و این چیزا
گرفته بودیم که دیگه نشستیم چهارتایی همونا رو خوردیم.
تازه اونا بیشتر از خودمون می خوردن.
هنوز بعد از چند روز یادم میفته تو شوک می رم.
خب نمی خواستین بیاین یا جور نشد حداقل اطلاع می دادین.
خیلی بهم برخورد.
دفعه دیگه دعوت کنن نمی رم اصلا.
خاله ماهی، دختر خاله ی ننه بود.
همیشه اسمش برام جالب بود.
ماهی رو هیچ وقت نشنیده بودم. نه قبل از ایشون، نه بعدش.
خاله ماهی بعد از رفتن ننه، از خواب و خوراک افتاد.
همه ش گریه می کرد و می گفت خواهرم رفت.
اونقدر بیقراری کرد که حالش بد شد و رفت توی کما.
چهارم خرداد، دقیقا روز چهلم ننه، خاله ماهی هم رحمت خدا رفت.
چهارم خرداد پارسال هم فریبا فوت شد.
فک کن امسال چهارم خرداد هم اولین سالروز فوت فریبا بود،
هم چهلم ننه بود، هم خاله ماهی رفت.
حالا بیست روز قبلش، دایی بزرگه ی شوهرم یعنی
دایی هرمز هم رحمت خدا رفته بود.
به مادر شوهرم نگفتیم برادرش از دنیا رفته.
توانش رو نداره صد در صد یه بلایی سرش میاد مث خاله ماهی.
از 26 فروردین تا 4 خرداد، واسه خانواده های من و همسرم
روزای خوبی سپری نشد.
امیدوارم در ادامه خوب باشه و اتفاقای خوبی بیفته.
ببین چند ماه گذشته.
آخرین پست وبلاگم واسه تاریخ هشتم اسفند ماه پارساله.
یعنی روزی که فرداش جنگ شد و اون روزای مزخرف استارت خورد.
نمی خوام از اون روزا بنویسم.
از صداهای وحشتناکی که گاه و بیگاه در طول شبانه روز می شنیدیم.
به هر حال گذشت.
من عید رو نتونستم برم خوزستان.
تک تک با اعضای خانواده و فامیل تماس گرفتم و تبریک گفتم.
با همه صحبت کردم جز ننه.
گوشیش خراب بود و به هر کی هم گفتم وقتی رفتین پیشش
زنگ بزنین باهاش صحبت کنم، یا فراموش کرد یا جور نشد.
فروردین تموم نشده بود که ننه برای همیشه رفت.
همه ش در طول سه چهار روز اتفاق افتاد.
قبل از اینکه فرصت بشه برم ببینمش.
آخرین باری که دیده بودمش، اگه می دونستم آخرین باره،
بیشتر پیشش می موندم، بیشتر نگاش می کردم، بیشتر باهاش
حرف می زدم، بیشتر باهاش وقت می گذروندم.
ولی نمی دونستم.
رفت و ندیدمش.
وصیت کرده بود قم خاکش کنن.
رفتیم قم.
اونجا وقتی توی قبر صورتشو باز کردن دیدمش.
خودش بود ولی خودش نبود.
ننه بود ولی سرد و بی جون.
همیشه وقتی می گفتیم ننه خداحافظ، نمی گفت خداحافظ.
می گفت به امید دیدار.
بالا سر بدن بی جونش که ایستاده بودم وقتی داشتن سنگا رو
روش می چیدن، گفتم ننه دیگه خداحافظ.
دیگه تا زنده م دیداری نیست.
حسرتش باهام می مونه تا همیشه.
دیگه نه پدربزرگ دارم نه مادربزرگ.
دیگه تموم شد.
همسایه طبقه بالایی مون امروز اسباب کشی داشت.
خونه خریدن و اثاث کشی کردن به خونه ی خودشون.
حالا این وسط من یه جوری خوشحال بودم انگار خودم خونه دار
شده بودم 😂
حس خیلی خوبیه وقتی می بینی کسی به چیزی که می خواد می رسه.
حتی وقتی توی خیابون ماشین گرون قیمت زیر پای مردم می بینم
هم لذت می برم جوری که انگار مال خودمه.
کاش قسمت همه بشه خونه دار شدن و ماشین خوب داشتن.
کاش توی این سرزمین، همه در امنیت و آرامش و آسایش و رفاه
زندگی کنن.
امروز جوگیر شدیم ناهار رو رفتیم هتل عباسی.
تا حالا نرفته بودم توشو ببینم. خیلی قشنگ بود.
بماند که آدمو غارت می کنن از بس گرون می گیرن.
***
از سال 86 که سیم کارت همراه اولمو خریدم و
دو سال بعدشم سیم کارت ایرانسلمو،
هنوز که هنوزه همون دو تا خط رو دارم و اصلا عوضشون نکردم.
حالا بعد از این همه سال اصفهان بودن، تصمیم گرفتم یه
سیم کارت 913 هم بگیرم.
البته چون اون یکی گوشیم بدون سیم کارت مونده بود.
بعد یادمه دختر داییم چند سال پیش همین که رفت تهران،
فوری پرید یه سیم کارت 912 گرفت و سیم قبلی رو انداخت دور.
من سیم کارت قدیمی 916 خودمو که نشون از خوزستانی بودنم
داره با هیچی عوض نمی کنم.
***
می خوام برم بچه هامو از خونه ی ارغوان بیارم.
از خوزستان که برگشتم، خواستم برم دنبالشون ولی ارغوان گفت
بذار بیشتر بمونن.
دیگه موندن تا حالا که می خواد بره شیراز.
دلم واسه جوجه هام تنگ شده.
جاشونو تمیز کردم برم بیارمشون 🥰
***
این چند روزه خواهرشوهرم با عهد و عیالش از تهران اینجا بودن.
حالا طبق معمول ما ناهار رو می ریم خونه ی مادرشوهرم
وقتی اونا میان.
ولی کاش نمی رفتیم.
آخه کی پنج عصر و هفت و نیم شب ناهار می خوره 😮
هیچ وقت دلم نخواست تهران زندگی کنم.
انگار آدم زندگیش توی اون حجم شلوغی هدر می ره.
خودشون ولی عاشق تهرانن.
شهرشونه خب.
***
از وقتی فهمیدم برند Maybelline از تست حیوانی واسه
تولید محصولاتش استفاده می کنه، خیلی ازش بدم اومد
و دیگه محصولاتشو نمی خرم.
همونایی که داشتمم ریختم دور.
خاک به سرای بیشعور 😡
آخرای تیر ماه بود.
یه روز ارغوان تماس گرفت و گفت همسایه ی یکی از دوستاش
چند تا بچه گربه ی شیرخواره رو گوشه ی خیابون پیدا کرده.
می گفت پرس و جو کرده از مغازه های اطراف بهش گفته بودن
یه خانم محجبه توی همین کارتن آورده گوشه ی خیابون رهاشون
کرده و رفته.
می گفتن چند ساعته همینجوری موندن.
ارغوان گفت اون آقا که پیداشون کرده باید بره سر کار و نیاز
دارن برای دو سه ساعت یه جا بمونن تا براشون سرپرست
پیدا بشه و واگذارشون کنن.
گفت تو می تونی تا عصر نگهشون داری؟
گفتم آره بگو بیارتشون.
دیگه اون آقا اومد و یه کارتن بهم تحویل داد.
دیدم پنج تا بچه گربه ی پلنگی خاکستری هر کدوم اندازه ی
یه موش دارن تو هم وول می خورن.
پنج تاشون با هم اندازه ی یه وجب می شدن.
بردم گذاشتمشون تو بالکن و یه ذره با قطره چکون بهشون
شیر دادم.
آقایی که پیداشون کرده بود مثل اینکه توی یکی از پیج های حمایتی
آگهی گذاشته بود واسه واگذاری.
یه خانم بعد از ظهر همون روز تماس گرفت و اومد
یکی از کوچولوها رو برد.
من موندم و چهارتای دیگه که کسی سراغشونو نگرفت.
شیشه شیر و شیر خشک مخصوص گرفتم براشون.
بردمشون دامپزشکی چکاپ شدن و دکتر یادم داد چطوری
شیر بهشون بدم و دلشونو بعدش ماساژ بدم.
گفت اونقدر کوچیکن که نمی تونن خودشون جیش و پی پی کنن
باید دستی جیش و پی پی شونو بگیرم.
دیگه من جای مادرشونو پر کردم براشون.
ساعت تنظیم کردم سه ساعتی یه بار بلند می شدم براشون شیر خشک
آماده می کردم و می دادم می خوردن بعدشم دلشونو ماساژ
می دادم و با پنبه و دستمال مرطوب مخصوص بچه گربه
جیش و پی پی شونو می گرفتم براشون.
کم کم تونستن از کارتنشون بیان بیرون.
کم کم تونستن یه ذره روی دست و پاهای کوچولوشون بایستن
و دیگه سینه خیز نلولن تو همدیگه.
براشون خاک مخصوص گربه گذاشتم و اولین بار که یکی شون
یاد گرفت طبق غریزه ش بره تو خاک دستشویی کنه، از خوشحالی
نمی دونستم چیکار کنم.
کم کم بزرگتر شدن و بزرگتر شدن.
بچه گربه ها زود بزرگ می شن.
ارغوان گفت ببرمشون سمت خونه ی خودشون و مادرشوهرم
کم کم با محیط بیرون آشنا بشن تا بتونیم رهاشون کنیم.
چند بار بردمشون.
ولی بلد نبودن بیرون زندگی کنن.
رفتن بالای درخت ولی دیگه نتونستن بیان پایین تا از آقای همسایه
کمک گرفتیم آوردشون پایین.
از گربه های دیگه می ترسیدن و ازشون کتک می خوردن.
چون با آدم بزرگ شده بودن، از آدما نمی ترسیدن و می رفتن
تو دست و پای مردم.
یکی از همسایه ها هم یه بار به ارغوان گفته بود تعداد گربه ها
زیاد شده باید ببریم یه جا رهاشون کنیم.
این چیزا رو که دیدم و شنیدم، دلم نیومد ولشون کنم.
چطور باید رهاشون می کردم وقتی دیدم نمی تونن از پس خودشون
بر بیان و یه عوضی مثل همین همسایه به راحتی می تونه بگیره
ببره یه جا گم و گورشون کنه.
بار اولشم نبود قبلا هم این کارو کرده بود.
گذاشتم بمونن تو بالکن.
یه بالکن هفت متری دارم که با پنجره ی دو جداره محصور شده.
گفتم اگه از بین این همه آدم توی اصفهان، خدا منو انتخاب کرد
واسه نگهداری از این مخلوقات ضعیف و بیگناهش، من کی باشم
که بخوام همین چند متری رو هم که می تونم در اختیارشون بذارم،
ازشون دریغ کنم.
توی این مدت فقط دو بار رفتم خوزستان که همون دو بار
سپردمشون به ارغوان ازشون نگهداری کنه تا برگردم.
الانم تازه ار خوزستان برگشتم و بچه ها هنوز پیش ارغوانن.
امشب داشتم باهاش صحبت می کردم.
گفتم یکی دو روز دیگه نگهشون دار تا من کارامو بکنم بعد میام
دنبالشون.
گفت شوهرش اجازه نداده واشه شون خاک دستشویی بخره
و اینا درمونده ن که کجا دستشویی شونو بکنن.
اینقدر حالم بد شد که نگو.
من هفت متر بالکن دارم ولی توی همین یه وجب جا، همه ی اسباب
و وسایل راحتی و بازی براشون گذاشتم و مرتب هم تمیزش
می کنم براشون تا راحت باشن.
بعد اینا یه حیاط بزرگ دارن و اینجوری رفتار می کنن.
گاهی تعجب می کنم از رفتار آدما.
هر کسی توی همون دایره ی محدود حکمرانی خودش،
یعنی جایی که می تونه به افرادی مسلط باشه،
هیچ فرصتی رو برای ابراز قدرت نمایی و برآورده کردن خواسته های
خودش از دست نمی ده حتی اگه به قیمت آزار اطرافیانش باشه.
بعد همینا می شینن و بدگویی می کنن از اونایی که تو موضع
قدرتی بالاتر از خودشون، دارن همین بلاها رو سر خودشون میارن.
دلم واسه ارغوان می سوزه که گیر یه همچین بیشعوری افتاده.
کسی که حتی به زن خودش پول نمی ده مگه اینکه بدونه
چقدر می خواد و واسه چه کاری می خواد.
بعد همون مبلغ رو براش می زنه. نه حتی یک ریال بیشتر.
آدم نمی دونه به کی اعتماد کنه. دوره زمونه ی عجیبی شده.
یکی از دوستای همسر جان، نمایشگاه اتومبیل داره.
بعد این آقا قرار شد ماشین مورد نظرمون رو واسه مون پیدا کنه
و بهمون اطلاع بده.
دیروز می بینم شکیب اومده با اعصاب داغوان.
نپرسیدم ازش چی شده ولی خودش شروع کرد به صحبت.
گفت همین دوستش تماس گرفت باهاش که ماشین رو پیدا کرده
و ظاهرا همه چیز خوب بوده تا اینکه متوجه می شه همین دوست
چندین و چند ساله ش، ماشین رو با قیمت کمتری از فروشنده خریده
و حالا داره صد میلیون گرون تر به ما می ده.
از طرف دیگه می خواست بیست و پنج میلیون هم کمیسیون بگیره.
آخه مرد ناحسابی ما که نمی دونستیم ماشین مال کیه.
خودت می خریدی بعد صد تومن می کشیدی روش می دادی به ما.
یا حالا که گفتی ماشین مال این آقاست و تو واسطه شدی،
همون پنجاه میلیون کمیسیونت رو از دو طرف می گرفتی.
چقدر طماع شدن مردم.
بعد همینا خبر دارم هی یه مرغ بیچاره رو قربونی می کنن
که به قول خانمش یه خون بریزن بلا دور شه ازشون.
چون مدام یا خود این آقا مریضه یا خانمش یا بچه هاش.
امروز تو گروه واتس اپ خانوادگی یه خبر شنیدم که هنوز هنگم.
می دونستم خانواده ی دایی مامانم همه ی بچه ها و نوه هاشون
زود ازدواج می کنن و فامیلی هم ازدواج می کنن.
ولی این خبر دیگه زیادی شوک آور بود برام.
دختر پسر دایی مامانم متولد 74 هست. شوهرشم متولد 70.
بعد چطور امکان داره این زن و شوهر، دختر شوهر داده باشن
و دوماد داشته باشن 😨
یعنی هر کاری می کنم این قضیه هضمم نمی شه.
یا اینا خیلی هول تشریف دارن، یا ما خیلی پخمولیم 🙄
چه زود پاییز تموم شد. ولی خوب تموم شد 🥰
با برف و بارون و حس خوب 😍
پاییز قشنگم برو به سلامت تا سال آینده که زیباتر برگردی ❤️
***
چند سال پیش مسعود دوست حامد یه آهنگ برام فرستاد
که خیلی خوشگل بود.
هنوز وقتی گوشش می دم برام زیباست.
و البته یاد مسعود میفتم 😂
آهنگه اینه:
Song from a secret garden
***
دوست شکیب و نامزدش قرار بود چهارشنبه ی گذشته بیان.
شب قبلش به دختره زنگ زدم.
گفت ای وای یادم رفت قرار بوده بیایم.
منم گفتم عیب نداره تماس گرفتم بگم مامانم اینا اومدن
اگه می شه یه تایم دیگه تشریف بیارید.
ولی چون اینقدر بیشعور بازی در آورد، بعد از این هر بار
براشون بهونه میارم تا چشمم بهشون نیفته.
***
سه شنبه ی گذشته مامان و بابام از خوزستان اومدن.
توی بارون و اون هوایی که در عین زیبایی، به هیچ عنوان
واسه سفر و جاده مناسب نیست.
چند روزِ عالی رو گذروندیم و امروز هم رفتن.
ما دخترایی که راه دور شوهر کردیم، دوس داریم بیشتر
خانواده مون بخصوص پدر و مادرمون پیشمون بیان ❤️
***
این روزای برفی بیشتر غذارسانی می کنم به گربه ها.
لونه هم درست کردم براشون گذاشتم چند جا.
امیدوارم به سلامت بگذرونن این روزای سرد رو.
***
❤️🍉😍 یلدا مبارک 😍🍉❤️
شکیب یه دوست تهرانی داره که قبلنا خیلی باهاشون در رفت
و آمد بودیم. ولی الان حدود سه چهار ساله ندیدیمشون.
البته تلفنی گاهی در ارتباط بودیم ولی دیدار حضوری نداشتیم.
این دوست شوهر جان، یه دوست دختر داره که اصطلاحاً می گن
نامزدن چون خانواده ی هر دو طرف در جریان دوستی اینا هستن.
چند بار قبلا با هم اومده بودن اصفهان پیش ما.
حالا بعد از سه چهار سال، چند روز پیش دختره تماس گرفت
که مژگان جون یه خبر خوب برات دارم. می خوایم بیایم پیشتون!
نمی دونم چرا فکر کرده داره خبر خوبی بهم می ده.
بدم نمیاد ازشون آدمای باحالین.
ولی از این بدم میاد که هم دختره هم پسره هی فرت و فرت
دنبال هم سیگار می کشن و بوی گند سیگار میاد ازشون.
دفعه های پیش که اومده بودن، توی خونه ی قبلی بودیم که
بالکنش باز بود و اینا می رفتن توی بالکن سیگار می کشیدن.
الان، هم بالکن کاملا با پنجره ی دو جداره محصور شده، هم
چهارتا بچه گربه دارم توی بالکن، هم هاکو به بوی سیگار حساسه.
واسه همینم راستش دلم نمی خواد بیان.
آرامش خودم و بچه هام مهم تره.
امروز تولدمه 😍
مهر روز از ماه آتش 🤩
برخلاف پارسال که شوهر خاله م همین امروز فوت شد و کسی
بهم تبریک نگفت جز دوستام و خانواده م،
امسال از در و دیوار پیام تبریک تولد برام سرازیر شده 😂
هفته ی آینده هم تولد مامانمه.
دیشب با شکیب رفتیم واسه تولد مامانم یه گوشی براش کادو بگیرم.
دیگه همونجا طبق عادت هی از موبایل فروشه در مورد آیفون های
16 و 17 سوال پرسیدم.
اونم می گفت سری 17 خیلی بدنه ی ضعیفی دارن و برخلاف
قیمت بالاشون، اصلا راضی کننده نیستن.
گفت از نظر من که کارم اینه، سری 16 خیلی بهتره.
دیدم شکیب گفت یه 16 پرومکس بیار برامون.
فکر نمی کردم بخواد بخره ولی یهو دیدم از طرف شماره کارت
گرفت و پول آیفون و گوشی مامانمو یه جا داد.
حسابی سورپرایز شدم 😮
ولی خیلی بهم چسبید 😍
البته می خواست ناراحتی فروش ماشینمون رو از دلم در بیاره.
دیروز ماشینمونو فروخت. خیلی دوسش داشتم.
نمی دونم چه کاریه نمی تونه یه ماشین رو نگه داره.
عشق عوض کردن ماشین رو داره و خیلی که طول بکشه،
شش ماهی یه بار ماشینمونو عوض می کنه.
یاد ماشینمون افتادم انگار ناراحت شدم دوباره 😒
به هر حال امروز تولدمه و باید خوشحال باشم 😊
تولدم مبارک 😍
برای خودم آرزوی سلامتی و شادکامی و موفقیت دارم 😘
آرزو می کنم همیشه پولدار و ثروتمند باشم تا بتونم به راحتی
واسه خودم و دیگران خرج کنم 😍
بتونم واسه گربه های محل بهترین مارک غذا خشک رو بگیرم 😍
ببرم واکسنشون بزنم مریض نشن 😍
هر کسی رو می بینم مشکل مالی داره، بدون ترس و نگرانی
کمکش کنم و لبخند به لبش بیارم 😍
دختری جهیزیه کم داره، براش بخرم 😍
پسری نمی تونه خونه بگیره زندگی شو شروع کنه، براش تهیه کنم 😍
نذارم هیچ زن یا مرد مسنی محتاج خرج زندگی شون باشن
و ماهانه هزینه شونو واریز کنم براشون 😍
هیچ بچه ای تو حسرت چیزی که دست دوستش می بینه نمونه 😍
آمین 😍🤲🏻❤️
بالاخره بارون رو به چشم دیدم اونقدری که بشه گفت بارون بارید 😍
اینقدر ذوق کردم که همینجوری تو ماشین داشتیم می چرخیدیم
نیشم باز بود 😂
تازه یه جا یه عالمه ماشین شاسی بلند هم دیدم روی یه ماشین
دیگه که داشت می برد تحویل بده.
اینقدر ذوق در کردم از خودم که شکیب با خنده گفت تو چته؟
گفتم آخه تحویل گرفتن ماشین اونم شاسی بلند چه کیفی داره.
حالا اونایی که تحویل می گیرن چقدر هیجان زده و خوشحالن.
منم هیجان زده شدم از فکرش 😂
کاش بارون ادامه دار باشه و تا آخر سال زمینو سیراب کنه.
ما هم ذوقشو بکنیم 😍
دیروز عصری دیدم ارغوان زنگ زد و بی مقدمه گفت پاشو بیا اینجا.
هر چی گفتم چی شده هیچی نگفت.
یه بچه گربه ای دو هفته پیش نزدیک خونه شون دیده بودم دستش
زخم شده بود ورش داشتم بردمش دکتر.
دیگه موند پیش ارغوان تا دارو دواشو بده خوب بشه برش گردونیم
به مامانش که توی همون خیابون زندگی می کنه.
اینجوری که ارغوان گفت بیا، گفتم شاید واسه دارو دادن به مارکو
به کمک نیاز داره می خواد برم پیشش.
همون لحظه شکیب داشت می رفت بیرون، گفتم منم برسونه
در خونه ی ارغوان.
خلاصه رفتم تا درو وا کرد دیدم یهو جیغه و داده و کیکه و
تولدت مبارک.
شوکه شدم گفتم تولد کیه؟ ارغوان گفت تولد تو!
یادم افتاد که ششم آذر تولد ارغوانه.
چون هیشکی رو نداره اصفهان، دوتا از دوستاشو دعوت
کرده بود با منو.
بعد یکی از دوستاش هم پنجم آذر تولدش بود.
منم که شانزدهم آذرم.
دیگه سه در یک زدن و تولد سه تایی مونو تبریک گفتن.
شوهر ارغوان هم کلی پذیرایی کرد ازمون بعد رفت بیرون.
عکس گرفتیم، کیک خوردیم، حرف زدیم و یه کمم رقصیدیم.
خوب بود خوش گذشت.
آذر ماه خوشگلم از راه رسید 😍
هم خوشحالم هم ناراحت.
خوشحالم چون ماه تولدمه 😋
ناراحتم چون پاییز داره تموم می شه و اصلا ازش لذت نبردم.
اصلا حس و حال پاییزی نداشت پاییز امسال.
واقعا دلم ابر و بارون می خواد.
کاش ته تغاری پاییز سورپرایزمون کنه و بارون رو بهمون هدیه بده.
خوش اومدی آذر قشنگم 😍
لطفا پر از اتفاقای زیبا باش ❤️
واسه م عجیبه چطور بعضی اسم ها در نظر بعضی افراد زیبا میاد.
حتی اونقدر که اون اسم رو روی فرزندشون می ذارن.
پسر داییم تازه عقد کرده. خودش مهرداد اسمشه.
بعد تعجب کردم وقتی اسم خانمش رو شنیدم.
یه دختر دهه شصتی نباید اسمش اقدس باشه 😐
مهرداد و اقدس 😶
خود دختره ولی دختر خوبیه. اسم فروغ رو هم دوست داره.
نمی دونم چرا تا حالا عوض نکرده اسمشو.
خانم اون دوست شکیب هم که گفتم به خاطر گربه ها گفت ما
نمی تونیم دوستای خوبی واسه هم باشیم، اونم یه دختر
دهه هفتادیه و اسمش تورانه.
توی ذهنم همیشه توران و اقدس می تونستن نهایتا تا دهه ی چهل
به دنیا بیان.
من خیلی اهل دوست و رفیق نیستم.
راستش حوصله ی رفت و آمد زیادم ندارم.
حتی حوصله ی هر روز تلفنی با خانواده م صحبت کردن هم ندارم.
مثلا هفته ای یه بار صحبت با مامان و بابام، با خواهر و برادرم
هم که گروه داریم مرتب از حال هم با خبریم.
فامیل هم همینطور توی گروه خانوادگی مرتب در تماسیم.
دوستای قدیمیم هم باز گروه داریم.
شاید زیاد تماس نگیریم با هم ولی توی گروه صحبت می کنیم
و هر بار می رم خوزستان هم دور همی می ذاریم همو می بینیم.
اصفهان ولی خیلی دوست و رفیق ندارم.
انگار آدم سن و سالش کمتر که هست، بیشتر می تونه ارتباط
برقرار کنه و صمیمی بشه.
اینجا با خانم یکی از دوستای شکیب دوست شدم.
ندا دختر خوبیه ولی حوصله ی بچه هاشو ندارم.
دختراش اینقدر می چسبن به آدم که روانی می شم از دستشون.
می رم خونه شون اینقدر خاله خاله می کنن که خسته می شم.
نمی تونم دو کلمه با ندا صحبت کنم اصلا.
ندا هم بدون این دوتا هیچ جا نمی ره.
دو هفته پیش شکیب با دوتا از دوستاش هماهنگ کرد با هم
بریم پارکی جایی بشینیم پنجشنبه شب.
دوستاش یکی شون مجرده، اون یکی با خانمش اومده بود.
واسه اولین بار بود می دیدمش. اونم مثل من خوزستانی بود.
دختر سر و زبون دار و زبر و زرنگی به نظر می اومد.
برخلاف ندا که دختر ساده و مهربونیه. راستی ندا اصفهانیه.
خلاصه توی پارک نشسته بودیم که دیدیم چند تا گربه اومدن نزدیکمون.
دختره گفت از گربه ها متنفره. من چشام در اومد.
گفتم من عاشق گربه هام. همه شون دوستامن.
گفت پس ما نمی تونیم واسه هم دوستای خوبی باشیم.
اومدم بگم حالا منم اصراری ندارم ولی چیزی نگفتم.
خوشم اومد خودش به این نتیجه رسید.
دشمن سگ و گربه ها، دشمن شماره یک منه.
پارسال ولی موقع غذا گذاشتن واسه گربه های سر خیابون
خونه ی مادرشوهر، با ارغوان آشنا شدم.
اونم غذا می ذاشت واسه گربه ها سر همون خیابون.
دیگه شماره ی همو گرفتیم و اینطوری با هم دوست شدیم.
خونه شون همسایه ی خونه ی مادرشوهرمه.
با ارغوان خیلی صمیمی شدم. امشبم خونه شون بودم.
می تونم بگم بهترین دوستی که اصفهان پیدا کردم همین ارغوانه.
ارغوان شیرازیه. شوهرشم شیرازیه. به خاطر کار شوهرش اینجان.
هر چی فکر می کنم می بینم ظرفیت دوست پیدا کردنم تکمیل
شده دیگه و نیازی به دوست جدید واسه دیدار و رفت و آمد ندارم.
بعد نمی دونم بعضی افراد مثل داداشم و خانمش، چطور
هفت روز هفته رو هر شب با یه خانواده از دوستاشون در
رفت و آمد و این ور اون ورن.
تازه هفته تموم می شه ولی دوستای اونا ادامه داره 😂
رفته بودم داروخونه دامپزشکی مالت می خواستم بگیرم واسه
گربه هام.
گربه هام که می گم منظورم گربه های محلمونه.
بعد یه آقایی اومده بود می گفت ربع کیلو غذا خشک می خوام
واسه گربه ی نیمه فلج فلان جا.
من این گربه رو خیلی وقته می بینمش. بارها هم بهش غذا دادم.
دکتره می گفت نداریم بسته ی ربع کیلویی. نیم کیلویی ببر.
اونم می گفت نه من دارم لطف می کنم بهش همینم می خرم.
همون ربع کیلو رو می خوام.
نمی دونم بگم چه حسی بهم دست داد وقتی اینو گفت.
حالا خودم دو روز قبلش رفته بودم دوتا بسته ی ده کیلویی
غذا خشک مخصوص گربه خریده بودم واسه گربه های محل.
یه بسته بالغ، یه بسته هم کیتن. کیلویی 200 هزار تومن.
حالا این مسخره می خواست با 50 هزار تومن، ربع کیلو بخره
اونم با منت 🙄
کاش بعضیا لطف نکنن اصلا. دردش کمتره.
هنوز فکر گوشی جدید خریدن از سرم نیفتاده 😐
تازه شیائومی 17 پرومکس که اومده اونو نمی دونم کجای دلم
بذارم از بس خوشگله 😍
تا حالا شیائومی نداشتم.
ولی شکیب قبلا داشته می گه رابط کاربریش خیلی راحت تر از سامسونگه.
قیمت شیائومی 17 پرومکس هم قشنگ نصف آیفون 17 پرومکسه.
منطقی تره واسه خرید.
چیکار کنم حالا 🤔
مادرشوهرم بارها قصه ی زندگی عمه ش خورشید رو برام
تعریف کرده.
الانم باز خاله ی شوهرم همون داستان رو دوباره تعریف کرد.
قصه ی خورشید که انگار فقط اسمش درخشان بود.
خورشید تک خواهر بود بعد از دو برادر. زیبایی خیره کننده ای داشت.
به سن بلوغ که می رسه، هر مادری آرزو داشت خورشید عروسش
بشه و هر پسری واسه یه لحظه دیدنش بی تاب بود.
خورشید ولی بدون اینکه بخواد قسمت پسر عمه ش شد.
پسر عمه ای که هم ظاهر زیبایی داشت، هم مال و مکنت زیاد.
دُهراب خان عاشق خوشید بود. از وصلش در پوست نمی گنجید.
خونه ی اعیونی، خدم و حشم، طلا و جواهر، همه چیز برای عروسش
فراهم کرد تا خورشید آب توی دلش تکون نخوره.
ابراهیم خان، پدر دهراب خان رئیس عدلیه ی اون زمان بود.
چیزی از عروسی دهراب و خورشید نگذشته بود که یه روز صبح
ابراهیم خان رفت عدلیه سر کارش.
یکی از کارمنداش اومد بهش گفت که عروسش خورشید اومده
و درخواست طلاق داده.
همون لحظه انگار یه چیزی توی وجود ابراهیم خان منفجر شد.
با حال بد خودش رو رسوند به خونه و توی آغوش دخترش از حال رفت.
دهراب خان که رسید بالای سر پدرش، ابراهیم خان فقط دو جمله گفت:
خورشید درخواست طلاق داده. خورشید منو کشت.
همینو گفت و از دنیا رفت.
خورشید از دهراب خان جدا شد.
حال و روز دهراب خان هم بعد از خورشید خراب شد.
مال و مکنتش سر جاش بود. ولی حال روحیش خراب.
خورشید دختر متکبری بود. بسیار خودپرست.
از لج دهراب خان رفت با یه خیاط ازدواج کرد که هشتش گرو
نهش بود و خورشید همسر چهارمش محسوب می شد.
سید بزرگ، همسر دوم خورشید، نه ظاهر داشت، نه اخلاق،
نه مال و منال، نه هیچی.
ولی تا دلت بخواد دست بزن داشت.
یه روز که خشمش فوران کرده بود، گیس خورشید رو گرفت
و دور تا دور حیاط خونه اونقدر چرخوندش که گیسش کنده شد.
دهراب خان خیلی پیغوم پسغوم فرستاد واسه خورشید
که من هنوز طالبتم. برگرد سر زندگیت و خانمی تو بکن.
ولی خورشید جواب فرستاد که من موی بینی سید بزرگ رو هم
به سرتاپای تو نمی دم.
قرار بود برادر خورشید با خواهر دهراب خان وصلت کنه.
بساطی راه انداخت خورشید که نگو و نپرس. نذاشت سر بگیره.
خواهر دهراب خان عاشق برادر خورشید بود.
از بچگی توی گوشش خونده بودن که بشارت شوهرته.
ولی خورشید نذاشت و دختر دیگه ای رو عروس برادرش کرد.
حتی شب عروسی برادرش، گروه موسیقی رو فرستاد در خونه ی
ابراهیم خان به مدت یک ساعت اونجا ساز و دهل زدن تا
اون دختر طفل معصوم رو بسوزونه و اون دختر هم کاری جز
گریه و زاری نداشت.
خورشید کلی بچه به دنیا آورد. ولی زندگی خوبی نکرد.
بد ذات بود.
حتی همین عروس برادرش رو هم که خودش انتخاب کرده بود،
کلی آزار داد.
آخر سر هم مبتلا به سرطان شد.
روزای آخر عمرش، با حال بد توی بیمارستان، نه از دنیا می رفت
و نه بهتر می شد.
خودش می گفت که می دونه آه دهراب خان دنبالشه.
بچه هاش با بدبختی یه شماره از دهراب خان پیدا کردن و
باهاش تماس گرفتن.
خورشید ازش حلالیت خواست و دهراب خان با اشک حلالش کرد.
خورشید همون روز از دنیا رفت.
ولی هنوز که هنوزه، بعد از سال ها، قصه ی زندگیش با درسی
آمیخته از عبرت برای عاقبت قدرنشناسی و موذی گری
بازگو می شه.
ظاهر خورشید، مثل خورشید می درخشید و زیبا بود.
ولی باطنش به شدت سیاه و متعفن بود.
ندیدم واقعا کسی به خوبی ازش یاد کنه.
کانجورینگ رو دیدم. خوب بود. حیفم میاد تموم شد.
کاش حداقل راهبه ادامه داشته باشه، ورا فارمیگا و پاتریک ویلسون
هم توش باشن.
***
آهنگ جدید شادمهر رو که تقریبا هیشکی خوشش نیومد،
من دوس داشتم و صد بار گوشش دادم.
***
خواهرشوهر زنگ زده به شکیب که چرا زنگ نمی زنی حالمو بپرسی.
گفتم بهش می گفتی همین که جوابتو می دم برو خداتو شکر کن.
***
پسر خاله م یه بیشعور به تمام معناس.
تمام دقتش رو خرج می کنه تا کلیپایی که بقیه رو آزار می ده
بذاره تو گروه خانوادگی.
نمی دونم فریبای خدا بیامرز چطوری با این بیست سال زندگی کرد.
احظار 4 رو دارم دانلود می کنم فرداشب ببینمش.
انگار حیفم میاد کانجورینگ تموم شه.
دلم می خواد همیشه منتظر یه قسمت جدیدتر باشم ازش.
از کل مجموعه، کانجورینگ 1 و 2، نفرین لا یورونا و راهبه 1
از همه قشنگ تر بودن.
قسمت سوم کانجورینگ رو دوست نداشتم.
نان 2 هم به پای اولی نمی رسید.
حالا ببینم قسمت آخر مجموعه قراره چطوری باشه.
امیدوارم مثل 1 و 2 قشنگ باشه.