دیشب عقد دوتا از دوستام بود. اعظم و مهسا. بدجنس نیستم ولی حالم گرفته شد.

بقیه دارن زندگی می کنن، من فقط دارم حواس خودمو پرت می کنم.

که یادم بره زندگی نکردم. که یادم بره زندگی نمی کنم.

حالم مزخرفه. اصلا حالم داره به هم می خوره از همه چیز.

خب چقدر حواس خودمو پرت کنم. چقد زور بزنم بلکه یکی رو بذارم تو زندگیم بیاد.

خب من چه غلطی بکنم؟

 

پ.ن:

نصیحت نمی خوام.



تاريخ : شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶ | 1:1 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.