اسم هاپویی که توی حیاط خونه ی مادرشوهرم هست رو گذاشتم مایلو.

مایلو بزرگتر شده و خیلی شیطونی می کنه.

عشقش اینه که یکی باهاش بازی کنه.

مهدی پسر دایی شوهرم یه هفته تهرانه، یه هفته اصفهان.

بعد اون یه هفته ای رو که اصفهانه، با خانمش خونه ی

مادرشوهرم می مونن.

بدم نیست لااقل یکی هست باهاش این ور اون ور بریم.

بخصوص خانمش که دختر خوبیه و دوست شدیم با هم.

حالا اون یه هفته که اینا اینجان، مهدی خیلی به مایلو می رسه.

براش غذا می پزه و می برتش گردش و حسابی هواشو داره.

دیروز صبح زود رفتن تهران.

شب من رفتم گربه هامو غذا بدم، واسه مایلو هم غذا گذاشتم.

دیدم بچه مثل قحطی زده ها افتاد به جون غذا.

به نظر می رسید از صبح هیچی نخورده.

به شکیب گفتم زنگ بزنه به این خانمه که آوردتش بپرسه مگه

غذا نداده به این بچه؟

زنگ زد و پرسید. حالا جواب طرف چی بود 🙄

گفته من سر کارم وقت ندارم بهش غذا بدم 😐

شکیب هم عصبانی شد گفت یا نمی آوردیش یا مسئولیتتو

در قبالش درست انجام بده.

هنوز در تعجبم از بیشعوری آدما.

آخه بی وجدان یعنی تو سرکار می ری خودتم غذا کوفت نمی کنی؟

بعدشم غذا خشک و کنسرو هست خب اونا رو بگیر بده بچه.

چقدر گدا صفتن بعضیا.



تاريخ : شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ | 14:48 | نویسنده : مژگان |

خیلی لذت بخشه شبا کنار پنجره نشستن و بیرون رو تماشا کردن.

بخصوص شبایی که ماه کامله و توی آسمون شب نورافشانی می کنه.

سکوتی که همه جا حکمفرماست، واقعا به روح و ذهنم آرامش می‌ده.

تنها پارازیت این لذت و آرامش، چسبای روی شیشه هاست.

نمی دونم درشون بیارم یا بذارم بمونن.

بگذریم.

گاهی کنار پنجره که می شینم، یه شمع روشن می کنم.

نور لرزون شمع باعث می شه همه چیز زیباتر به نظر برسه.

امشب هم از اون شباس که با این که خیلی خوابم میاد،

ولی دلم نمیاد از کنار پنجره کنار برم و بگیرم بخوابم.

این سکوت خیلی خوبه.

چیزیه که گاهی توی همهمه ی روز خیلی لازمش دارم.



تاريخ : شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ | 3:52 | نویسنده : مژگان |

آدم گاهی چیزایی می بینه که هیچ جوره قابل درک نیستن.

یه خانم خیلی پولدار توی ساختمون خونه ی مادرشوهرم

زندگی می کنه.

می گم خیلی پولدار چون وقتی وارد خونه ش می شی، انگار وارد

یه قسمت از قصر شدی.

از در و دیوار بگیر تا کل وسایل، لوکس بودن ازشون می باره.

حالا همین خانم چند روز پیش یه توله سگ بومی بی مادر پیدا کرده

برده گذاشته تو حیاط ساختمون.

تا اینجاش اوکیه چون هیچ کدوم از همسایه ها ایراد نگرفتن.

ولی دقیقا همون روز به من گفت می خوام برم سفر و می شه

تو حواست بهش باشه تا برگردم؟ گفتم باشه.

چند روز نبودش من و شکیب غذا می بردیم واسه بچه.

حالا دیروز صبح شکیب اومد شیر بذاره واسه ش دید خانمه اومده.

دیگه شیره رو داد به خانمه.

من عصری پوره ی مرغ و هویج و کدو درست کردم براش

رفتم سمت خونه ی مادرشوهرم بدم به بچه.

تا رفتم شب بود دیگه.

می بینم خانمه تو حیاط نشسته داره با بچه بازی می کنه.

منو که دید گفت چیزی نیاوردی براش؟ از صبح هیچی نخورده.

نگو صبح فقط همون شیر رو داده به بچه.

رفتم دیدم یه تیکه نون گذاشته تو ظرف آبش تا خیس بخوره

بتونه بخورتش.

یعنی دود از کله م بلند شد.

آخه زن ناحسابی تو جای مالت نیست.

خونه ت قصره شاسی بلند زیر پاته هی فرت و فرت وسیله ی خونه

و ماشین عوض می کنی.

چپ و راست از رستوران غذا میارن در خونه ت.

بوی سیگارت از صدتا عطر خوشبوتره اونم واسه منی که از سیگار متنفرم.

بعد یه تیکه نون انداختی تو آب نرم شه این بچه بخوره؟

خودتم که آوردیش شاید اصلا مادرش رفته بوده دنبال غذا

تو ندیدی ورداشتی بچه رو آوردی بعد اینجوری مسئولیت ورمی داری؟

تازه قربون صدقه شم می رفت.

یعنی یادم که میاد اعصابم به هم می ریزه.



تاريخ : دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ | 13:8 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.