آدم گاهی چیزایی می بینه که هیچ جوره قابل درک نیستن.
یه خانم خیلی پولدار توی ساختمون خونه ی مادرشوهرم
زندگی می کنه.
می گم خیلی پولدار چون وقتی وارد خونه ش می شی، انگار وارد
یه قسمت از قصر شدی.
از در و دیوار بگیر تا کل وسایل، لوکس بودن ازشون می باره.
حالا همین خانم چند روز پیش یه توله سگ بومی بی مادر پیدا کرده
برده گذاشته تو حیاط ساختمون.
تا اینجاش اوکیه چون هیچ کدوم از همسایه ها ایراد نگرفتن.
ولی دقیقا همون روز به من گفت می خوام برم سفر و می شه
تو حواست بهش باشه تا برگردم؟ گفتم باشه.
چند روز نبودش من و شکیب غذا می بردیم واسه بچه.
حالا دیروز صبح شکیب اومد شیر بذاره واسه ش دید خانمه اومده.
دیگه شیره رو داد به خانمه.
من عصری پوره ی مرغ و هویج و کدو درست کردم براش
رفتم سمت خونه ی مادرشوهرم بدم به بچه.
تا رفتم شب بود دیگه.
می بینم خانمه تو حیاط نشسته داره با بچه بازی می کنه.
منو که دید گفت چیزی نیاوردی براش؟ از صبح هیچی نخورده.
نگو صبح فقط همون شیر رو داده به بچه.
رفتم دیدم یه تیکه نون گذاشته تو ظرف آبش تا خیس بخوره
بتونه بخورتش.
یعنی دود از کله م بلند شد.
آخه زن ناحسابی تو جای مالت نیست.
خونه ت قصره شاسی بلند زیر پاته هی فرت و فرت وسیله ی خونه
و ماشین عوض می کنی.
چپ و راست از رستوران غذا میارن در خونه ت.
بوی سیگارت از صدتا عطر خوشبوتره اونم واسه منی که از سیگار متنفرم.
بعد یه تیکه نون انداختی تو آب نرم شه این بچه بخوره؟
خودتم که آوردیش شاید اصلا مادرش رفته بوده دنبال غذا
تو ندیدی ورداشتی بچه رو آوردی بعد اینجوری مسئولیت ورمی داری؟
تازه قربون صدقه شم می رفت.
یعنی یادم که میاد اعصابم به هم می ریزه.