از خودم متنفر می شم وقتی احساس ضعف می کنم. می دونم واسه چی دلم اینقدر

گرفته بود. به خاطر اینکه مهسا و اعظم به عشقشون رسیدن.

دیروزم دوستم مریم عکس دخترشو که تازه رفته کلاس اول برام فرستاد.

دوستم فاطمه هم که بچه ی دومشو بارداره. همسنیم یعنی.

خب من واقعا اذیت می شم که می بینم اونا همه سر و سامون دارن. خونه زندگی دارن.

تو این لحظه ها هیچی نمی تونه حالمو خوب کنه. از همه چیز بدم میاد.

از اول هفته بین ارشدهای اونجا و اینجام درگیرم. ارشدهام توی شرکت قبلی این چند روزه

همه ش جلسه گرفتن برام که نباید بری شرکت رقیب و فلان.

ارشدهای این سمت هم می گفتن جلسه ی اون شرکت رو نرو. یه وضعی بود.

خلاصه این وضعیت هم اضافه شده بود به اون حال آشفته.

یعنی حساب کن اینقدر حالم مزخرف بود که امروز پریدم به جاوید. طفلی اونم هیچی نگفت.

ولی خب بسه دیگه. خسته شدم از حال بد.



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۶ | 23:26 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.