دیروز روز خیلی بدی بود. رفتیم مراسم خاکسپاری هادی.
خیلی جلو خودمو گرفتم که گریه نکنم. ولی وقتی دیدمش توی تابوت رو دوش مردم،
دیگه طاقت نیاوردم. زدم زیر گریه.
خواهر هادی، مامان فرشیده. منو که دید، گرفتم بغل و سیر گریه کرد.
می گفت تو و هادی به فاصله ی یه هفته از هم به دنیا اومدین.
هادی یه هفته زودتر از من به دنیا اومد. خیلی تو بغل خاله گریه کردم.
ولی فکر کنم اون گریه ها سبکم کرد. چون امروز پر انرژی بودم.
تاريخ : یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶ | 22:52 | نویسنده : منِ گذشته |