بحث امشبم با آقای احسان باعث شد یاد یه چیزی بیفتم.

خوابگاه اصفهان که بودم، یه هم اتاقی داشتم به اسم ستاره. بعد یه بار در مورد همین

مسائل بحثمون شد. حرف هم از اینجا شروع شد که دیدن من نماز نمی خونم.

به ستاره گفتم تو زندگیم همیشه واسه خواسته هام تلاش کردم.

اگه می رسیدم که خب زحمتشو کشیده بودم و اگه با همه ی تلاش هام نمی شد،

اون موقع دست به دامن دعا و نذر و نیاز می شدم و جالب اینجاست که هیچ وقت هم

از نذر و نیاز به جایی نرسیدم. یعنی وقتی خودم نمی تونستم، دیگه نمی شد.

به خاطر همینم گذشتم از همه ی اعتقاداتم.

ستاره گفت حتما هر جا نمی شد به صلاحت نبود. گفتم یعنی هیچ کدوم از خواسته هام

به صلاحم نبود؟ گفت نه.

بدم اومد. خیلی بهم برخورد. چطور یه آدم می تونه اینقدر احمق باشه.

من اگه حق انتخاب دارم، خب می خوام به چیزایی که دوست دارم برسم.

تاوانشم حاضرم بدم. بارها و بارها تو زندگیم ثابت کردم پای خواسته م می مونم تا تهش.

پس هیچ کس حق نداره به اسم مصلحت، برام انتخاب کنه.

حتی از دعاهای بلاتکلیف هم بدم میاد. ایشاالله هر چی بهترینه همون بشه.

حالا شاید من بهترینو نخوام. خواسته ی خودم برام عزیز تر از بهترینه.

دارم فکر می کنم این روزا هیچی قانعم نمی کنه. همه چیز برام زیر سوال رفته.

 

راستی در این مورد نمی خوام بحث کنم. مرسی



تاريخ : جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ | 2:47 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.