چهارشنبه ی گذشته یکی از دوستای شکیب تماس گرفت دعوتمون

کرد پنجشنبه شب با مامانش و داداش و زن داداشش و یه دوست

مشترک دیگه شون و خانمش همگی با هم به دعوت اونا شام

بریم یه جا لب آب بشینیم.

پنجشنبه شب با شکیب رفتیم محل قرار که به خونه ی اونا

نزدیک تر بود.

وقتی رسیدن، دیدیم فقط داداشه و زن داداشه اومدن.

اونم خشک و خالی بدون حتی یه زیرانداز.

هر چی پرسیدیم پ فلانی کو بهمانی کو گفتن نتونست بیاد.

شوکه شدیم اصلا.

شکیب گفت حداقل بریم خونه ی ما یه زیرانداز بیاریم.

دیگه انگار شرمنده شده باشن گفتن نه خونه ی ما نزدیک تره

بریم بیاریم.

با هم رفتیم در خونه شون حدود یه ربع رفتن تو بعد با زیرانداز

و یه فلاسک چای و سه دونه کیک برگشتن.

ماشینشونم دیگه نیاوردن با ماشین ما رفتیم.

حالا قبل از رفتن سر قرار من به شکیب گفته بودم زشته دست خالی

بریم این همه تدارک دیدن بیا یه کم هله هوله بگیریم.

یه عالمه چیپس و پفک و پاستیل و آلوچه و این چیزا

گرفته بودیم که دیگه نشستیم چهارتایی همونا رو خوردیم.

تازه اونا بیشتر از خودمون می خوردن.

هنوز بعد از چند روز یادم میفته تو شوک می رم.

خب نمی خواستین بیاین یا جور نشد حداقل اطلاع می دادین.

خیلی بهم برخورد.

دفعه دیگه دعوت کنن نمی رم اصلا.



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ | 20:48 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.