شکیب یه دوست تهرانی داره که قبلنا خیلی باهاشون در رفت

و آمد بودیم. ولی الان حدود سه چهار ساله ندیدیمشون.

البته تلفنی گاهی در ارتباط بودیم ولی دیدار حضوری نداشتیم.

این دوست شوهر جان، یه دوست دختر داره که اصطلاحاً می گن

نامزدن چون خانواده ی هر دو طرف در جریان دوستی اینا هستن.

چند بار قبلا با هم اومده بودن اصفهان پیش ما.

حالا بعد از سه چهار سال، چند روز پیش دختره تماس گرفت

که مژگان جون یه خبر خوب برات دارم. می خوایم بیایم پیشتون!

نمی دونم چرا فکر کرده داره خبر خوبی بهم می ده.

بدم نمیاد ازشون آدمای باحالین.

ولی از این بدم میاد که هم دختره هم پسره هی فرت و فرت

دنبال هم سیگار می کشن و بوی گند سیگار میاد ازشون.

دفعه های پیش که اومده بودن، توی خونه ی قبلی بودیم که

بالکنش باز بود و اینا می رفتن توی بالکن سیگار می کشیدن.

الان، هم بالکن کاملا با پنجره ی دو جداره محصور شده، هم

چهارتا بچه گربه دارم توی بالکن، هم هاکو به بوی سیگار حساسه.

واسه همینم راستش دلم نمی خواد بیان.

آرامش خودم و بچه هام مهم تره.



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴ | 15:28 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.