ببین چند ماه گذشته.

آخرین پست وبلاگم واسه تاریخ هشتم اسفند ماه پارساله.

یعنی روزی که فرداش جنگ شد و اون روزای مزخرف استارت خورد.

نمی خوام از اون روزا بنویسم.

از صداهای وحشتناکی که گاه و بیگاه در طول شبانه روز می شنیدیم.

به هر حال گذشت.

من عید رو نتونستم برم خوزستان.

تک تک با اعضای خانواده و فامیل تماس گرفتم و تبریک گفتم.

با همه صحبت کردم جز ننه.

گوشیش خراب بود و به هر کی هم گفتم وقتی رفتین پیشش

زنگ بزنین باهاش صحبت کنم، یا فراموش کرد یا جور نشد.

فروردین تموم نشده بود که ننه برای همیشه رفت.

همه ش در طول سه چهار روز اتفاق افتاد.

قبل از اینکه فرصت بشه برم ببینمش.

آخرین باری که دیده بودمش، اگه می دونستم آخرین باره،

بیشتر پیشش می موندم، بیشتر نگاش می کردم، بیشتر باهاش

حرف می زدم، بیشتر باهاش وقت می گذروندم.

ولی نمی دونستم.

رفت و ندیدمش.

وصیت کرده بود قم خاکش کنن.

رفتیم قم.

اونجا وقتی توی قبر صورتشو باز کردن دیدمش.

خودش بود ولی خودش نبود.

ننه بود ولی سرد و بی جون.

همیشه وقتی می گفتیم ننه خداحافظ، نمی گفت خداحافظ.

می گفت به امید دیدار.

بالا سر بدن بی جونش که ایستاده بودم وقتی داشتن سنگا رو

روش می چیدن، گفتم ننه دیگه خداحافظ.

دیگه تا زنده م دیداری نیست.

حسرتش باهام می مونه تا همیشه.

دیگه نه پدربزرگ دارم نه مادربزرگ.

دیگه تموم شد.



تاريخ : یکشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۵ | 2:23 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.