دیروز عصری دیدم ارغوان زنگ زد و بی مقدمه گفت پاشو بیا اینجا.

هر چی گفتم چی شده هیچی نگفت.

یه بچه گربه ای دو هفته پیش نزدیک خونه شون دیده بودم دستش

زخم شده بود ورش داشتم بردمش دکتر.

دیگه موند پیش ارغوان تا دارو دواشو بده خوب بشه برش گردونیم

به مامانش که توی همون خیابون زندگی می کنه.

اینجوری که ارغوان گفت بیا، گفتم شاید واسه دارو دادن به مارکو

به کمک نیاز داره می خواد برم پیشش.

همون لحظه شکیب داشت می رفت بیرون، گفتم منم برسونه

در خونه ی ارغوان.

خلاصه رفتم تا درو وا کرد دیدم یهو جیغه و داده و کیکه و

تولدت مبارک.

شوکه شدم گفتم تولد کیه؟ ارغوان گفت تولد تو!

یادم افتاد که ششم آذر تولد ارغوانه.

چون هیشکی رو نداره اصفهان، دوتا از دوستاشو دعوت

کرده بود با منو.

بعد یکی از دوستاش هم پنجم آذر تولدش بود.

منم که شانزدهم آذرم.

دیگه سه در یک زدن و تولد سه تایی مونو تبریک گفتن.

شوهر ارغوان هم کلی پذیرایی کرد ازمون بعد رفت بیرون.

عکس گرفتیم، کیک خوردیم، حرف زدیم و یه کمم رقصیدیم.

خوب بود خوش گذشت.



تاريخ : جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴ | 11:34 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.