مادرشوهرم بارها قصه ی زندگی عمه ش خورشید رو برام
تعریف کرده.
الانم باز خاله ی شوهرم همون داستان رو دوباره تعریف کرد.
قصه ی خورشید که انگار فقط اسمش درخشان بود.
خورشید تک خواهر بود بعد از دو برادر. زیبایی خیره کننده ای داشت.
به سن بلوغ که می رسه، هر مادری آرزو داشت خورشید عروسش
بشه و هر پسری واسه یه لحظه دیدنش بی تاب بود.
خورشید ولی بدون اینکه بخواد قسمت پسر عمه ش شد.
پسر عمه ای که هم ظاهر زیبایی داشت، هم مال و مکنت زیاد.
دُهراب خان عاشق خوشید بود. از وصلش در پوست نمی گنجید.
خونه ی اعیونی، خدم و حشم، طلا و جواهر، همه چیز برای عروسش
فراهم کرد تا خورشید آب توی دلش تکون نخوره.
ابراهیم خان، پدر دهراب خان رئیس عدلیه ی اون زمان بود.
چیزی از عروسی دهراب و خورشید نگذشته بود که یه روز صبح
ابراهیم خان رفت عدلیه سر کارش.
یکی از کارمنداش اومد بهش گفت که عروسش خورشید اومده
و درخواست طلاق داده.
همون لحظه انگار یه چیزی توی وجود ابراهیم خان منفجر شد.
با حال بد خودش رو رسوند به خونه و توی آغوش دخترش از حال رفت.
دهراب خان که رسید بالای سر پدرش، ابراهیم خان فقط دو جمله گفت:
خورشید درخواست طلاق داده. خورشید منو کشت.
همینو گفت و از دنیا رفت.
خورشید از دهراب خان جدا شد.
حال و روز دهراب خان هم بعد از خورشید خراب شد.
مال و مکنتش سر جاش بود. ولی حال روحیش خراب.
خورشید دختر متکبری بود. بسیار خودپرست.
از لج دهراب خان رفت با یه خیاط ازدواج کرد که هشتش گرو
نهش بود و خورشید همسر چهارمش محسوب می شد.
سید بزرگ، همسر دوم خورشید، نه ظاهر داشت، نه اخلاق،
نه مال و منال، نه هیچی.
ولی تا دلت بخواد دست بزن داشت.
یه روز که خشمش فوران کرده بود، گیس خورشید رو گرفت
و دور تا دور حیاط خونه اونقدر چرخوندش که گیسش کنده شد.
دهراب خان خیلی پیغوم پسغوم فرستاد واسه خورشید
که من هنوز طالبتم. برگرد سر زندگیت و خانمی تو بکن.
ولی خورشید جواب فرستاد که من موی بینی سید بزرگ رو هم
به سرتاپای تو نمی دم.
قرار بود برادر خورشید با خواهر دهراب خان وصلت کنه.
بساطی راه انداخت خورشید که نگو و نپرس. نذاشت سر بگیره.
خواهر دهراب خان عاشق برادر خورشید بود.
از بچگی توی گوشش خونده بودن که بشارت شوهرته.
ولی خورشید نذاشت و دختر دیگه ای رو عروس برادرش کرد.
حتی شب عروسی برادرش، گروه موسیقی رو فرستاد در خونه ی
ابراهیم خان به مدت یک ساعت اونجا ساز و دهل زدن تا
اون دختر طفل معصوم رو بسوزونه و اون دختر هم کاری جز
گریه و زاری نداشت.
خورشید کلی بچه به دنیا آورد. ولی زندگی خوبی نکرد.
بد ذات بود.
حتی همین عروس برادرش رو هم که خودش انتخاب کرده بود،
کلی آزار داد.
آخر سر هم مبتلا به سرطان شد.
روزای آخر عمرش، با حال بد توی بیمارستان، نه از دنیا می رفت
و نه بهتر می شد.
خودش می گفت که می دونه آه دهراب خان دنبالشه.
بچه هاش با بدبختی یه شماره از دهراب خان پیدا کردن و
باهاش تماس گرفتن.
خورشید ازش حلالیت خواست و دهراب خان با اشک حلالش کرد.
خورشید همون روز از دنیا رفت.
ولی هنوز که هنوزه، بعد از سال ها، قصه ی زندگیش با درسی
آمیخته از عبرت برای عاقبت قدرنشناسی و موذی گری
بازگو می شه.
ظاهر خورشید، مثل خورشید می درخشید و زیبا بود.
ولی باطنش به شدت سیاه و متعفن بود.
ندیدم واقعا کسی به خوبی ازش یاد کنه.