یه همکار اصفهانی دارم چند بار قبلا در موردش نوشته بودم. خیلی وقت بود نیومده

بود اینجا. حالا امروز اومدش و بلافاصله یه دور همی گذاشت با چندتا از خانوما و آقایون

همکار. منم بودم. جاوید صبح تماس گرفت گفت خودم میام دنبالت. گفتم باشه.

عصری رفتیم یه دو ساعتی دور هم بودیم. هم تبادل اطلاعات داشتیم، هم خندیدیم.

خوب بود. خوش گذشت.

فکر می کردم توجهی که این همکارم قبلا بهم داشت تموم شده. ولی دیدم نه امروز

هم نود درصد مواقع نگاهش با من بود و حالا این همه آدم اونجان، اکثرا با من صحبت

می کرد. جوری که جاوید یکی دوبار اول اونو نگاه کرد، بعد برگشت منو دید.



تاريخ : شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ | 2:3 | نویسنده : منِ گذشته |

امروز پنجشنبه، اولین سالروز فوت پدر بزرگمه

دلم گرفته. یه کوچولو هم با دیدن عکس بابا گریه کردم.

بغض ولی بیخ گلومه هنوز. به زور نذاشتم اشکام بیشتر بریزه.

چه زود یه سال از رفتن بابا گذشت. روز آخری که دیدمش از ذهنم بیرون نمی ره.

روی تخت بیمارستان بود. ضعیف و نحیف. به خاطر یه جریانی مدتی بود ندیده بودمش.

نه که نمی خواستم. نمی شد. تقصیر یکی بود. تقصیر دو تا بود. حکایت حرکت پروانه ایه.

یکی یه کاری می کنه، بعد به دنبالش زنجیره ای از اتفاقا میفته. قانون نقطه ها.

بیخیال. از بابا می گفتم. وقتی رفتم پیشش، گفت دلم می خواست ببینمتون.

سراغ تک تک مونو گرفت. موقع رفتن بهش گفتم بازم میام.

ولی نرفتم. یعنی رفتم، نشد ببینمش. ندیدمش دیگه. رفت.

می دونستم داره می ره. می دونستم زیاد پیشمون نیست دیگه.

اون روز از بیمارستان که برمی گشتم خونه، تاکسی تو راه یه خانمه رو سوار کرد

که مقصدش آرامستان بود. اول اونو رسوند بعد منو.

یه نگاه به داخل آرامستان که انداختم، قبرا رو دیدم.

با خودم گفتم چند روز دیگه بابا اینجا می خوابه. دلم گرفته بود خودش.

توی بیمارستان خیلی گریه کرده بودم. باز همونجا تو تاکسی اشکام سرازیر شد.

روز بدی بود. آخرین روز دیدن بابابزرگم.

حسرتشو دارم که دیگه ندیدمش. نبوسیدمش. تو دلم مونده

تو دلم می مونه تا همیشه

اونقدر که تو زندگیم از دست دادم، به دست نیاوردم.

اونقدر که رفتن دیدم، اومدن نبوده.

اونقدر که دلم شکست، دلم خوش نشد.

لعنت به هر چی نبودنه.



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۶ | 1:30 | نویسنده : منِ گذشته |

چند روز پیش مشغول صحبت با یکی از خانمای همکارم بودم، حالا در مورد کارمون

صحبت می کردیم، بعد وسطش در میاره می گه چقدر خوشگل تر شدی امروز!

تعجب کردم گفتم مرسی. البته اینقدر اعتماد به نفس و غرور دارم که هیچ وقت نگم

چشمات خوشگل می بینه فقط تشکر می کنم وقتی همچین چیزی می شنوم

حالا امروز که باز داشتم با همون خانم صحبت می کردم، متوجه شدم چه رنگ چشم

قشنگی داره. بهش گفتم چه رنگ چشمات خوشگله. تشکر کرد گفت رنگ چشمای تو هم

خوشگله. بعدش گفت چشمای مهربونی داری. یاد چند سال پیش افتادم با این حرفش.

یه بار دختر کارفرمام (همون آقا که قصه ی عشقشو گفتم توی چند پست قبل) با باباش

اومده بود محل کارم. کوچیک بود دختره اون موقع. کلاس سوم بود فک کنم.

باهاش صحبت کردم، نقاشی کشیدم، خلاصه دوست شدم باهاش.

بعد چند بار دیگه هم با باباش اومد پیشم. یه بار جلو خودم دیدم رفت سمت باباش،

بعد بهش گفت بابا این خانم چقدر مهربونه! منو می گی؟ قیافه م این شکلی بود

قبلا زیاد می شنیدم این حرفو. ولی از وقتی ضربه خوردم، سعی کردم دیگه اینطور نباشم.

سعی کردم قلبم سخت بشه. که دیگه آسیب نبینم. ولی زیاد موفق نبودم انگار.

وگرنه امروز این خانم بهم نمی گفت چشمات مهربونه.

نمی خوام اینطوری باشم. بهم احساس احمق بودن می ده. می خوام سخت باشم.



تاريخ : شنبه بیستم آبان ۱۳۹۶ | 2:38 | نویسنده : منِ گذشته |

امروزم از ده صبح تا یک و نیم جلسه بودم. باز سه هم باید برم.

ولی امروز واقعا خسته م. یعنی خستگی رو تو چشمام واقعا حس می کنم.

پاشم آماده شم. خستمه ولی 



تاريخ : جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ | 14:10 | نویسنده : منِ گذشته |

جمعه تا ساعت دو و نیم نصفه شب بیرون بودیم با خانواده. چه خوب بود.

از عصری به این طرف هوا فوق العاده بود.

اهالی گفتن با خاله و دایی و عمو اینا بریم بیرون.

دیگه رفتیم تا ساعت دو و نیم. آتیش روشن کردیم، بلال خوردیم. عالی بود.

بعدشم مث بچه ها رفتیم سرسره بازی. نمی دونم چند قرن بود سرسره نرفته بودم.

وقتی سر خوردم پایین، کیفم از شونه م لیز خورد. اومدم کیفمو بگیرم نتونستم خودمو

نگه دارم. با یه حالت خنده داری فرود اومدم از سرسره که نگو. ولی خیلی حال داد

باید بیشتر کارای بچگونه انجام بدم. خیلی خوش می گذره



تاريخ : پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۶ | 1:35 | نویسنده : منِ گذشته |

امروز وحشتناک شلوغ بودم. سرم درد می کنه. ولی روز خوبی بود.

حسم خوبه، حالم خوبه و آرزوی بدی واسه کسی ندارم

چون امروز چیزی زخمم رو فشار نداد که روحم آزرده بشه و احساسات مخرب فوران کنه!

هوا هم اصلا پاییزی نیست که دلم دو نفره ای چیزی بخواد

کلا در سکون به سر می بریم و الکی خوشیم

برم یه خورده اسلایم بازی



تاريخ : پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۶ | 0:20 | نویسنده : منِ گذشته |

هنوز نمی دونم واقعا چی می خوام.

شاید همونا که نوشتم.

شایدم چون از اون دوره نگذشتم نمی تونم تصمیم بگیرم دلیلش چیه.

اصلا مگه مهمه؟



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۶ | 2:3 | نویسنده : منِ گذشته |

صبح یه مساله ای پیش اومد که از اون موقع همه ش دارم با خودم فکر می کنم آیا

بخشش و گذشت در مورد همه کار درستیه؟

یه نفر به خیال خودش یه تصمیم درست گرفته، بعد اون تصمیم درست احمقانه ش!

زده زندگی تو و اطرافیانت رو داغون کرده. آیا درسته گذشتن از این آدم؟

تازه، من تو زندگیم دوتا از این آدما دارم. که البته کار یکی، مقدمه ساز کار اون یکی بود.

یه وقتایی اون قدر بیچاره بودم که حاضر بودم هر عذابی رو تحمل کنم، ولی حتی کسی

که عذابم داده یه آخ کوچیک هم نگه. چون برام اهمیت داشت.

ولی حالا... خدایا خیلی عوض شدم.

بخشش برام شده در حد اتفاقای گذرا. چیزی که ادامه دار نیست تو زندگیم.

اینا رو فقط می تونم ببخشم. اینا رو می تونم فراموش کنم.

ولی اون اتفاقایی که هنوز اثرش هست و هنوز و هر روز با تاثیرش دارم زندگی می کنم،

اونا برام قابل گذشت نیست. چون هر بار یه چیزی می شه که جای زخمم رو فشار می ده.

زخمی که هستش، فقط نادیده گرفته می شه تا عذاب آور نباشه.

امروز، دو بار جای اون زخم خاموش فشار داده شد. و دیشب هم...

آره دردش رو حس کردم. سنگینی شو حس کردم. هنوز باهامه.

الان یه حس غیر قابل بخشش نسبت به اون دو شخص توی همه ی وجودم جولان می ده.

از این حس خوشم میاد. ضعف رو ازم دور می کنه. بهم احساس قدرت می ده.

و عجیب از احساس قدرت داشتن لذت می برم.

و عجیب دلم می خواد اونا هم پر از رنج باشن. پر از فشار و استرس و بیچارگی.

دلم می خواد با تک تک اتم های بدنشون بفهمن چه کردن.

ولی من نمی بخشم. حتی اگه زندگی نکنن.

چون زندگی شون ارزشمند تر از زندگی من نیست. نه نمی بخشم تا وقتی جبران نشه.

اگه بفهمن. اگه بخوان. چون هیشکی مجبور نیست کاری رو که نمی خواد انجام بده.

منم مجبور نیستم



تاريخ : سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۶ | 2:3 | نویسنده : منِ گذشته |

 

راستی امروز روز بزرگداشت کوروش بزرگ بود

اونم روز جهانی کوروش بزرگ، پدر ایران زمین

 روزی که تو تقویم دنیا هست، توی تقویم ایران جاش خالیه

کاش امروز، روز پدر بود. روز پدر سرزمین من، باید روز بزرگداشت مردی باشه از خون من،

از ریشه ی من، از خاک من.

مردی که پادشاه چهار گوشه ی جهان بود و با همه ی قدرت و اقتدار، تنها یک همسر داشت.

مردی که هر سرزمینی رو تصرف کرد، مردم اون دیار رو در دین و آیینشون آزاد گذاشت

و با احترام با اسیرها رفتار کرد. مردی که نه خودش چشم طمع به زن های سرزمین های

تصرف شده داشت، نه سربازانش.

درود به شرف و غیرت و اقتدار یگانه پدر ایران زمین، کوروش بزرگ



تاريخ : یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۶ | 19:53 | نویسنده : منِ گذشته |

دیشب تو اینستا دیدم محمد عکس یه نوزاد رو گذاشته و گفته خوش اومدی عزیز بابا.

خیلی منتظرت بودم.

خیلی خوشگل بود بچه هه. خوشحال شدم برای محمد و خیلی بهش تبریک گفتم.

ولی دلم گرفت برای خودم. چون یادم افتاد همه ی هم دوره ای هام،

هم کلاسیام، هم بازیام، دوستام، همه در نقش همسر فرو رفتن و کم و بیش نقش

پدر و مادر رو هم دارن. من ولی نتونستم...

خب اگه مژگان سابق بودم، های های اشک می ریختم و کنج عزلت بر می گزیدم و

سیر غصه می خوردم.

ولی خب با اینکه دلم گرفت، ولی اصلا اون احساسات بهم دست نداد.

امروز هم که کلا بی خیال بودم. ولمون کن بابا. شوهر که ریخته. ما جمع نمی کنیم

چون که ما متفاوتیم  و شوهر جان هم باید متفاوت باشه

فقط یکی دو تا از دوستام هستن جدید عقد کردن، همه ش عشقولانه توی اینستا و

وضعیت واتس اپشون می ذارن. خودشونو کشتن قشنگ. حال ما هم می شه!

چقد بده آدم ندید بدید باشه. اخخخخخخخخخخخخخخخخ



تاريخ : یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۶ | 19:45 | نویسنده : منِ گذشته |

امروز صبح یه جلسه داشتیم که قرار بود جاوید بیاد دنبالم، ولی خب کاری واسه من

پیش اومد که نشد با اون برم. دیگه خودم رفتم اونم با تاخیر.

توی جلسه کنار مهیار یه جای خالی بود اونجا نشستم. حالا وسط جلسه س،

مهیار روشو بر می گردونه سمتم، یه کم نگام می کنه، بعد می گه تو امروز چقدر

متفاوت شدی! گفتم چطور شدم؟ گفت خوشگل تر شدی

خندیدم بهش گفتم تو هم همینطور

حالا برگشتنی با جاوید برگشتم. عاقا این وسط یکی از خانم های همسایه ما رو می بینه!

مطمئن بودم حس کنجکاویش نمی ذاره طاقت بیاره آخرش میاد سراغ مامانم

به مامانم گفته بودم خانم زارع دیدتمون. دیدم شب اومد پیش مامانم

منم نشستم پیششون. دیدم نمی دونه چطوری بحث رو بکشونه به اون سمت

خودم گفتم وقتی اومدم خونه به مامان گفتم خانم زارع منو با همکارم دیده الان می گه

مژگان نامزد کرده ما بی خبر موندیم

دیگه زد به در حاشا که نه من اصلا دقت نکردم و متوجه نشدم و چه اشکال داره دخترای

خودمم گاهی با همکارای مردشون میان و همکاره و مهم نیست و از اینا.

با خودم گفتم خب خدا رو شکر اینم جمع و جور شد. یه وقت فکر نکنن خبریه دور و برم.

البته خانمه هم جوری نیست که به آدم وصله بچسبونه. چون خودش دوتا دختر مجرد داره

که کوچیکه همسن منه. خیلی ساله همسایه ایم و شناخت داریم از هم.

ولی بازم راحت نبودم و ترجیح دادم توضیح بدم در موردش.

اتفاقا چندتا از همکارامم می شناخت و از وصلتشونم با خبر بود. جالب بود برام.



تاريخ : شنبه ششم آبان ۱۳۹۶ | 1:50 | نویسنده : منِ گذشته |

حدود چهار سال پیش، مسئول ثبت نام یه آموزشگاه نقاشی بودم.

مدیر آموزشگاه یه آقای تقریبا میانسال بود.

برام از عشق سال های دورش گفت. از ناهید.

یه روز صبح اومد حالش گرفته بود. کلافه بود. بهم گفت ناهید رو دیدم.

گفت اول مطمئن نبودم خودشه واسه همینم دوباره برگشتم نگاه کردم.

خودش بود ولی اون منو ندید.

 

گفت یه زمانی تو زندگیش یه شرایطی پیش اومد که مجبور شد از بین آرزوهاش و ناهید

 

یکی رو انتخاب کنه و اونم آرزوهاشو انتخاب کرد.

 

گفت که چند سال بعد از جدا شدن از ناهید ازدواج کرده.

ولی ناهید هیچ وقت ازدواج نکرد. آقای مدیر گفت دخترا تو عشقشون موندگارن.

گفت تو زندگیش خوشبخت نیست. گفت عشقی به همسرش نداره.

گفت تنها دلیل خوشحالیش دخترشه.

 

یادم نمیاد گفت چقدر با هم بودن. ولی بعد از اون، هر کی رفت دنبال زندگی خودش.

 

ناراحت شدم. مردی که سال ها پیش، عشق رو برای آرزوهاش رها کرده بود،

بعد از حدود سی سال، نه عشقی داشت و نه خوشبختی.

و از اون آرزوها هم هیچی نمونده بود براش. اون روز هم چیزی جز هجوم خاطرات

ناهید به ذهنش نداشت. ناهیدی که حتی ندیدش و از کنارش رد شد.

***

این موضوع یادم اومد وقتی نظر آقای مرد تنها رو دیدم.

بعضی دخترا بعد از جدا شدن از عشقشون، مثل چندتا از دوستام که در جریان

عاشقانه هاشون بودم، بعد از یه مدت یه عشق دیگه پیدا می کنن و اولی از یادشون

می ره. بعضی دیگه هم که البته تعداشون زیاد نیست، مث ناهید، مث سمیرا،

نمی تونن دیگه به کسی فکر کنن و تنها ادامه می دن.

رابطه برای بعضیا یا نباید شروع شه، یا نباید تموم شه. هیچ حد وسطی نداره.

جای آزمون و خطا نیست. چون بهاش یه زندگیه. مث ناهید، مث سمیرا.



تاريخ : سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۶ | 22:5 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.