چند روز پیش مشغول صحبت با یکی از خانمای همکارم بودم، حالا در مورد کارمون
صحبت می کردیم، بعد وسطش در میاره می گه چقدر خوشگل تر شدی امروز!
تعجب کردم گفتم مرسی. البته اینقدر اعتماد به نفس و غرور دارم که هیچ وقت نگم
چشمات خوشگل می بینه
فقط تشکر می کنم وقتی همچین چیزی می شنوم 
حالا امروز که باز داشتم با همون خانم صحبت می کردم، متوجه شدم چه رنگ چشم
قشنگی داره. بهش گفتم چه رنگ چشمات خوشگله. تشکر کرد گفت رنگ چشمای تو هم
خوشگله. بعدش گفت چشمای مهربونی داری. یاد چند سال پیش افتادم با این حرفش.
یه بار دختر کارفرمام (همون آقا که قصه ی عشقشو گفتم توی چند پست قبل) با باباش
اومده بود محل کارم. کوچیک بود دختره اون موقع. کلاس سوم بود فک کنم.
باهاش صحبت کردم، نقاشی کشیدم، خلاصه دوست شدم باهاش.
بعد چند بار دیگه هم با باباش اومد پیشم. یه بار جلو خودم دیدم رفت سمت باباش،
بعد بهش گفت بابا این خانم چقدر مهربونه! منو می گی؟ قیافه م این شکلی بود 
قبلا زیاد می شنیدم این حرفو. ولی از وقتی ضربه خوردم، سعی کردم دیگه اینطور نباشم.
سعی کردم قلبم سخت بشه. که دیگه آسیب نبینم. ولی زیاد موفق نبودم انگار.
وگرنه امروز این خانم بهم نمی گفت چشمات مهربونه.
نمی خوام اینطوری باشم. بهم احساس احمق بودن می ده. می خوام سخت باشم.