حدود چهار سال پیش، مسئول ثبت نام یه آموزشگاه نقاشی بودم.
مدیر آموزشگاه یه آقای تقریبا میانسال بود.
برام از عشق سال های دورش گفت. از ناهید.
یه روز صبح اومد حالش گرفته بود. کلافه بود. بهم گفت ناهید رو دیدم.
گفت اول مطمئن نبودم خودشه واسه همینم دوباره برگشتم نگاه کردم.
خودش بود ولی اون منو ندید.
گفت یه زمانی تو زندگیش یه شرایطی پیش اومد که مجبور شد از بین آرزوهاش و ناهید
یکی رو انتخاب کنه و اونم آرزوهاشو انتخاب کرد.
گفت که چند سال بعد از جدا شدن از ناهید ازدواج کرده.
ولی ناهید هیچ وقت ازدواج نکرد. آقای مدیر گفت دخترا تو عشقشون موندگارن.
گفت تو زندگیش خوشبخت نیست. گفت عشقی به همسرش نداره.
گفت تنها دلیل خوشحالیش دخترشه.
یادم نمیاد گفت چقدر با هم بودن. ولی بعد از اون، هر کی رفت دنبال زندگی خودش.
ناراحت شدم. مردی که سال ها پیش، عشق رو برای آرزوهاش رها کرده بود،
بعد از حدود سی سال، نه عشقی داشت و نه خوشبختی.
و از اون آرزوها هم هیچی نمونده بود براش. اون روز هم چیزی جز هجوم خاطرات
ناهید به ذهنش نداشت. ناهیدی که حتی ندیدش و از کنارش رد شد.
***
این موضوع یادم اومد وقتی نظر آقای مرد تنها رو دیدم.
بعضی دخترا بعد از جدا شدن از عشقشون، مثل چندتا از دوستام که در جریان
عاشقانه هاشون بودم، بعد از یه مدت یه عشق دیگه پیدا می کنن و اولی از یادشون
می ره. بعضی دیگه هم که البته تعداشون زیاد نیست، مث ناهید، مث سمیرا،
نمی تونن دیگه به کسی فکر کنن و تنها ادامه می دن.
رابطه برای بعضیا یا نباید شروع شه، یا نباید تموم شه. هیچ حد وسطی نداره.
جای آزمون و خطا نیست. چون بهاش یه زندگیه. مث ناهید، مث سمیرا.