امروز پنجشنبه، اولین سالروز فوت پدر بزرگمه 
دلم گرفته. یه کوچولو هم با دیدن عکس بابا گریه کردم.
بغض ولی بیخ گلومه هنوز. به زور نذاشتم اشکام بیشتر بریزه.
چه زود یه سال از رفتن بابا گذشت. روز آخری که دیدمش از ذهنم بیرون نمی ره.
روی تخت بیمارستان بود. ضعیف و نحیف. به خاطر یه جریانی مدتی بود ندیده بودمش.
نه که نمی خواستم. نمی شد. تقصیر یکی بود. تقصیر دو تا بود. حکایت حرکت پروانه ایه.
یکی یه کاری می کنه، بعد به دنبالش زنجیره ای از اتفاقا میفته. قانون نقطه ها.
بیخیال. از بابا می گفتم. وقتی رفتم پیشش، گفت دلم می خواست ببینمتون.
سراغ تک تک مونو گرفت. موقع رفتن بهش گفتم بازم میام.
ولی نرفتم. یعنی رفتم، نشد ببینمش. ندیدمش دیگه. رفت.
می دونستم داره می ره. می دونستم زیاد پیشمون نیست دیگه.
اون روز از بیمارستان که برمی گشتم خونه، تاکسی تو راه یه خانمه رو سوار کرد
که مقصدش آرامستان بود. اول اونو رسوند بعد منو.
یه نگاه به داخل آرامستان که انداختم، قبرا رو دیدم.
با خودم گفتم چند روز دیگه بابا اینجا می خوابه. دلم گرفته بود خودش.
توی بیمارستان خیلی گریه کرده بودم. باز همونجا تو تاکسی اشکام سرازیر شد.
روز بدی بود. آخرین روز دیدن بابابزرگم.
حسرتشو دارم که دیگه ندیدمش. نبوسیدمش. تو دلم مونده 
تو دلم می مونه تا همیشه 
اونقدر که تو زندگیم از دست دادم، به دست نیاوردم.
اونقدر که رفتن دیدم، اومدن نبوده.
اونقدر که دلم شکست، دلم خوش نشد.
لعنت به هر چی نبودنه.