جمعه تا ساعت دو و نیم نصفه شب بیرون بودیم با خانواده. چه خوب بود.
از عصری به این طرف هوا فوق العاده بود.
اهالی گفتن با خاله و دایی و عمو اینا بریم بیرون.
دیگه رفتیم تا ساعت دو و نیم. آتیش روشن کردیم، بلال خوردیم. عالی بود.
بعدشم مث بچه ها رفتیم سرسره بازی. نمی دونم چند قرن بود سرسره نرفته بودم.
وقتی سر خوردم پایین، کیفم از شونه م لیز خورد. اومدم کیفمو بگیرم نتونستم خودمو
نگه دارم. با یه حالت خنده داری فرود اومدم از سرسره که نگو. ولی خیلی حال داد 
باید بیشتر کارای بچگونه انجام بدم. خیلی خوش می گذره 
تاريخ : پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۶ | 1:35 | نویسنده : منِ گذشته |