امروز صبح یه جلسه داشتیم که قرار بود جاوید بیاد دنبالم، ولی خب کاری واسه من
پیش اومد که نشد با اون برم. دیگه خودم رفتم اونم با تاخیر.
توی جلسه کنار مهیار یه جای خالی بود اونجا نشستم. حالا وسط جلسه س،
مهیار روشو بر می گردونه سمتم، یه کم نگام می کنه، بعد می گه تو امروز چقدر
متفاوت شدی! گفتم چطور شدم؟ گفت خوشگل تر شدی 
خندیدم بهش گفتم تو هم همینطور 
حالا برگشتنی با جاوید برگشتم. عاقا این وسط یکی از خانم های همسایه ما رو می بینه!
مطمئن بودم حس کنجکاویش نمی ذاره طاقت بیاره آخرش میاد سراغ مامانم 
به مامانم گفته بودم خانم زارع دیدتمون. دیدم شب اومد پیش مامانم 
منم نشستم پیششون. دیدم نمی دونه چطوری بحث رو بکشونه به اون سمت
خودم گفتم وقتی اومدم خونه به مامان گفتم خانم زارع منو با همکارم دیده الان می گه
مژگان نامزد کرده ما بی خبر موندیم 
دیگه زد به در حاشا که نه من اصلا دقت نکردم و متوجه نشدم و چه اشکال داره دخترای
خودمم گاهی با همکارای مردشون میان و همکاره و مهم نیست و از اینا.
با خودم گفتم خب خدا رو شکر اینم جمع و جور شد. یه وقت فکر نکنن خبریه دور و برم.
البته خانمه هم جوری نیست که به آدم وصله بچسبونه. چون خودش دوتا دختر مجرد داره
که کوچیکه همسن منه. خیلی ساله همسایه ایم و شناخت داریم از هم.
ولی بازم راحت نبودم و ترجیح دادم توضیح بدم در موردش.
اتفاقا چندتا از همکارامم می شناخت و از وصلتشونم با خبر بود. جالب بود برام.