دیشب تو اینستا دیدم محمد عکس یه نوزاد رو گذاشته و گفته خوش اومدی عزیز بابا.
خیلی منتظرت بودم.
خیلی خوشگل بود بچه هه. خوشحال شدم برای محمد و خیلی بهش تبریک گفتم.
ولی دلم گرفت برای خودم. چون یادم افتاد همه ی هم دوره ای هام،
هم کلاسیام، هم بازیام، دوستام، همه در نقش همسر فرو رفتن و کم و بیش نقش
پدر و مادر رو هم دارن. من ولی نتونستم...
خب اگه مژگان سابق بودم، های های اشک می ریختم و کنج عزلت بر می گزیدم و
سیر غصه می خوردم.
ولی خب با اینکه دلم گرفت، ولی اصلا اون احساسات بهم دست نداد.
امروز هم که کلا بی خیال بودم. ولمون کن بابا. شوهر که ریخته. ما جمع نمی کنیم 
چون که ما متفاوتیم
و شوهر جان هم باید متفاوت باشه 
فقط یکی دو تا از دوستام هستن جدید عقد کردن، همه ش عشقولانه توی اینستا و
وضعیت واتس اپشون می ذارن. خودشونو کشتن قشنگ. حال ما هم
می شه!
چقد بده آدم ندید بدید باشه. اخخخخخخخخخخخخخخخخ 