امشب با مامانم داشتیم آی فیلم می دیدیم. بعد یه جا مناطق مختلف کل ایران
رو نشون می داد. اون بین پل خواجو و سی و سه پل رو هم نشون داد.
دلم واسه اصفهان پر کشید. واسه قدم زدن تو محوطه ی سی و سه پل.
ناخواسته مث بچه ای که بهونه ی چیزی رو از مادرش می گیره گفتم
پل خواجو، سی و سه پل، ماماااااااااان!
یه مامان کشدار و التماس آمیز گفتم. مامانم با مهربونی گفت چیه، بریم اصفهان؟
نمی دونم. بغضم گرفت. دلم گرفت. هنوزم دلم گرفته و بغض آلودم.
روز آخری که اصفهان بودم، خواستم برم سی و سه پل. رفتم سمتش
اما چند متری مونده به خیابون ایستادم. دلم نیومد تنهایی برم.
برگشتم. سی و سه پل دیگه منو تنها نباید می دید. دیگه منو تنها نمی بینه.
چند روز پیش یه دور همی دوستانه داشتیم. هر کدوممون آرزوها و هدفای زندگیمون رو گفتیم.
یکی از خانوما موقع گفتن آرزوهاش زد زیر گریه. یکی از آرزوهاش این بود که بتونه
به خواهرش که پانزده ساله ازدواج کرده کمک کنه مستقل بشه و از خودش خونه داشته باشه.
می دونی خواهرش چند ساله س؟ یه سال از من بزرگتره.
اون یکی آرزوشم این بود که بتونه ماشین بخره. چون پسرش عاشق ماشینه.
آره. واسه اینا گریه می کرد. می دونی، اون لحظه با خودم فکر کردم خونه و ماشین گریه داره؟
من که حتی زندگی نمی کنم. اون وقت اون واسه چی گریه می کنه.
اما الان نظرم عوض شده. شاید به نظر خیلیا هم مشکل من مسخره باشه.
یه چیزی رو خوب می دونم. این که آدم همیشه دنبال آرامش و آسایش می گرده.
این توی ذاتمونه که دنبال تکامل هستیم. یاد سلسله نیازهای مزلو افتادم که توی دانشگاه
مرتب درسشو می خوندیم. واقعا درسته. و مسخره س حرف اونایی که می گن گرسنگی
نکشیدی که عشق و عاشقی یادت بره. یه بار یکی اینو بهم گفت دوس داشتم ناقصش کنم.

امروز عصری با عروسمون رفتم بیرون. داشتیم حرف می زدیم یه دفه یه ماشین از کنارمون
رد شد. الهام گفت اِ شبیه اسب سفید منه. ماشینه رو نگاه کردم دیدم آره شبیه ماشین
ماست. حرفش برام جالب بود. به ماشینمون می گفت اسب سفیدم.
بعد یادم افتاد که آره. با همین ماشین رضا رفت دنبالش و الهام وارد خانواده ی ما شد.
گفتم خوش به حال تو. اسب سفیدت شاسی بلند بود. گفت ایشاالله مال تو بهتره.
گفتم برام مهم نیست. واقعا هم برام مهم نبود.
اما همه اینجوری نیستن. دوستم نسترن رو دیدم که می گفت زندگی با آرمین سخته چون
از نظر مالی ضعیفه. منم عشقم کم می شه به مرور وقتی اذیت بشم.
با خودم گفتم پس ادعای عاشقی نکن. هر کی از راه می رسه به خودش می گه عاشق.
اما وقتش که برسه میفتن به حساب کتاب. با این عشقم تموم می شه، با اون عشقم
کم می شه، بدون این معیار سختمه عشق کافی نیست و ...
آره آسونه ادای عاشقی رو در آوردن. عشقای پوچی که به بن بست می رسن.
امروز سیزده بدر، کل فامیل دور هم جمع شدیم و با هم بیرون رفتیم.
با دختر خاله م رویا رفتیم یه کم تاب بخوریم. فک کن کیو دیدم. یه لحظه چشمم افتاد
به راننده ی یه SD 206 که از کنارمون رد می شد. همکار سابقم بود. اونم یه لحظه منو دید.
حالا بگو این همه جا، الا و بلا باید همون جایی می بود که ما بودیم.
وقتی برگشتیم خونه، دیدم توی واتس اپ برام پیام گذاشته. گفت عکسای امروزتو بذار
می خوام ببینمت. گفتم پخش زنده دیدی بس بود. گفت خیلی کم بود. گفت دلم می خواست
وایسم بیشتر ببینمت. گفتم من واینمیستادم تو ببینیم. پس خیالبافی نکن.
گیری افتادیما!
این پیامو پارسال دوستام روز زن توی گروه داده بودن. خیلی باهاش گریه کردم.
از شدت اشتیاق و نیاز، اما تحمل دوری و سرکوب اون احساسات.
الان بازم دلم گرفته. جلوی اشکامو نمی تونم بگیرم. سال ها خیلی آسون می گذره.
عمر خیلی بی صدا سپری می شه و نمی فهمی کی گذشت.
خدایا...
منم هستم. خب؟
دیروز خیلیا رو دیدم. هر کسی هم یه آرزویی برام کرد. سر و سامون گرفتن، شوهر خوب و
پولدار با فلان شغل...
همه ش با خودم می گفتم اینا چی می گن؟ این چرت و پرتا چیه؟
کارخونه دار و پولدار و خوشتیپ! آهان اینو یادم رفت. ماشین شاسی بلند هم توی لیست
آرزوهاشون در مورد شوهره بود 
فقط آرزوی دو نفر به دلم نشست.
یکی دوستم راضیه بود که آرزو کرد به هر چی دلم می خواد برسم.
اولی هم مامان بود که دعا کرد هر چی تو دلم هست همون رو بتونم داشته باشم.
وقتی آرزوی بقیه رو می شنیدم، می دونستم به خیال خودشون برام بهترین رو می خوان.
اما این بهترین، از نظر اونا بود نه منی که زندگیمه. خوشتیپ، پولدار، شاسی بلند!
واسه منی که خونه ی پدر شاسی بلند سوار شدم، این چیزا نمی تونه ملاک و ایده آل باشه.
جدی جدی سال 94 تموم شد. الان تو وقت اضافه ایم.
آرزو می کنم سال جدید واسه همه پر از احساس شادی و خوشبختی باشه.
آرزو دارم هیچ کس تنها نمونه و غصه توی دلش خونه نکنه.
همه سلامت باشن و غرق آرامش.
آرزو می کنم همه ی عاشقا به عشقشون برسن.
آمین