امشب با مامانم داشتیم آی فیلم می دیدیم. بعد یه جا مناطق مختلف کل ایران

رو نشون می داد. اون بین پل خواجو و سی و سه پل رو هم نشون داد.

دلم واسه اصفهان پر کشید. واسه قدم زدن تو محوطه ی سی و سه پل.

ناخواسته مث بچه ای که بهونه ی چیزی رو از مادرش می گیره گفتم

پل خواجو، سی و سه پل، ماماااااااااان!

یه مامان کشدار و التماس آمیز گفتم. مامانم با مهربونی گفت چیه، بریم اصفهان؟

نمی دونم. بغضم گرفت. دلم گرفت. هنوزم دلم گرفته و بغض آلودم.

روز آخری که اصفهان بودم، خواستم برم سی و سه پل. رفتم سمتش 

اما چند متری مونده به خیابون ایستادم. دلم نیومد تنهایی برم.

برگشتم. سی و سه پل دیگه منو تنها نباید می دید. دیگه منو تنها نمی بینه.



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۵ | 1:28 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.