چند روز پیش یه دور همی دوستانه داشتیم. هر کدوممون آرزوها و هدفای زندگیمون رو گفتیم.
یکی از خانوما موقع گفتن آرزوهاش زد زیر گریه. یکی از آرزوهاش این بود که بتونه
به خواهرش که پانزده ساله ازدواج کرده کمک کنه مستقل بشه و از خودش خونه داشته باشه.
می دونی خواهرش چند ساله س؟ یه سال از من بزرگتره.
اون یکی آرزوشم این بود که بتونه ماشین بخره. چون پسرش عاشق ماشینه.
آره. واسه اینا گریه می کرد. می دونی، اون لحظه با خودم فکر کردم خونه و ماشین گریه داره؟
من که حتی زندگی نمی کنم. اون وقت اون واسه چی گریه می کنه.
اما الان نظرم عوض شده. شاید به نظر خیلیا هم مشکل من مسخره باشه.
یه چیزی رو خوب می دونم. این که آدم همیشه دنبال آرامش و آسایش می گرده.
این توی ذاتمونه که دنبال تکامل هستیم. یاد سلسله نیازهای مزلو افتادم که توی دانشگاه
مرتب درسشو می خوندیم. واقعا درسته. و مسخره س حرف اونایی که می گن گرسنگی
نکشیدی که عشق و عاشقی یادت بره. یه بار یکی اینو بهم گفت دوس داشتم ناقصش کنم.
