امروز عصری با عروسمون رفتم بیرون. داشتیم حرف می زدیم یه دفه یه ماشین از کنارمون
رد شد. الهام گفت اِ شبیه اسب سفید منه. ماشینه رو نگاه کردم دیدم آره شبیه ماشین
ماست. حرفش برام جالب بود. به ماشینمون می گفت اسب سفیدم.
بعد یادم افتاد که آره. با همین ماشین رضا رفت دنبالش و الهام وارد خانواده ی ما شد.
گفتم خوش به حال تو. اسب سفیدت شاسی بلند بود. گفت ایشاالله مال تو بهتره.
گفتم برام مهم نیست. واقعا هم برام مهم نبود.
اما همه اینجوری نیستن. دوستم نسترن رو دیدم که می گفت زندگی با آرمین سخته چون
از نظر مالی ضعیفه. منم عشقم کم می شه به مرور وقتی اذیت بشم.
با خودم گفتم پس ادعای عاشقی نکن. هر کی از راه می رسه به خودش می گه عاشق.
اما وقتش که برسه میفتن به حساب کتاب. با این عشقم تموم می شه، با اون عشقم
کم می شه، بدون این معیار سختمه عشق کافی نیست و ...
آره آسونه ادای عاشقی رو در آوردن. عشقای پوچی که به بن بست می رسن.