عاشق خاکتم ایران، وطن عشق و حماسه
سربلندی می شه تنها، توی اسم تو خلاصه
عاشق اسمتم ایران، کشور همیشه جاوید
کشوری که استواره، رو به روی اسم تهدید
ما هنوز تو نیمه راهیم، ما امیدمون به فرداست
وطن همیشه آباد، یه ایران تو کل دنیاست
حس آزادی رو داریم، همه با یه رنگ و نقشیم
همه با امید و تدبیر، همه با رنگ بنفشیم
ما یه ایران بنفشیم
لحظه ی یه انتخابه، واسه روشنی فردا
این مهم ترین حضوره، واسه یک ایران زیبا
پشت ایرانیم همیشه، عاشق اسم قشنگش
این روزا نقشه ی ایران، واسه ما بنفشه رنگش
(متن آهنگ ایران بنفش، خواننده امیر شهیار)
عصری قبل از رفتن پیش سهیلا، با یکی از کارآموزای جدیدم رفتم نمایشگاه کتاب چند کتاب
بهش معرفی کردم خرید. بعد یه پسره اونجا بود دیدم زیاد نگاه می کنه. نزدیکش که شدیم،
پرسید شما همکار آقای جاوید هستین؟ گفتم بله. گفت من دوست جاویدم.
دیگه خیلی در مورد جاوید صحبت کرد!
مدتی بود جاوید رو نمی دیدم سر کار گرچه سوناتاش همیشه جلوی در پارک بود.
دیروز دیدمش. نگاش کردم سرش پایین بود حواسش نبود. بعد رومو برگردوندم اومدم از کنارش
رد شم اون نگام کرد. اهمیت ندادم نگاشم نکردم. بچه ها می گفتن ما می میریم نگامون کنه
یه سلام خشک و خالی کنیم، اون وقت هر چی تو رو نگاه می کنه بی محلی می کنی 
مث شکیب که وقتی احوالپرسی می کردم باهاش می گفت فدات بشم 
بعد بچه ها می گفتن چرا فقط به تو می گه به ما نمی گه از این چیزا 
یاد این آهنگ شادمهر افتادم که می گفت هر چی سرم شلوغ شد، رو قلب من اثر نداشت.
عصری یه سر رفتم پیش دوستم سهیلا. شروع کرد به درد دل کردن.
می گفت دیگه سی سالش شده اما هنوز نتونسته بعد از سال ها پسر داییشو فراموش کنه
و به خوستگاراش فکر کنه. پسر داییه خیلی ساله ازدواج کرده.
بهش گفتم سعی خودتو بکن. حداقل بهشون یه فرصت بده که صحبت کنن شاید نظرت
عوض شد. گفت نمی تونه.
سهیلا بهم گفت مژگان تو دلت سر جاشه. دست نخورده س. سوراخ نشده.
گفتم آره اما توی ذهنم داشت می چرخید که چند بار دلم شکست و خورد شد و له شد.
می فهمیدم چی می گه. خودمم هنوز نتونستم جدی بشم در مورد فکر کردن به ازدواج.
همین الانم یه خواستگار با عنوان دهن پر کن دکتر داروساز یه هفته س منتظره فقط اجازه بدم
بیان خونه. فامیل یکی از آشناهاست و نمی دونم منو کجا دیده بوده.
ولی احساسی ندارم. واقعا احساسم خاموش شده. قلبم سرده و اصلا حسش نمی کنم
توی سینه. انگار هیچی اونجا نیست.
باد و بارونه 
می تونه هر روز و هر شب بارون بباره و من هر بار ازش لذت ببرم 
هوا یه بوی فوق العاده داره 
هفته ی پیش بود که ارشدم باهام تماس گرفت و گفت یه جلسه تهران هست
که باید حتما شرکت کنی. خب راستش توی دو سه ماه گذشته، یه جلسه ی تهران
و یه جلسه ی شمال رو پیچونده بودم. ولی این یکی رو گفت باید حتما باشم.
دلم نمی خواست برم. همه ش می گفتم کاش یه اتفاق خوب بیفته من نرم 
حالا صبح ارشدم باز تماس گرفت گفت جلسه ی تهران منتقل شده اصفهان. ذوق کردم.
شنبه صبح ساعت 9 باید جلسه باشیم. یعنی من به همراه همکارام جمعه می رم اصفهان.
چه خوبه 
دلتنگ اصفهان بودم. چقدر این شهر رو دوس دارم.
از همون سال 86 که برای اولین بار مسافرت رفتم اصفهان، عاشقش شدم.
اصفهان عزیزم دارم میام 
یک سال و نیم پیش با گریه ترکت کردم، الان با خنده بر می گردم.
با حال وحشتناک بد رفتم، با حال عالی بر می گردم.
می دونم تو هم مشتاق دیدار منی 
روزای جمعه ساعت 7 عصر، شبکه ی تاپ تون جودی ابوت رو می ذاره.
بعد چوبین و بعدشم وروجک. منم هر موقع فرصت داشته باشم سه تاشو می بینم.
یاد اون روزا بخیر 



یه کارتون دیگه هم بود که خیلی دوسش داشتم. زنان کوچک.
اون وقتا نمی دونستم یه داستان واقعیه.
ولی واقعا اون چهار تا خواهر بودن و اون انیمه داستان زندگی شون بود.
واقعا یادش بخیر 

اینم کتی واقعی که نویسنده ی داستان زندگی خودش و خواهراشه:

بچه که بودیم، چه آینده ای رو واسه خودمون تصور می کردیم.
و چقدر آینده مون متفاوت شد با تصوراتمون.
دلم یه پایان خوش مث جودی با این True Love's Kiss ها می خواد!

این ارشد ما هم گیر داده الا و بلا باید این پسره رو اوکی کنی. عجب گیری افتادما.
دیروز دوباره باهاش حرف زدم. گفت بهم علاقه داره. مقادیری فحش توی دلم دادم بهش
و بیخیال شدم. رفتم به ارشدم گفتم این نمی خواد همکاری کنه.
گفتم اگه تونستین خودتون موافقتش رو بگیرین و امتیازش رو به من بدین 
دیروز سال روز فوت دوستم صدیقه بود. همین بهونه شد که پسره بهم پیام بده.
از گذشته ها گفت. وقتی صدیقه زنده بود و همکار بودیم. می گفت چه روزای خوبی بود.
نمی دونم. شاید خوب بود.
به هر حال، یادم افتاد ابراز علاقه شنیدن حس خوبی داره.
ولی من حسی بهش ندارم.
چقد امشب حوصله م سر رفته. بشینم یه خورده از این چند روزه بنویسم!
چهار پنج روز پیش توی اینستا، عکس محمد رو دیدم با یه دختر. عقد کرده بود.
خیلی خوشحال شدم براش. واقعا تنها بود.
یادم افتاد که محمد سه بار از من خواستگاری کرد. یه بار سال 91، دو بار سال 94.
و هر سه بار پیشنهادش رو رد کردم.
بار دوم رو به سامان گفتم. سامان گفت قبولش کن پا شو بیا این ور. موندی اونجا چه کنی.
می گفت عروسی رو هم همین ور بگیرین منم بیام 
آلمان رو دوست دارم. ولی نه به قیمت ازدواج با کسی که دوسش ندارم.
به هر حال...
بیخیاااااااال 