عصری قبل از رفتن پیش سهیلا، با یکی از کارآموزای جدیدم رفتم نمایشگاه کتاب چند کتاب

بهش معرفی کردم خرید. بعد یه پسره اونجا بود دیدم زیاد نگاه می کنه. نزدیکش که شدیم،

پرسید شما همکار آقای جاوید هستین؟ گفتم بله. گفت من دوست جاویدم.

دیگه خیلی در مورد جاوید صحبت کرد!

مدتی بود جاوید رو نمی دیدم سر کار گرچه سوناتاش همیشه جلوی در پارک بود.

دیروز دیدمش. نگاش کردم سرش پایین بود حواسش نبود. بعد رومو برگردوندم اومدم از کنارش

رد شم اون نگام کرد. اهمیت ندادم نگاشم نکردم. بچه ها می گفتن ما می میریم نگامون کنه

یه سلام خشک و خالی کنیم، اون وقت هر چی تو رو نگاه می کنه بی محلی می کنی

مث شکیب که وقتی احوالپرسی می کردم باهاش می گفت فدات بشم

بعد بچه ها می گفتن چرا فقط به تو می گه به ما نمی گه از این چیزا

یاد این آهنگ شادمهر افتادم که می گفت هر چی سرم شلوغ شد، رو قلب من اثر نداشت.



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ | 22:57 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.