چقد امشب حوصله م سر رفته. بشینم یه خورده از این چند روزه بنویسم!
چهار پنج روز پیش توی اینستا، عکس محمد رو دیدم با یه دختر. عقد کرده بود.
خیلی خوشحال شدم براش. واقعا تنها بود.
یادم افتاد که محمد سه بار از من خواستگاری کرد. یه بار سال 91، دو بار سال 94.
و هر سه بار پیشنهادش رو رد کردم.
بار دوم رو به سامان گفتم. سامان گفت قبولش کن پا شو بیا این ور. موندی اونجا چه کنی.
می گفت عروسی رو هم همین ور بگیرین منم بیام 
آلمان رو دوست دارم. ولی نه به قیمت ازدواج با کسی که دوسش ندارم.
به هر حال...
بیخیاااااااال 
تاريخ : شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ | 22:11 | نویسنده : منِ گذشته |