عصری یه سر رفتم پیش دوستم سهیلا. شروع کرد به درد دل کردن.

می گفت دیگه سی سالش شده اما هنوز نتونسته بعد از سال ها پسر داییشو فراموش کنه

و به خوستگاراش فکر کنه. پسر داییه خیلی ساله ازدواج کرده.

بهش گفتم سعی خودتو بکن. حداقل بهشون یه فرصت بده که صحبت کنن شاید نظرت

عوض شد. گفت نمی تونه.

سهیلا بهم گفت مژگان تو دلت سر جاشه. دست نخورده س. سوراخ نشده.

گفتم آره اما توی ذهنم داشت می چرخید که چند بار دلم شکست و خورد شد و له شد.

می فهمیدم چی می گه. خودمم هنوز نتونستم جدی بشم در مورد فکر کردن به ازدواج.

همین الانم یه خواستگار با عنوان دهن پر کن دکتر داروساز یه هفته س منتظره فقط اجازه بدم

بیان خونه. فامیل یکی از آشناهاست و نمی دونم منو کجا دیده بوده.

ولی احساسی ندارم. واقعا احساسم خاموش شده. قلبم سرده و اصلا حسش نمی کنم

توی سینه. انگار هیچی اونجا نیست.



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ | 22:38 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.