پریروز آقای لیدر می گفت همه ی اونایی که تا آخر این ماه درآمدشون یه میلیون به بالا باشه،
دهه ی سوم شهریور ماه همراه با خانواده دعوت می شن تهران برای شرکت در جشن تولد
ایشون و جشن یک میلیونی های شرکت.
حس خاصی ندارم. گرچه خیلی باحال باید باشه. چون از همین الان همه چیز هماهنگ شده.
حتما منم اونجا خواهم بود. همراه با تیمم و خانواده. شکی نیست.
امروز برام یه روز خاص بود. قرار بود بعد از ظهر رو با دوستم طاهره باشم که بهم اطلاع دادن
شرکت جلسه داریم. دیگه پا شدم رفتم شعبه. کل اعضای شرکت رو دعوت کرده بودن که
حالا به خاطر ماه رمضون یا روز جمعه بودن، خیلیا نیومدن. ماها که رفتیم،
حدود سیصد نفر بودیم. تو حیاط صندلی چیده بودن نشستیم.
بعد از کلی سخنرانی تیم مدیریت، تقریبا آخر جلسه،
اسم سه نفر رو صدا زدن و اون سه نفر یکی یکی پا شدن و همه تشویقشون کردن.
یکی از اون سه نفر من بودم. حس فوق العاده خوبی داشت.
آره وقتی کارتو عالی انجام بدی، اینطوری متمایز می شی از بقیه.
به قول مدیرمون، من خاصم. فقط شرایط جور نبود برام.
آره من خاصم. نشون دادم از پس هر کاری بر میام. سرسختم و برای چیزی که می خوام،
هر کاری می کنم.
ارتقا گرفتن و تهران دعوت شدن، اونقدر که امروز برام ارزشمند بود، مهم نبودن.
هر چند اونا زمینه ساز امروز بودن.
امروز بعد از مدت ها با دوستای نزدیکم دور هم جمع شدیم. کلی گفتیم و خندیدیم.
مدت ها بود اینجوری نخندیده بودم. یعنی اشک از چشمامون سرازیر می شد دیگه.
اما یه حرفایی هم شنیدم که دلم گرفت.
فاطمه، مریم و طاهره هر کدوم یه دختر دارن. فاطمه ردیفشون کرد، گفت دست همو بگیرن
بعد عکس گرفت ازشون. طاهره گفت مژگان تو پسر به دنیا بیار. اینا شوهر می خوان!
مریم گفت پسر مژگان کوچیک تر از دخترا می شه که. طاهره گفت بیخیال مهم دلاشونه.
فاطمه گفت تا مژگان به اون مرحله برسه اینا شوهر کردن! ناراحتم کرد این حرف.
وقتی حامد بهم قول زندگی داد، دوستام باردار بودن. حالا همون بچه ها چهار سالشونه.
عمر رفته دیگه بر نمی گرده. هیچ وقت نمی شه جبرانش کرد.
اون روزا، همون روزا که دوستام باردار بودن و منم فکر می کردم خیلی زود با حامد می رم
سر خونه زندگی خودم، تو رویاهام چهار سال بعد مثل الان یه دختر کوچولو داشتیم با هم.
الان اما به جای زندگی چسبیدم به کار. زخم دلم باز شده. می سوزه.
هر وقت الهام میاد خونه مون می مونه، از بس می چسبه به رضا و عشقولانگی
از خودشون در می کنن، حالم از زندگی به هم می خوره. دست خودم نیست.
عصبی و کلافه می شم. امروز کاملا عصبی بودم و پر از احساسات منفی 
عصری، باد شدیدی می وزید. رفتم تو حیاط.
موهام باز بود. آزاد تو دست باد جولان می داد.
حس خوبی داشت.
از همون لحظه که سوار ماشین شدم واسه رفتن به تهران، حس اون لحظه ای که
داشتم از اصفهان بر می گشتم تو وجودم زنده شد.
همون درد، همون رنج، همون حسرت، همون غصه ی مرگبار. دوباره حسش کردم.
اشکامم سرازیر شد چون واقعا درد داشت.
دعوت شدم تهران. از طرف اعضای هیئت مدیره ی شرکتمون توی تهران.
خدای من...
چطوری هضمش کنم؟ این فوق العاده س.
چطور بگم دیروز و امروزم چطور بود؟ چطور اون انرژی رو منتقل کنم به نوشته هام؟
چطور بگم با یه جلو زدن از تعهد، اسم تیمم تا تیم مدیریت شعبه ی تهران شرکت رفته؟
دیروز یه جلسه داشتیم با مدیر تیم رقیب. تازه از تهران اومده.
بین شصت نفر آدم که همه هم رقیب بودن و از تیم خودش، فقط سه نفر از تیم ما بود.
این آقا یه دفعه در آورد گفت فلان تیم، اسمش تا تهران رفته. لنز دوربین روشه.
بعد رو کرد به من گفت خانم ... ، این تیم، تیم شماست؟
منو می گی؟ رو زمین نبودم دیگه. هیجان بود، انرژی بود، نمی دونم هر چی بود داشتم
می لرزیدم. داشتم منفجر می شدم. بعد ازم خواست پا شم صحبت کنم.
همه ی سرا برگشت سمتم.
دو سه دقیقه صحبت کردم و بعد با یه تشویق حسابی نشستم.
الان تو شرکت همه یه جور دیگه نگام می کنن. دیشب یکی از پر ادعاهای شرکت،
داشت با یکی از بچه های تیمم صحبت می کرد. آشنا بودن از قبل. ازش پرسید از کدوم
تیمی؟ گفت تیم خانم ... . آقاهه هم گفت اوه. پس از فلان تیمی.
می دونی این یعنی چی؟ یعنی من و تیمم خاص شدیم.
امروز بازم جلسه داشتیم. از 11 صبح تا 2 و نیم ظهر.
اومدم ردیف چهارم پنجم بشینم که یکی از آقایون تیم مدیریت شرکت اشاره کرد بیا جلو.
خلاصه رفتم ردیف اول نشستم. حالا پونصد نفر تو تالار بودن. باز می دونی یعنی چی؟
من می تونم. می تونم و موفق می شم.
راستی یه چیزی رو یادم رفت بگم 
چند سال پیش، وقتی مدیر اون مجتمع آموزشی دخترونه بودم، یه بار یه مانتوی اندامی
سفید رنگ پوشیدم رفتم آموزشگاه. از قضا همون روز مسئول سایتمون که همون پسره ی
بی چشم و رو بود اومد برا چک کردن سایتای کامپیوتر.
اون واسه خودش تو کلاسا بود و منم به کار خودم رسیدگی می کردم. اصلا توجهی به اینکه
داره چیکار می کنه نداشتم. ساعت آخر، وقتی پسره رفته بود، موقع تعطیلی آموزشگاه،
یکی از دخترا اومد بهم گفت خانم دیگه این مانتو رو نپوشین. تعجب کردم. پرسیدم چرا؟
گفت آخه شما حواستون نبود، ولی پسره همه ش داشت زیر چشمی نگاتون می کرد.
آخه هیکلتون آمریکاییه 
هم عصبی شدم که پسره تمام مدت داشته منو می پاییده و نگام می کرده، هم خنده م
گرفت از تعریفش. اما دیگه اون مانتو رو نپوشیدم. هنوزم تنم نکردمش.
و هنوز هم اون مانتو گوشه ی کمدم نپوشیده مونده.
اما چند روز پیش، توی شرکت داشتم با یکی از همکارام صحبت می کردم. یهو رومو
برگردوندم آقای جاوید رو دیدم. داشت نگام می کرد. سلام کردیم.
هنوز چشم ازش برنداشته بودم، دیدم از بالا تا پایین، کل هیکلمو آروم نگاه کرد!
بعد از یه روز کاری خیلی شلوغ و کلی فعالیت و رسیدن به تعهد کاری که داده بودیم،
من و همکارم طیبه ارتقاء رتبه گرفتیم. البته من از تعهدم جلو هم زدم و این مدیرمون
رو ذوق زده کرد. شب هم جشن گرفتیم با چند تا از همکارا. طیبه به صرف شام دعوت کرد،
من به صرف کیک. دو تا کیک گرفتم چون یهویی شد و کیک بزرگ پیدا نکردم.
اینم عکس یکی از کیکامون 
