امروز بعد از مدت ها با دوستای نزدیکم دور هم جمع شدیم. کلی گفتیم و خندیدیم.
مدت ها بود اینجوری نخندیده بودم. یعنی اشک از چشمامون سرازیر می شد دیگه.
اما یه حرفایی هم شنیدم که دلم گرفت.
فاطمه، مریم و طاهره هر کدوم یه دختر دارن. فاطمه ردیفشون کرد، گفت دست همو بگیرن
بعد عکس گرفت ازشون. طاهره گفت مژگان تو پسر به دنیا بیار. اینا شوهر می خوان!
مریم گفت پسر مژگان کوچیک تر از دخترا می شه که. طاهره گفت بیخیال مهم دلاشونه.
فاطمه گفت تا مژگان به اون مرحله برسه اینا شوهر کردن! ناراحتم کرد این حرف.
وقتی حامد بهم قول زندگی داد، دوستام باردار بودن. حالا همون بچه ها چهار سالشونه.
عمر رفته دیگه بر نمی گرده. هیچ وقت نمی شه جبرانش کرد.
اون روزا، همون روزا که دوستام باردار بودن و منم فکر می کردم خیلی زود با حامد می رم
سر خونه زندگی خودم، تو رویاهام چهار سال بعد مثل الان یه دختر کوچولو داشتیم با هم.
الان اما به جای زندگی چسبیدم به کار. زخم دلم باز شده. می سوزه.