راستی یه چیزی رو یادم رفت بگم

چند سال پیش، وقتی مدیر اون مجتمع آموزشی دخترونه بودم، یه بار یه مانتوی اندامی

سفید رنگ پوشیدم رفتم آموزشگاه. از قضا همون روز مسئول سایتمون که همون پسره ی

بی چشم و رو بود اومد برا چک کردن سایتای کامپیوتر.

اون واسه خودش تو کلاسا بود و منم به کار خودم رسیدگی می کردم. اصلا توجهی به اینکه

داره چیکار می کنه نداشتم. ساعت آخر، وقتی پسره رفته بود، موقع تعطیلی آموزشگاه،

یکی از دخترا اومد بهم گفت خانم دیگه این مانتو رو نپوشین. تعجب کردم. پرسیدم چرا؟

گفت آخه شما حواستون نبود، ولی پسره همه ش داشت زیر چشمی نگاتون می کرد.

آخه هیکلتون آمریکاییه 

هم عصبی شدم که پسره تمام مدت داشته منو می پاییده و نگام می کرده، هم خنده م

گرفت از تعریفش. اما دیگه اون مانتو رو نپوشیدم. هنوزم تنم نکردمش.

و هنوز هم اون مانتو گوشه ی کمدم نپوشیده مونده.

اما چند روز پیش، توی شرکت داشتم با یکی از همکارام صحبت می کردم. یهو رومو

برگردوندم آقای جاوید رو دیدم. داشت نگام می کرد. سلام کردیم.

هنوز چشم ازش برنداشته بودم، دیدم از بالا تا پایین، کل هیکلمو آروم نگاه کرد!



تاريخ : پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ | 0:33 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.