دو روزه که اومدیم خوزستان 

اینقده خوبه

اینجا نه از تلویزیون شبانه روزی خبری هست،

نه موزیک های غمگین و آدم افسرده کن،

نه غر زدن های مداوم و بی پایان.

واقعا اعصابم آرومه. به شکیب گفتم بخوای زود برگردی نمیام باهات.

دیروز رفتیم اطراف شهر گردش. همه جا سرسبز و زیبا.

دلم وا شد. روحم تازه شد. 

اصفهان حتی سرسبزی اطراف شهر رو هم نداره. 

اینجا از شهر که بری بیرون، همه جا دشت و دمن و کوه و مزرعه س. 

واقعا حالا قدر شهر خودمو می دونم. 



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۰ | 13:46 | نویسنده : مژگان |

دیشب خواهر شوهرم زنگ زد گفت برای فردا ناهار درست نکن. 

گفت کله پاچه گذاشتم فردا میارم براتون. 

منم از خدا خواسته گفتم باشه. چی بهتر از این. 

خواهر شوهر جون این یه اخلاقش عالیه.

هر وقت کله پاچه می ذاره یا ماهی درست می کنه، چون می دونه

منم دوست دارم برام میاره. 

حالا داشتم فکر می کردم اگه اون اخلاقا رو داره، این کارم می کنه.

مادر شوهرمم یه اخلاقش برای من خوبه.

هر وقت می ره تهران خونه ی دخترش، فقط واسه من

سوغاتی میاره 

بعدشم سفارش می کنه به این یکی دخترش که اصفهانه نگم که

این مثلا کیف یا شال یا تی شرت رو اون برام خریده. 

چون خواهر شوهرم ناراحت می شه که چرا برا نوشین نیاورده 



تاريخ : دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 15:19 | نویسنده : مژگان |

بعضی چیزا واقعا آدمو ناراحت می کنه. 

خواهر شوهرم خودش می دونه من کسیو اینجا ندارم. 

می دونه وقتی شوهرم ماموریت کاری می ره یه شهر دیگه، 

من خیلی تنها می شم و حوصله م سر می ره. 

می دونه که مادرشم اخلاقش چطوریه و بیشتر باعث می شه 

کلافه و خسته بشم. 

دو سه بار که شکیب می خواست بره تهران، زنگ زد به خواهرش

که دخترش رو بفرسته پیشم. اونم می اومد. 

در واقع نوشین از خداشه که بیاد اینجا پیش من بمونه. 

چون اونم به خاطر اخلاق خاص مادرش تنهاست و دوست

درست حسابی نداره. 

ولی دفعه ی پیش که شکیب باز می خواست بره تهران، خواهرش

واسه اینجا اومدن نوشین بهونه آورد و نفرستادش. 

شش روز من با مادرشون تنها بودم حتی نیومد بگه کاری ندارین

چیزی لازم ندارین. 

حالا دیروز که دوباره شکیب رفت تهران، دیگه تماس نگرفت. 

گفت اگه بازم بهونه آورد بد جوابشو می دم. زنگ نزنم بهتره. 

امروز عصر خواهر شوهرم خودش یه سر اومد اینجا. 

مادرشون یه چیزی می خواست گفته بود براش بخرن اومده بود

اونو بده و بره. 

من رفتم بهش بگم اگه کاری ندارین یه تک پا منو ببرین واکسنمو

بزنم چون "ف" دیر میاد و واسه خوزستان رفتن حتما باید

دوز سوم واکسنمون رو هم زده باشیم که اجازه ی تردد بدن. 

خلاصه خودش زودتر پرسید که کی می رین خوزستان. 

گفتم تا "ف" بیاد واکسنمونو بزنیم.

بعد گفتم یعنی این چند روزه می خواست منو ببره برا واکسن. 

آخرشم نبرد و می ره واسه هفته ی آینده. 

منتظر بودم خودش بگه بیا بریم واکسنتو بزن. 

دیدم گفت تو نشستی منتظر "ف"؟ چاره ی کار اسنپه ​​​​​​

یه ماشین بگیر برو واکسنتو بزن و بیا 

حرف برام نیومد دیگه ​​​​



تاريخ : یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 0:0 | نویسنده : مژگان |

دیشب همکار شکیب با خانمش از تهران اومدن یکی دو روز بمونن. 

امروز از بس جلو اینا بهم غر زد که چرا دیر پاشدی صبحونه

حاضر کنی و چرا دارن می رن بیرون ناهارشون آماده نیست که

رفتم تو اتاق با عصبانیت به شکیب گفتم به سرعت یه خونه برام

می گیری منو می بری توی خونه ی خودم که دیگه از دست مادرت

روانی شدم. 

اونم مونده بود چی بگه. آخه جلوی اون حرفی نمی زنه ولی همین که

رفت بیرون یا رفت تو اتاق، شروع می کنه. 

حالا مهمونا خودشون ساعت یازده و نیم پا شدن، تا دوازده

صبحونه خوردن، ساعت دوازده و نیم هم رفتن بیرون دنبال کارشون 



تاريخ : چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۰ | 14:47 | نویسنده : مژگان |

یعنی شکیب رفت تهران که دو روزه کارشو انجام بده و زود برگرده. 

امروز شده پنج روز و هنوز هم نیومده. 

به اندازه ای حوصله م سر رفته و کلافه م که نگو. 

پنج روز تنها بودن با مادر شوهر واقعا توان مضاعف می خواد. 

مغزم اِرور می ده دیگه. نیاز به سکوت و تنهایی دارم. 

چیزی که توی این خونه وجود نداره. 



تاريخ : پنجشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۰ | 16:37 | نویسنده : مژگان |

نشستم موهای مادر شوهر جون رو اتو کشیدم و بافتم. 

موهای خیلی پرپشتی داره و با اینکه 77 سالشه، فقط جلوی موهاش

سفید شده. بقیه ش کاملا مشکیه. 

اون وقت من چهارده پونزده سالم بود که موهام تک تک شروع 

کرد به سفید شدن و الان اگه رنگ نذارم، نمی دونم چقدرش سفیده. 

ماشاالله چین و چروک هم روی صورتش نیست.

خودش که می گه هر کی منو می بینه می گه این تو زندگیش

هیچ غم و غصه ای نداره. خب چیکار کنم پوستم اینجوریه

خراب نمی شه و چروک نمیفته ​​​​​​

با خودم گفتم تو جد و آباد بقیه رو نیار جلو چشمشون، بقیه

کاری به تو ندارن که غصه ت بدن پوستت خراب شه 



تاريخ : دوشنبه دوم اسفند ۱۴۰۰ | 16:32 | نویسنده : مژگان |

مادر شوهر جون نتونست بیشتر از پنج روز خونه ی دخترش بمونه. 

برگشته می گه آدم باید توی خونه زندگی خودش باشه.

بعد من فکر می کردم خب ما هم تو خونه ی شما راحت نیستیم

می خوایم توی خونه زندگی خودمون باشیم. چرا درکش نمی کنی؟

امروز هم شکیب رفت تهران برای مسائل کاری. 

قرار بود فردا بیاد ولی برگشتنش تا چهارشنبه عقب افتاد. 

یه روزش که گذشت ولی واقعا چهار روز تنها با مادر شوهر بودن

سخته و خارج از تحمل. 

همین الان از بس غر زد دیگه خواستم یه چیزی بهش بگم. 

چرا بعضیا بدون غر زدن نمی تونن یه ساعت زندگی کنن؟

بودن در کنارش واقعا اعصاب فولادی می خواد. 



تاريخ : یکشنبه یکم اسفند ۱۴۰۰ | 21:26 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.