دیشب همکار شکیب با خانمش از تهران اومدن یکی دو روز بمونن. 

امروز از بس جلو اینا بهم غر زد که چرا دیر پاشدی صبحونه

حاضر کنی و چرا دارن می رن بیرون ناهارشون آماده نیست که

رفتم تو اتاق با عصبانیت به شکیب گفتم به سرعت یه خونه برام

می گیری منو می بری توی خونه ی خودم که دیگه از دست مادرت

روانی شدم. 

اونم مونده بود چی بگه. آخه جلوی اون حرفی نمی زنه ولی همین که

رفت بیرون یا رفت تو اتاق، شروع می کنه. 

حالا مهمونا خودشون ساعت یازده و نیم پا شدن، تا دوازده

صبحونه خوردن، ساعت دوازده و نیم هم رفتن بیرون دنبال کارشون 



تاريخ : چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۰ | 14:47 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.