مادر شوهر جون نتونست بیشتر از پنج روز خونه ی دخترش بمونه.
برگشته می گه آدم باید توی خونه زندگی خودش باشه.
بعد من فکر می کردم خب ما هم تو خونه ی شما راحت نیستیم
می خوایم توی خونه زندگی خودمون باشیم. چرا درکش نمی کنی؟
امروز هم شکیب رفت تهران برای مسائل کاری.
قرار بود فردا بیاد ولی برگشتنش تا چهارشنبه عقب افتاد.
یه روزش که گذشت ولی واقعا چهار روز تنها با مادر شوهر بودن
سخته و خارج از تحمل.
همین الان از بس غر زد دیگه خواستم یه چیزی بهش بگم.
چرا بعضیا بدون غر زدن نمی تونن یه ساعت زندگی کنن؟
بودن در کنارش واقعا اعصاب فولادی می خواد.
تاريخ : یکشنبه یکم اسفند ۱۴۰۰ | 21:26 | نویسنده : مژگان |