بعضی چیزا واقعا آدمو ناراحت می کنه. 

خواهر شوهرم خودش می دونه من کسیو اینجا ندارم. 

می دونه وقتی شوهرم ماموریت کاری می ره یه شهر دیگه، 

من خیلی تنها می شم و حوصله م سر می ره. 

می دونه که مادرشم اخلاقش چطوریه و بیشتر باعث می شه 

کلافه و خسته بشم. 

دو سه بار که شکیب می خواست بره تهران، زنگ زد به خواهرش

که دخترش رو بفرسته پیشم. اونم می اومد. 

در واقع نوشین از خداشه که بیاد اینجا پیش من بمونه. 

چون اونم به خاطر اخلاق خاص مادرش تنهاست و دوست

درست حسابی نداره. 

ولی دفعه ی پیش که شکیب باز می خواست بره تهران، خواهرش

واسه اینجا اومدن نوشین بهونه آورد و نفرستادش. 

شش روز من با مادرشون تنها بودم حتی نیومد بگه کاری ندارین

چیزی لازم ندارین. 

حالا دیروز که دوباره شکیب رفت تهران، دیگه تماس نگرفت. 

گفت اگه بازم بهونه آورد بد جوابشو می دم. زنگ نزنم بهتره. 

امروز عصر خواهر شوهرم خودش یه سر اومد اینجا. 

مادرشون یه چیزی می خواست گفته بود براش بخرن اومده بود

اونو بده و بره. 

من رفتم بهش بگم اگه کاری ندارین یه تک پا منو ببرین واکسنمو

بزنم چون "ف" دیر میاد و واسه خوزستان رفتن حتما باید

دوز سوم واکسنمون رو هم زده باشیم که اجازه ی تردد بدن. 

خلاصه خودش زودتر پرسید که کی می رین خوزستان. 

گفتم تا "ف" بیاد واکسنمونو بزنیم.

بعد گفتم یعنی این چند روزه می خواست منو ببره برا واکسن. 

آخرشم نبرد و می ره واسه هفته ی آینده. 

منتظر بودم خودش بگه بیا بریم واکسنتو بزن. 

دیدم گفت تو نشستی منتظر "ف"؟ چاره ی کار اسنپه ​​​​​​

یه ماشین بگیر برو واکسنتو بزن و بیا 

حرف برام نیومد دیگه ​​​​



تاريخ : یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 0:0 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.