داشتیم می گفتیم عید به خاطر جریمه های کرونایی نمی تونیم 

بریم خوزستان حتی هنوز یک میلیون تومن جریمه ای که به خاطر

قم رفتن شاملمون شده رو هم ندادیم. 

جریمه ای که به لطف خواهر شوهر نصیبمون شد ​​​​​​

پشتش خواهر شوهرم در میاره می گه هوس کردم قبل از عید

برم قم سر خاک بابا. بعد به شوهرم می گه میای بریم؟

شکیب هم گفت اصلا. همین الان گفتم جریمه ی دفعه قبل رو

ندادم هنوز. 

یعنی دلم می خواست با جفت پا برم تو حلق خواهر شوهرم ​​​​​​

این نمی فهمه؟ یا فک کرده ما خنگی اسکلی چیزی هستیم؟ 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ | 2:19 | نویسنده : مژگان |

یه کلیپ تو گوشی مادر شوهرم بود شبیه آهنگران می خوند

مادر شوهرم دم به دقیقه اینو می ذاشت گوشش می داد. 

یعنی دیگه می خواستم سرمو بکوبم به دیوار از بس از این کلیپ 

حالم به هم می خورد. ولی جای کوبیدن کله به دیوار، یه تصمیم

خبیثانه گرفتم و اجراش کردم تا خلاص شم ​​​​​​

مادر شوهرم جدیدا یه گوشی هوشمند گرفته ولی بلد نیست

باهاش کار کنه. یعنی یه کارایی می کنه که خودشم نمی دونه

چطور انجامش داده و منم نمی دونم ​​​​​​

دیروز طی یک عملیات متحورانه، وقتی گوشیشو ورداشته بودم،

زدم کلیپه رو پاک کردم و جون خودمو نجات دادم ​​​​​​

حالا امروز داشت دنبال کلیپه می گشت دوباره پخشش کنه دید

خبری ازش نیست ​​​​​​

از من پرسید گفتم خبر ندارم چی شده. حالا زیر زیرکی شکیب

رو نگاه کردم و گفتم خودم پاکش کردم ​​​​​​

شکیب گفت مامان حتما دستت خورده جای پخش کردن پاکش 

کردی اونم می گفت من پاک کردن بلد نیستم ​​​​​​

خلاصه دو نفری متقاعدش کردیم که خودش اشتباهی پاک کرده. 

از اون طرف هم به دختر خواهر شوهرم گفتم اگه ازش خواست، 

دیگه اون کلیپ رو براش نفرسته چون بیچاره شدم گفت باشه ​​​​​​

ولی خداییش وقتی داشتم متقاعدش می کردم خودش پاک کرده

احساس بدجنس بودن بهم دست داده بود 



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۹ | 1:53 | نویسنده : مژگان |

یعنی نمی دونم از پر رویی بعضیا چی بگم. اصلا زبونم بند اومده.

پریروز اومدیم خونه ی مادر شوهرم.

خواستم ناهار درست کنم دیدم نه یه ذره مرغ تو فریزر هست،

نه گوشت. تعجب کردم. آخه ما که رفتیم فریزر پر بود. 

بعد مادر شوهرم و نوشین هم آدمای پر خوراکی نیستن که بگم

ظرف پنج شش روز ترتیب این همه گوشت و مرغ رو داده باشن. 

ولی چیزی نگفتم. رفتیم مرغ گرفتیم گذاشتیم تو فریزر.

حالا امروز مادر شوهرم می گه اون چند روزی که ما نبودیم،

خانواده ی خواهر شوهرم هر ظهر اونجا بودن برا ناهار ​​​​​​

تازه فهمیدم چرا خواهر شوهرم زنگ زد که ما بریم خونه ی مامانش. 

چون دلیلی که آورده بود برامون دروغ بود. گفت تنهاست و 

می خواد نوشین برگرده پیشش در حالی که هر روز همونجا 

پیش نوشین بودن همه شون. 

تازه فهمیدم که ترتیب گوشت و مرغا رو دادن و خوردنی ها تموم

شده باید می خریدن می ذاشتن توی فریزر. 

ولی جاش چیکار کردن؟ زنگ زدن ما بریم ​​​​​​

البته بار اولشون نیست این کارو می کنن ولی خداییش این بار

دیگه خیلی زشت بود. 

ماهی دوازده میلیون تومنم درآمدشونه 



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ | 17:31 | نویسنده : مژگان |

بعد از پونزده روز که خونه ی مادر شوهرم بودیم، حالا تازه

پنج روزه اومدیم خونه ی خودمون. 

امشب خواهر شوهرم زنگ زده که کی می رین خونه ی مامان

نوشین (دخترش) برگرده خونه ​​​​​​

خو مسخره! مگه فقط شما زندگی دارین آخه ​​​​​​

خودش که نمی ره هیچ، دخترشم پنج روز مونده فوری می گه

شما پاشین برین من خودم تنهام نوشین برگرده پیشم. 

فقط کفرم در اومد که شکیب هم گفت باشه می ریم. 

حالا سر فرصت حالشو می گیرم ببینم مگه خودمون آدم نیستیم

زندگی نداریم که جلو خواهرش در نمیاد 



تاريخ : دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۹ | 1:49 | نویسنده : مژگان |

خیلی دوست داشتم برای عید بریم خوزستان. 

ولی با این وضعیت بسته بودن راه ها، ظاهرا نمی شه. 

اگه نشه که بریم، این می شه اولین عیدی که کنار خانواده م نیستم. 

فکرشم باعث می شه دلم بگیره. 

کاش راه ها باز بشه تا آخر ماه. 



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۹ | 16:49 | نویسنده : مژگان |

هفته ی پیش یه شب رفتیم خونه ی خواهر شوهرم. 

بعد از شام، خواهر شوهر و همسر گرامی شون چنان برام رفتن

رو منبر که نگو. حالا حرفشون چی بود؟

می گفتن اول زندگی تونه و واسه اینکه سریع تر از نظر مالی 

ترقی کنین، حتما باید با مادر شوهر زندگی کنین ​​​​​​

فک کنم حدود سه ساعت در این مورد صحبت کردن. 

خب انکار نمی کنم زندگی با مادر شوهر باعث می شه کلی توی

هزینه هامون صرفه جویی بشه. ولی پس حس و حال خودم چی. 

من مستقل بودن رو دوست دارم. 

درسته به خاطر شرایط مادر شوهرم مجبوریم مرتب پیشش باشیم. 

شاید مثلا در عرض یک سال، چهار پنج ماه رو سر جمع اونجا باشیم. 

ولی خب بازم ماهی دو هفته خونه ی خودمونیم و وقتی بدونم

قراره اون دو هفته ی خونه ی مادر شوهر بودن تموم شه، یه شوق

و ذوقی دارم براش و قابل تحمله برام. 

حالا ته حرفای خواهر شوهرم فهمیدم که کلا برنامه داره از اصفهان

بره و شیراز زندگی کنه. حتی دلش نمی خواد اون دو هفته ای 

که ما خونه ی خودمونیم و دخترش پیش مادر شوهرمه هم 

بره اونجا و می خواد کلا واگذارش کنه به خودمون 



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۹ | 20:14 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.