هفته ی پیش یه شب رفتیم خونه ی خواهر شوهرم.
بعد از شام، خواهر شوهر و همسر گرامی شون چنان برام رفتن
رو منبر که نگو. حالا حرفشون چی بود؟
می گفتن اول زندگی تونه و واسه اینکه سریع تر از نظر مالی
ترقی کنین، حتما باید با مادر شوهر زندگی کنین
فک کنم حدود سه ساعت در این مورد صحبت کردن.
خب انکار نمی کنم زندگی با مادر شوهر باعث می شه کلی توی
هزینه هامون صرفه جویی بشه. ولی پس حس و حال خودم چی.
من مستقل بودن رو دوست دارم.
درسته به خاطر شرایط مادر شوهرم مجبوریم مرتب پیشش باشیم.
شاید مثلا در عرض یک سال، چهار پنج ماه رو سر جمع اونجا باشیم.
ولی خب بازم ماهی دو هفته خونه ی خودمونیم و وقتی بدونم
قراره اون دو هفته ی خونه ی مادر شوهر بودن تموم شه، یه شوق
و ذوقی دارم براش و قابل تحمله برام.
حالا ته حرفای خواهر شوهرم فهمیدم که کلا برنامه داره از اصفهان
بره و شیراز زندگی کنه. حتی دلش نمی خواد اون دو هفته ای
که ما خونه ی خودمونیم و دخترش پیش مادر شوهرمه هم
بره اونجا و می خواد کلا واگذارش کنه به خودمون 