پنجشنبه شکیب زنگ زد به خواهرش گفت فردا شب برین پیش
مامان دیگه ما بریم خونه مون.
خواهره پاشد زنگ زد به مامانش که "ف" تماس گرفته گفته یا مامانو
ببرین پیش خودتون، یا پاشین برین پیش مامان که می خوایم
بریم خونه مون.
لحنش جوری بود که مادر شوهرم ناراحت شد. اول اینکه فکر کرد
من به شوهرم گفتم بریم در حالی که اصلا نمی دونستم شکیب
با خواهرش صحبت کرده.
بعد فکر کرده بود این هشت روزه که پیشش بودیم بد گذشته بهمون.
هیچی دیگه اوضاع جوری شد که مجبور شدم بگم یه هفته دیگه
هم بمونیم
البته شکیب گفت بریم ولی دیدم همه چیز پای من تموم می شه.
دلم می خواد کله ی خواهر شوهرمو بکنم 
دلم می خواست برای یلدا بریم خوزستان. ولی خب هم محدودیت
رفت و آمد و جریمه هست، هم اینکه دیروز خواهر شوور به
آقای شوور گفته دوشنبه ی آینده بریم خوزستان
آقای شوور به من گفت نظرت چیه دوشنبه بریم گفتم اصلا!
خلاصه این حرف باعث شد هر چی در مورد خواهر شوهرم تو
دلم مونده بود رو با عصبانیت به شوهرم گفتم. اونم هیچی نگفت.
این خواهرِ شوهرم، چون ازش خیلی بزرگتره و یه جورایی شوهرمو
بزرگ کرده، واسه همینم آقای همسر احترام خاصی براش قائله.
معمولا اگه خواسته ای از شکیب داشته باشه، نه نمی گه.
و این خواسته ها نود درصد مواقع شخمی هستن
خلاصه اینکه چون خانم باز سفر شهرستان هوس کرده و باز
شوهر و پسر خودشو زحمت نمی خواد بده، من فعلا بیخیال
خوزستان رفتن شدم 
یعنی از دست این یکی خواهر شوهرم واقعا نمی دونم چیکار کنم.
هی می خوام گله و ناراحتی ننویسم، هی نمی شه.
اگه اینجا ننویسم دق می کنم از بس می ریزم تو خودم
ماه پیش بود که یه روز دیدم شکیب صبح اومد خونه گفت می خواد
با خواهر و دختر خواهرش بره قم. پرسید منم میام یا نه گفتم میام.
حالا جریان قم رفتن چی بود
خواهر شوهرم خواب دیده بود رفته قم سنگ قبر باباشو
عوض کرده. پاشده زنگ زده به شوی ما که بابام از سنگش ناراحته
و باید سنگشو عوض کنم. از شوهرم خواست که ببرتش قم.
شوی ما هم تو رودرواسی نه نمی گه به خواهرش.
خلاصه رفتیم قم.
اونجا سنگ رو انتخاب کردن. قیمتش شد یک و سیصد.
خواهر شوهرم اونجا زنگ زد به خواهرش که دارم همچین کاری
می کنم. اون خواهر شوهرم هم استقبال کرد و گفت یه مبلغی
از پول سنگه رو می ده. بقیه ی پولم بدون اطلاع از کارت مادر شوهرم
داد و تموم شد رفت. تا اینجاش مساله ای نبود.
خب سنگ قبر پدر شوهرم جالب نبود و باید عوض می شد.
اما اونجاییش که منو آتیش زد این بود که حالا آقای شوهر اومده
می گه توی قم یه میلیون جریمه شدیم
چرا جریمه شدیم؟ چون پلاک اصفهان بودیم و طرح محدودیت
رفت و آمد بین شهری شامل پلاکمون شد.
واسه خاطر یه خواب، خانم ما رو کشوند قم.
پول سنگ از جیب مادر شوهر و اون یکی خواهر شوهرم داده شد،
ما هم یه میلیون جریمه شدیم، خودشم یه ریال خرج نکرد
انگار با دخترش یه سفر رفت و برگشت
راستش عصبانیتم از اون نیست. البته هستا.
چون هم شوهرش ماشین داره هم پسرش.
بیشتر عصبانیتم از شوهرمه که قبول کرد.
حالا امشب هم خانم اومده به من می گه نمی خوای بری خوزستان؟
پاشین برین من و نوشین هم بیایم دلم هوای خوزستان رو کرده.
حالا می خواد یه سر بره خونه ی داییش که همشهری ماست.
همین تازه جریان پلاک و جریمه رو بهش گفتیما ولی انگار نه انگار.
باز می گه با پلاک اصفهان بریم خوزستان 
دلم می خواد برم خونه ی خودمون
پنجشنبه ی گذشته بود که خواهر شوهرم زنگ زد به آقای شوهر
و گفت یه امشبو برین پیش مامان تا فردا نوشین (دخترش) رو بفرستم.
ما اومدیم و همچنان از نوشین خانم خبری نیست.
الان یه هفته س اینجاییم. هر روز هم خواهر شوهر واسه نفرستادن
دخترش یه بهونه میاره.
خیلی از این حرکت بدم میاد. اگه راحت می گفت شما برین پیش
مامان، نوشین ده روز دیگه میاد مهم نبود. ولی اینجوری که بگه
یه شب برین بعد هی بهونه بیاره یه هفته بشه اصلا درست نیست.
دیگه خلاصه فعلا اینجایم ببینیم کی بریم خونه مون 
چند وقت پیش یه کفش دیده بودم خیلی خوشم اومده بود.
بعد به آقای شوهر نشونش دادم گفتم عاشق این کفشه شدم.
حیف که هم گرونه، هم از خارج از کشور باید سفارش داده بشه.
ولی آقای شوهر با یه سورپرایز قشنگ، اون کفش رو به مناسبت
تولدم برام سفارش داد و حسابی خوش به حالم شد 
از همون سبک چند تا دیگه رو هم دوست دارم.
ایشاالله اونا رو هم در ادامه می خرم 
دوباره مهر روز از ماه آتش در دل پاییز زیبا
و دوباره زادروزم
عاشق پاییزم،
عاشق آذر
و شانزدهمین روز از این ماه.
یه روزایی از تولدم متنفر بودم. خب اقتضای حال اون وقتام بود.
بلد نبودم اسیر ذهنمم.
نمی دونستم هر اتفاقی اول تو ذهن میفته، بعد تو دنیای واقعی.
و وقتی که فهمیدم، وقتی تونستم روی ذهنم کار کنم و
ورودی های کهنه و آشغالش رو دور بریزم،
وقتی تونستم افکار جدید و قشنگ و به در بخور رو وارد ذهنم کنم،
راحت از گذشته و خاطرات ناخوشش گذشتم.
حالا عاشق تولدمم. چون من با ارزشم و لایق عالی ترین زندگی.
تولدم مبارک
خوش اومدم به دنیا 
خانواده ی خواهر شوهرم با اینکه چهارتا آدم بالغن، نمی دونم چرا
اینقدر تو خونه شون آت آشغال می ریزن. فک کنم چون زیاد می خورن.
یعنی مرتب دهنشون در حال جنبیدنه! برا همینم زیاد جارو می کشن.
اگه کم نگفته باشم، خواهر شوهرم روزی شش یا هفت بار جارو
می کشه خونه رو. چه کسی پیششون باشه چه نباشه.
بعد چند وقت پیش جاروشون خراب شده بود. فرستاد دنبال جاروی من.
خب منم دادم رفت. پاکت جاروی من یه بار مصرفه.
وقتی جارو رو دادم بهشون، پاکت نیمه پر بود چون زیاد استفاده
نکرده بودم ازش. خلاصه چند روز بعد دیدم خواهر شوهرم زنگ زد
گفت پاکت جاروت پر شد انداختمش. یه پاکت بده "ف" (شوهرم)
بیاره! من به ترتیب این شکلی شدم 

خب آخه لامصب من جارومو دادم بهت داری پدرشو روزی چند بار
در میاری. بعد جا اینکه یه پاکت هم بذاری روش بهم پس بدی،
زنگ می زنی می گی پاکت بفرست؟
هیچی دیگه یه پاکت دادم شکیب برد براش 
یک ماه پیش بود که رفتیم خوزستان. ولی انگار ده دوازده روز گذشته.
چقدر روزا سریع می گذرن. بدون اینکه بدونیم چیکار کردیم.
فردا چهلم سعدیه. چند روز بعدم چهلم زن دایی. واقعا چهل روزه نیستن؟
***
عصر جمعه رفتیم خونه ی مادر شوهرم. یه لباس بنفش پوشیده
بودم که کادوی خواهر شوهرم بود. اون یکی که تهرانه.
بعد مادر شوهرم گفت مژگان لباستو چند وقته می پوشی؟
گفتم سه یا چهار بار پوشیدمش چطور؟
گفت آخه آستیناش دوختش جا به جا پاره س
نگاه کردم به آستینای لباسم دیدم مدلش جوریه که یه مقدار گشاده
و لبه دوزی شده. به همین خاطر هم پیچ و تاب داشت. قشنگ بود.
رفتم جلو بهش نشون دادم گفتم نه پاره نیست. فقط چین داره
یکی نیست بگه آخه کورم؟ یا احمقی چیزیم که با لباس نخ کش
و پاره برم جایی! اونم خونه ی مادر شوهر 
***
این خانواده ی شوهر ما از سمت پدری عجیب غریبن.
نه که آدمای عجیبی باشنا، از نظر سنی عجیبن.
پدر شوهرم با اختلاف کوچیک ترین بچه ی خانواده ش بود.
وقتی به دنیا اومد، خواهر برادراش هم بچه داشتن!
حالا حساب کن شوهر من هم با اختلاف کوچیک ترین بچه س.
در واقع آخرین نوه از سمت خانواده ی پدری محسوب می شه.
حالا ما موندیم و یه عالمه دختر عمو و پسر عمو که کوچیک تریناشون
همسن مامان و بابامن. بایدم صداشون کنیم آبجی و داداش 
چون بزرگتر از اونن که اسمشونو خالی خالی صدا کنیم.
از اونجایی هم که دختر عمو و پسر عموهای شوهرمن، عمو و خاله
نمی شه صداشون زد. تازه قسمت جالب ماجرا رو چند وقت پیش دیدم!
یه دختر عمو که از مادربزرگمم بزرگتر بود
من سعی کردم صداش نزنم اصلا. روم نمی شد 
***
دلم می خواد بریم خوزستان. از تنهایی و غربت خسته شدم.
اینجا رو خیلی دوست دارم ولی دوری از خانواده واقعا سخته.
دلم واسه شهر خودم تنگ شده.
چیزی که اونجا داره و با هیچی عوضش نمی کنم صحراهای اطرافشه.
بخصوص وقتی بارون باشه جون می ده بری بیرون از شهر تو دل
دشت و دمن کیف کنی.
اینجا همچین چیزی نداره.
***
دارم رمان ژوزف بالسامو رو می خونم. ترکیب الکساندر دوما و
ذبیح الله منصوری عالیه.
فقط اونقدر واژه های عربی داره که معنی بعضیاشو نمی دونم.
خستمه هم برم بگردم ببینم چیه معنی شون!
***
یاد "ر اعتمادی" افتادم. شاید اگه اسم منم رجبعلی بود،
همون "ر" می ذاشتم و صداشو در نمیاوردم!