یک ماه پیش بود که رفتیم خوزستان. ولی انگار ده دوازده روز گذشته.
چقدر روزا سریع می گذرن. بدون اینکه بدونیم چیکار کردیم.
فردا چهلم سعدیه. چند روز بعدم چهلم زن دایی. واقعا چهل روزه نیستن؟
***
عصر جمعه رفتیم خونه ی مادر شوهرم. یه لباس بنفش پوشیده
بودم که کادوی خواهر شوهرم بود. اون یکی که تهرانه.
بعد مادر شوهرم گفت مژگان لباستو چند وقته می پوشی؟
گفتم سه یا چهار بار پوشیدمش چطور؟
گفت آخه آستیناش دوختش جا به جا پاره س
نگاه کردم به آستینای لباسم دیدم مدلش جوریه که یه مقدار گشاده
و لبه دوزی شده. به همین خاطر هم پیچ و تاب داشت. قشنگ بود.
رفتم جلو بهش نشون دادم گفتم نه پاره نیست. فقط چین داره
یکی نیست بگه آخه کورم؟ یا احمقی چیزیم که با لباس نخ کش
و پاره برم جایی! اونم خونه ی مادر شوهر 
***
این خانواده ی شوهر ما از سمت پدری عجیب غریبن.
نه که آدمای عجیبی باشنا، از نظر سنی عجیبن.
پدر شوهرم با اختلاف کوچیک ترین بچه ی خانواده ش بود.
وقتی به دنیا اومد، خواهر برادراش هم بچه داشتن!
حالا حساب کن شوهر من هم با اختلاف کوچیک ترین بچه س.
در واقع آخرین نوه از سمت خانواده ی پدری محسوب می شه.
حالا ما موندیم و یه عالمه دختر عمو و پسر عمو که کوچیک تریناشون
همسن مامان و بابامن. بایدم صداشون کنیم آبجی و داداش 
چون بزرگتر از اونن که اسمشونو خالی خالی صدا کنیم.
از اونجایی هم که دختر عمو و پسر عموهای شوهرمن، عمو و خاله
نمی شه صداشون زد. تازه قسمت جالب ماجرا رو چند وقت پیش دیدم!
یه دختر عمو که از مادربزرگمم بزرگتر بود
من سعی کردم صداش نزنم اصلا. روم نمی شد 
***
دلم می خواد بریم خوزستان. از تنهایی و غربت خسته شدم.
اینجا رو خیلی دوست دارم ولی دوری از خانواده واقعا سخته.
دلم واسه شهر خودم تنگ شده.
چیزی که اونجا داره و با هیچی عوضش نمی کنم صحراهای اطرافشه.
بخصوص وقتی بارون باشه جون می ده بری بیرون از شهر تو دل
دشت و دمن کیف کنی.
اینجا همچین چیزی نداره.
***
دارم رمان ژوزف بالسامو رو می خونم. ترکیب الکساندر دوما و
ذبیح الله منصوری عالیه.
فقط اونقدر واژه های عربی داره که معنی بعضیاشو نمی دونم.
خستمه هم برم بگردم ببینم چیه معنی شون!
***
یاد "ر اعتمادی" افتادم. شاید اگه اسم منم رجبعلی بود،
همون "ر" می ذاشتم و صداشو در نمیاوردم!