امروز کلا اسم سانچی رو که می شنیدم اشکم در می اومد.
این وسط مادر یکی از همکارای سابقمون هم فوت کرد که بیشتر دلم گرفت.
می دونستم اون همکارمون دوست جاوید بود ولی نمی دونستم از بچگی دوست بودن.
شب جاوید اومد یه کم از حال بدش موقع خاکسپاری گفت.
یه مقدار هم درد دل کرد.
همه ش با خودم می گفتم چرا داره به من می گه.
فکر کنم چون اون شخص رو منم می شناختم و اون اواخر جلسات زیادی باهاش داشتم.
حق با مژگانه. حال خوبمون وابسته به حضور کسیه.
بخوای منطقی هم به قضیه نگاه کنی، آدما یه نیازایی دارن که با هیچی نمی شه
جاشو پر کرد. مث نیاز به بودن کسی در کنارشون.
یه حضور فقط برای خودت. واسه آروم گرفتن. واسه حس کردن خیلی از احساسات
و تجربه هایی که فقط با اون یه نفر می شه داشتش.
خب من ندارم اینو. کجاش دست منه؟
واسه همینم مجبورم حواسمو پرت کنم. ولی یه وقتایی مثل پنجشنبه ی گذشته،
وقتی با دوستام دور هم جمع می شیم، یه حرفایی زده می شه و چیزایی می بینم
که دیگه نمی تونم تظاهر کنم همه چیز عالیه.
هرگز به زندگی دوستام حتی غبطه هم نخوردم. چون همه ی هوش و حواس و عشقشون
توی وجود بچه هاشون خلاصه شده. و این چیزی نیست که منو راضی کنه.
زندگی واسه من فراتر از یه ازدواج سنتی و دلخوش کردن به بچه و یه زن خونه دار بودنه.
همیشه می دونستم اینجوری تشکیل خانواده نمی دم. ولی فکرشم نمی کردم از نظر
سنی تا این موقع مجرد باشم.
فرقی هم نمی کنه دلیلش کی یا چی بوده. حالا این زندگی منه.
به قول جاوید یا باید بشینم و هی بگم چرا اینجوریه و خودمو از بین ببرم، یا باید یه تصمیم
بگیرم و یه هدف بذارم و یه برنامه بریزم و محکم و شاد به اون سمت برم.
خب من دومی رو انتخاب کردم. حس و حال دیشبم هم پارازیته که قطعش می کنم!
شاید بد نباشه اگه واسه یه روزم که شده، وانمود نکنی حالت خوبه.
وانمود نکنی همه چیز عالیه و وانمود نکنی هیچیت نیست.
چون واقعیت اینه که خیلی دردا رو با خودت داری و فقط نادیده شون می گیری.
کاش تموم شن خیلی زود.
ادامه مطلب
خواستگار حالمو به هم می زنه 
همیشه از ازدواج سنتی متنفر بودم.
هنوزم هستم.
چند وقت پیش رفته بودم بانک واسه افتتاح حساب. بعد یه لحظه حواسم رفت پیش
یکی از کارمندا که از سر تا پامو نگاه کرد. اعصابم خورد شد یه دو فحش تو دلم دادمش.
البته جوون بود و ظاهر خوبی هم داشت. ولی خب دلیل نمی شد خوشم بیاد از نگاهش.
از قضا شماره م افتاد پیش همین. رفتیم نشستیم و افتتاح حساب نمودیم، تو این حین و بین
پسره واسه یه کاری یه لحظه پا شد حالا نوبت من بود! حواسم رفت پیش لباساش.
تازه فهمیدم چرا نگاه کرده بود. دقیقا مثل هم بود رنگ لباسامون.
من مانتوی زرشکی پوشیده بودم با شلوار جین سورمه ای، اون پیرهن زرشکی با شلوار
سورمه ای که خب البته جین نبود.
حالا دیروز باز رفتم بانک، گفتم احتمالا لباس فرم کارش باشه من دیگه زرشکی نپوشم.
اومدم مانتو بنفش و بادمجونی پوشیدم. خرامان رفتیم بانک باز شماره مون افتاد پیش
همون پسره. دیگه می شناخت. یه لحظه حواسم رفت پیش پیرهنش دیدم بادمجونیه!
اول این شکلی شدم
بعد این شکلی 
اینم اندر حکایات ما و آقای سروش.
البته سروش اسمشه همکاراش صداش می زدن فامیلشو نمی دونم.
فقط باید دختر باشی تا بدونی یک ساعت نشستن و رسیدگی کردن به ناخن ها
چه لذتی داره.
سه چهار روز بود یه لاک سبز آبی روی ناخنام بود. خیلی خوشرنگ بود دلم نمی اومد
پاکش کنم گذاشتم بمونه.
یه ذره امروز گوشه ی یکی از ناخنام پرید. واسه همینم نشستم اول لاکامو پاک کردم،
بعد نصف ناخنامو کوتاه کردم. لاک جدید هم نزدم.
بالاخره باید هوا بخورن ناخن های محترم و عزیز!
دارم فکر می کنم لاک زرشکی براق ندارم. یه لاک قرمز ویونا خریدم دستم سرد که می شه،
زرشکی روشن تا تیره می شه بستگی به دمای دستام. ولی براق نیست.
اون زرشکی براقه که داشتم تموم شد نمای خیلی خوشگلی داشت.
باید حتما یکی ازش بگیرم.
شدید بی حوصله م.
نمی دونم دلم چی می خواد.
با نظر دوستم ستاره ی بی فروغ، تک تک لحظه های انتظارم برای حامد،
تموم لحظه هایی که دلم به یه پیام کوچیکش خوش بود، تموم اشکا و دلهره ها و دلتنگی ها،
همه ی تنهایی هام و چشم به راه بودنام یادم اومد.
قصه ی خودم یادم اومد...
نوشتمش. ولی به لطف قطع و وصل شدن نت پرید.
دوباره نمی نویسمش. شاید نوشته نشد که فراموش بشه.
منم دردم رو با نوشتنش تخلیه کردم حالا ثبت نشد اصلا مهم نیست.
پاشم آماده شم. سه ربع دیگه جاوید میاد دنبالم.
می خوام بیرون از این هوای ابری که هر لحظه می خواد بباره لذت ببرم.
شب رفتیم سیرک. البته با خانواده. خیلی خوش گذشت.
یه جاش دو نفر با آهنگ رومانتیک، با یه پارچه ی قرمز رنگ آویزون از سقف می رقصیدن.
خیلی عالی بود این قسمت. خیلی احساسی بود. خیلی دلم گرفت.
دو قطره اشک هم ریختم واسه دل عشق ندیده و حسرت کشیده م 
بیخیال. گذشت 
امروز جاوید آهنگ دوست دارم زندگی رو رو برام فرستاده می گه هر روز اینو گوش می دم
تو هم هر روز گوشش کن تا یادت باشه زندگیت چقدر ارزشمنده و حتی یه لحظه ش
نباید با ناراحتی بگذره.
بهم می گه خودتو تو آینه نگاه کن و تعریف کن از خودت. بگو چقدر خوشگلی و عاشق
خودت باش. بهم می گه تو لایق بهترینایی.
بارها بهم گفته مرسی که هستی. بارها گفته بهت افتخار می کنم.
اینا باعث می شه حس خیلی خوبی داشته باشم.
واقعا من لایق بهترین هام 
می نویسم و پاک می کنم. چیز خاصی واسه گفتن ندارم
اما چرا
یادم افتاد 
لباسمو انتخاب کردم
خیلی دوسش دارم 
چه ملکه ای بشم من 
بعضی روزای کاری اونقدر سرم خلوته که حوصله م سر می ره.
بعضی روزا شلوغم.
یه روزایی هم مثل امروز، جوری کار می ریزه سرم که نمی دونم کدوم سمت برم.
یعنی امروز آرزو می کردم می تونستم چهار قسمت بشم و به چهار کار مختلف توی چهار
قسمت مختلف رسیدگی کنم.
وقتی بر می گردم به روزم نگاه می کنم، نمی دونم چطور گذروندمش. فقط می دونم از صبح
تا همین یک ساعت پیش گیر بودم. ولی دوست داشتم روزمو.
به خصوص از عصر به بعد رو.
سلام دی ماه 
چطوری؟
بهت دستور می دم بهترین باشی 

فهمیدی؟
باید فوق العاده باشی 

همین که گفتم 
پس برو که رفتیم واسه عالی بودن 

