چند وقت پیش رفته بودم بانک واسه افتتاح حساب. بعد یه لحظه حواسم رفت پیش

یکی از کارمندا که از سر تا پامو نگاه کرد. اعصابم خورد شد یه دو فحش تو دلم دادمش.

البته جوون بود و ظاهر خوبی هم داشت. ولی خب دلیل نمی شد خوشم بیاد از نگاهش.

از قضا شماره م افتاد پیش همین. رفتیم نشستیم و افتتاح حساب نمودیم، تو این حین و بین

پسره واسه یه کاری یه لحظه پا شد حالا نوبت من بود! حواسم رفت پیش لباساش.

تازه فهمیدم چرا نگاه کرده بود. دقیقا مثل هم بود رنگ لباسامون.

من مانتوی زرشکی پوشیده بودم با شلوار جین سورمه ای، اون پیرهن زرشکی با شلوار

سورمه ای که خب البته جین نبود.

حالا دیروز باز رفتم بانک، گفتم احتمالا لباس فرم کارش باشه من دیگه زرشکی نپوشم.

اومدم مانتو بنفش و بادمجونی پوشیدم. خرامان رفتیم بانک باز شماره مون افتاد پیش

همون پسره. دیگه می شناخت. یه لحظه حواسم رفت پیش پیرهنش دیدم بادمجونیه!

اول این شکلی شدم بعد این شکلی

اینم اندر حکایات ما و آقای سروش.

البته سروش اسمشه همکاراش صداش می زدن فامیلشو نمی دونم.



تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۶ | 2:15 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.