با نظر دوستم ستاره ی بی فروغ، تک تک لحظه های انتظارم برای حامد،

تموم لحظه هایی که دلم به یه پیام کوچیکش خوش بود، تموم اشکا و دلهره ها و دلتنگی ها،

همه ی تنهایی هام و چشم به راه بودنام یادم اومد.

قصه ی خودم یادم اومد...

نوشتمش. ولی به لطف قطع و وصل شدن نت پرید.

دوباره نمی نویسمش. شاید نوشته نشد که فراموش بشه.

منم دردم رو با نوشتنش تخلیه کردم حالا ثبت نشد اصلا مهم نیست.

پاشم آماده شم. سه ربع دیگه جاوید میاد دنبالم.

می خوام بیرون از این هوای ابری که هر لحظه می خواد بباره لذت ببرم.



تاريخ : سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶ | 15:56 | نویسنده : منِ گذشته |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.