حق با مژگانه. حال خوبمون وابسته به حضور کسیه.
بخوای منطقی هم به قضیه نگاه کنی، آدما یه نیازایی دارن که با هیچی نمی شه
جاشو پر کرد. مث نیاز به بودن کسی در کنارشون.
یه حضور فقط برای خودت. واسه آروم گرفتن. واسه حس کردن خیلی از احساسات
و تجربه هایی که فقط با اون یه نفر می شه داشتش.
خب من ندارم اینو. کجاش دست منه؟
واسه همینم مجبورم حواسمو پرت کنم. ولی یه وقتایی مثل پنجشنبه ی گذشته،
وقتی با دوستام دور هم جمع می شیم، یه حرفایی زده می شه و چیزایی می بینم
که دیگه نمی تونم تظاهر کنم همه چیز عالیه.
هرگز به زندگی دوستام حتی غبطه هم نخوردم. چون همه ی هوش و حواس و عشقشون
توی وجود بچه هاشون خلاصه شده. و این چیزی نیست که منو راضی کنه.
زندگی واسه من فراتر از یه ازدواج سنتی و دلخوش کردن به بچه و یه زن خونه دار بودنه.
همیشه می دونستم اینجوری تشکیل خانواده نمی دم. ولی فکرشم نمی کردم از نظر
سنی تا این موقع مجرد باشم.
فرقی هم نمی کنه دلیلش کی یا چی بوده. حالا این زندگی منه.
به قول جاوید یا باید بشینم و هی بگم چرا اینجوریه و خودمو از بین ببرم، یا باید یه تصمیم
بگیرم و یه هدف بذارم و یه برنامه بریزم و محکم و شاد به اون سمت برم.
خب من دومی رو انتخاب کردم. حس و حال دیشبم هم پارازیته که قطعش می کنم!